منتقد (نه مخالف)، مستقل (نه جناحی)

اطلاع رسانی و نقد مسائل سیاسی و هر آن چه مستقیماً و غیر مستقیم،سیاسی است؛از امروز،از دیروز و از فردا

خوبی بی چشمداشت؛ احسان شاهانه

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم


این یادداشت در آخرین شماره هفته نامه «سلامت» چاپ شده است.

خوبی، نیکی یا احسان کلماتی هستند که بسیار دلنشین و دوست داشتنی اند و هرگاه کسی را واجد این صفات بدانیم، به همان نسبت ناخواسته به وی علاقه مند می شویم؛ می خواهد این فرد از خویشاوندانمان باشد یا دوست، استاد مان باشد یا حتی یک غریبه.

اما نکته ای که در این بین حائز اهمیت است خوب ماندن است. به نظرم یکی از رازهای خوب ماندن این است که گاه باید خودمان را به خواب بزنیم تا بتوانیم خوب بمانیم. می توانیم خوب ببینیم، خوب بشنویم، خوب عمل کنیم، خوب بیاندیشیم ولی بعد از مدتی وقتی متوجه شویم این همه خودسازی و سخت گیری به خود فقط از جانب ما بوده و مردم اطرافمان چقدر خوب نیستند و چقدر به ما هر چه از جانب دیگران می رسد جز خوبی است، شاید سرخورده شویم و از خوبی دست بکشیم. این جاست که فقط یک راه حل به ذهن حقیر می رسد و آن این عبارت معجزه آزاست: «خوبی بی چشمداشت».

ما می توانیم خوب باشیم برای این که خودمان لذت ببریم، خودمان از خودمان راضی باشیم، به خود افتخار کنیم و خدایمان هم ما را بیش از پیش در آغوش بگیرد. خداوند در آیه ی 35 سوره ی زمر می فرماید: «الیس بکاف عبده». آیا خدای برایمان کافی نیست؟ آیا خوشنودی خدا برایمان کافی نیست؟ پس چرا باید همیشه حسرت خوب نبودن عده ای را بخوریم؟ چرا باید با چشم و گوش و زبان و رفتارمان خوب بودن دیگران را از آن ها گدایی کنیم؟ می توان خودمان خوب باشیم و مرض یأس را به دلمان راه ندهیم.

اگر سفره ی خوبی هامان خالی است، می توانیم اندک اندک دانه های خوبی را بچینیم و بر سفره هامان سبزشان کنیم. اگر سفره هامان پر از خوبی است، می توانیم از خان نعمت خوبی مان بر دیگران ببخشیم. ببخشیم و بچشانیم طعم لذیذ خوبی را. خوب باشیم ولی بزرگوارانه خوب باشیم؛ احسان کنیم، آن هم احسانی شاهانه و بی چشمداشت.

دست هر محتاجی را می توان گرفت تا او هم از خوبی ها بی بهره نماند ولی اگر دستمان را پس زدند و یا حتی دستمان را گاز گرفتند، باید یادمان باشد که این خوبی ارزان به دست نیامده تا با اخم یک ناخوب، خوبی هایمان خوابش ببرد.


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «آینده»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۴ساعت 21:18  توسط احسان رستگار   | 

امام، عزیز ِ خاصّ ماست ولی بت نیست+خاطره ای از عروس امام

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم


در این یادداشت قصد دارم تا کمی از فضای سیاست زدگی خارج شده و با هم کمی از دیدگاه اندیشه ای تعمق و تأمل کنیم. علاوه بر آن مباحثی که می توان متحویاتش را از عنوان یادداشت حدس زد، خاطره ای از عروس امام برایتان ذکر می کنم که در کتاب وی -که پر فروش ترین کتاب بیست و چهارمین نمایشگاه کتاب امسال بود- چاپ شده است.

امام خمینی را این قدر دوست داریم که آرزو داشتیم پدر بزرگ همه مان بود. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم، این قدر امام را از خود می دانیم که آرزو می کردیم زودتر به دنیا می آمدیم و از نزدیک محضر او را درک می کردیم، او را می بوییدیم، به گرمی در آغوش می کشیدیم، می بوسیدیمش و تک تک جانمان را فدایش می کردیم که او بیشتر بماند حتی اگر بنا بود که ما نباشیم.

هنوز هم حتی مایی که امام را ابتر درک کرده ایم، زمانی که صحنه ی اعلام خبر «روح خدا به خدا پیوست» را می بینیم، اشکمان سرازیر می شود و آهمان در دلمان غمباد به پا می کند.

ما هم صحیفه ی امام را نور می دانیم و عمل به آن را دور. وقتی می خوانیمش، سوی چشمانمان زیاد می شود و بصیرتمان افزون.

خلاصه همه ی این ها را گفتم تا با افتخار اعتراف کنم به علاقه و ارادت خودم و هم فکرانم به امام و هم زمان فریاد بر آورم که امام چون صادق است برایمان این قدر عزیز است، امام چون مخلص است این اندازه برایمان بلا نسبت مانند قالی کاشان هرچه بیشتر می گذرد بر قیمتش افزوده می شود، روح الله چون بنا داشت خودش را محو در الله کند برایمان ماندنی است. روح ِ الله است که در درون روح الله این گونه متجلی شده و ما را مبهوت خود کرده و به ما قبولانده که او الگویی شاید تکرار ناشدنی است.

جای امام در قلوب ماست و حرف و عملش از شاخص های ما. همه ی این ها را گفتم تا به این جا برسم که این تعاریف و علایق ما هیچ کدام نباید باعث شود که حکایتمان بشود حکایت کسانی که حدیث «حب الشی یعمی و یصمی» امیر المؤمنین علی (ع) شامل حالشان شد.

دلیل نمی شود که چون تا این حد به امام ارادت داریم، از او بت بسازیم. نباید بت بسازیم چون از طرفی ظلم به امام است که می خواست به ما درس آزادگی و استقلال بیاموزد و می خواست ما ذوب در حق شویم نه ذوب در شخص، از جهت دیگر از مصادیق بارز جهل است که فردی که معصوم نیست را معصوم بدانیم و شرک است وقتی گمان کنیم که کلامش هم تراز با وحی مُنزَل است.

اتفاقاً هنر این است که انسان معصوم نباشد و الگو شود. به همین دلیل است که هر کسی به جایگاه امام غبطه می خورد؛ چون معصوم به دنیا نیامد، ولی با تلاش خود توانست به حدی از تقوا دست یابد که یک سر و گردن از بسیاری از بهترین ها برتر باشد.

در این یادداشت علاوه بر جملات بالا، دو نکته می ماند که یکی تحلیل انگیزه ی بت سازی برخی از سیاست مداران از امام است و آن یکی خاطره ای از عروس امام که بسیار شنیدنی و بکر است.

بخش اول:

به نظرم کسانی که چه از امام و چه از رهبری، عامدانه یا سهواً و مستقیم یا غیر مستقیم بت می سازند، معمولاً یکی از سه انگیزه ی زیر را دارند؛ در غیر این صورت باید آن ها را عمیقاً دچار جهل مرکب یا حتی شرک دانست:

1- فرار از پاسخ گویی در قبال نظر یا موضع خود یا موضع و نظر امام و رهبری: برخی تا می خواهند دهان شخص مقابل را ببندند، به جای این که از راه استدلال و منطق وارد شوند، سعی می کنند با نقل قولی بحث را به نفع خود به پایان رسانده یا به عبارت صحیح تر به بن بست بکشانند. این اتفاق می تواند در دنیای سیاست و بین سیاست مداران نامی رخ دهد و یا میان چند جوان یا نوجوان. مثلاً می گوید "حق با منه!" می گویی "چرا؟" می گوید "چون این جمله ی امامه!" این جاست که اولین اشتباه رخ می دهد، چون شخصی که دارد این گونه به کلام امام استناد می کند، خواسته یا ناخواسته امام را به عنوان یک معصوم در نظر گرفته است. اگر هم فرض کنیم که آن شخص اعتقاد ضد شیعی نداشته و امام خمینی را معصوم نمی دانسته، پس باید بگوییم که دچار جهل مرکب است و خودش نمی داند دچار چه اشتباه بزرگی شده است. چون اگر امام معصوم نیست، پس ممکن است به سخن یا نظرش خلل و نقصان وارد باشد؛ چون جز معصومین، دیگران ممکن الخطا هستند و شیعه ی اثنا عشری فقط به دوازده امام و چهارده معصوم اعتقاد دارد.

خلاصه وقتی کسی می گوید فلان حرف را فلان شخص گفته، باید بر اساس حدیث «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال» به تحلیل و اظهار نظر درباره ی درستی یا نادرستی آن پرداخت و نه با استناد به کلام گوینده. این قاعده کم و بیش حتی در مورد سخن معصومین هم رعایت می شود و همین گونه است که علمای اسلام مشخص می کنند که فلان حدیث محکم است یا متشابه و متواتر است یا جعلی. یعنی از چند جهت می سنجند که ببینند این حدیث عقلانی است و اگر خلاف عقل بودن آن محرز باشد، قطعاً از معصوم نقل نشده و از جهت دیگر تحقیق می کنند که آیا واقعاً سندیت دارد که چون کلامی از قول معصومین بیان شده باشد، حتماً عقلانی نیز هست. خلاصه این را ذکر کردم تا روشن شود که تنها زمانی که ذکر نام آن شخص برای تبعیت از آن کلام کفایت می کند، در مورد معصومین علیهم السلام است. حتی در مورد آنان نیز عقل تعطیل نمی شود و تحقیق و تعقل است که راه گشاست و باز حتی اگر نقل آن حدیث از آن معصوم محرز شد، باز هم باب بحث و پرسش باز است؛ تا جایی باز است که مخاطب قانع شود و چه از جهت نسب آن حدیث به یکی از معصومین و چه از جنبه ی عقلانی بودن آن به یقین برسد. 

2- مصادره به مطلوب کردن نظرات امام و رهبری و غالب کردن حرف های خود با استناد به حرف های آن ها: گاهی نیز برخی با وجود علم به این که مواضع این دو بزرگوار و منظورشان از ذکر فلان جمله، مقصود و برداشت آن ها نیست، اما اصطلاحاً از آن سخن تفسیر به رأی و از آن تفسیر، مصادره به مطلوب می کنند. مثلاً فردی می گوید چون امام گفته "ولایت فقیه، استمرار حرکت انبیاست"، پس هر کس ولی فقیه است، مانند انبیا است و در نتیجه معصوم است و تافته ی جدا بافته است. در صورتی که منظور امام جایگاه ولایت فقیه است و اشاره دارد به حاکمیت و ولایت فقه در فلسفه ی وجودی ولایت فقیه.

3- تحکیم جایگاه و توجیه عملکرد خود با پنهان شدن پشت امام و رهبری: برخی نیز اصولاً نه حرفشان و نه عملشان دخلی به امام و رهبری ندارد. فقط به دلایلی سطحی و کم اهمیت مانند، سابقه، ظاهر الصلاح بودن، لفاظی و تملق کردن از امام و رهبری و خلاصه ظاهر فریبی خودشان را موجّه و انقلابی جلوه می دهند و در نظر مردم جایگاهی محترم پیدا می کنند. سپس با استفاده ی ابزاری از کلام امام و رهبری می خواهند افکار انحرافی و نادرست خودشان را بسط دهند. برای مثال آقای احمدی نژاد پارسال گفت "یک حزب باید وجود داشته باشد و آن حزب الله است" و برخی نیز پیرو موضع وی، از این جمله ی امام گونه بهره برداری کردند که پس باید تمامی احزاب را غیر قانونی اعلام کنیم و از این پس هیچ حزب دیگری نیز در جمهوری اسلامی ایران تأسیس نشود. اگرچه سطحی بودن این برداشت عیان است و اگر امام چنین جهان بینی ای داشت، هیچ گاه خودش دستور نمی داد تا انقلابیون حزب جمهوری را تأسیس کنند، ولی برخی می خواهند تفکرات انحرافی خود را به امام بچسبانند و بگویند که ما داریم حرف امام را می زنیم تا دیگران نتوانند با آن افکار التقاطی و غیر اسلامی برخورد کنند.


بخش دوم:


وفای به عهد:

یک شب امام گفتند: در جوانی سیگار می کشیدم. تا این که یک شب سرد زمستان که پشت کرسی مشغول مطالعه بودم، به مطلب مهمی رسیدم و فکرم به شدت درگیر فهم آن شد. در همین حال برای آوردن سیگار از اتاق بیرون رفتم. پس از بازگشت همین که نگاهم به کتاب افتاد که آن را بر زمین گذاشته و به دنبال سیگار رفته بودم، احساس شرمندگی کردم و با خود عهد کردم که دیگر سیگار نکشم. آن را خاموش کردم و دیگر سیگار نکشیدم.

منبع: کتاب اقلیم خاطرات، به قلم خانم فاطمه طباطبایی (همسر حاج سید احمد آقای خمینی)، صفحه ی 258


 

این خاطره را از این بابت عرض کردم که بدانیم که حتی امام خمینی شدن هم غیر ممکن نیست؛ هرچند بسیار بسیار بعید است و از هر چند صد میلیون نفر، شاید یک نفر هم امام نشود، ولی همان امامی که این قدر مقامات و کرامات داشته، در جوانی چنین اشتباهی کرده است. البته از نظر شرعی در آن زمان هیچ مرجعی استعمال دخانیات را حرام نمی دانسته، حتی تا آن جا که می دانم، مکروه هم نمی دانسته اند. ولی به هر حال امام هم سیگار می کشیده اند، البته در جوانی و آن هم برای مدت محدودی. هرچند قطعاً امام اهل گناه کبیره و حتماً در دوران پختگی و پس از میان سالی، اهل گناه صغیره هم نبوده، ولی نکته این جاست که بعضی از ما اهل گناه کبیره نیستیم، ولی هیچ کدام امام نمی شویم. شاید به این دلیل است که به درستی امام و امثال امام را نمی شناسیم و در نتیجه دچار یأس می شویم و یا با خود می گوییم که "مگر می شود ما هم از نظر جایگاه و تقوا به آن درجه برسیم؟! نه غیر ممکن است! امام از زمان تولد قرار بوده امام شود پس شده، ما هم قرار بوده انسانی عادی شویم، پس عادی هستیم." اگر امام را بهتر بشناسیم، می فهمیم که امام هم یک شبه امام نشده و همین کلید می تواند در امید را به روی ما بگشاید که همین ما که شاید عادی باشیم، به درجاتی برسیم که کم تر کسی رسیده است.



بعد التّحریر:

۱- امروز متوجه شدم که همان خاطره ی خانم فاطمه طباطبایی، علاوه بر اقلیم خاطرات، در کتابی دیگر نیز از ایشان با عنوان «یک ساغر از هزار» -که چاپ اول آن در سال ۱۳۷۹ بوده- چاپ شده است. در آن کتاب که چاپ آخرش سال ۱۳۸۲ بوده، همین خاطره در صفحه ی ۵۴۶ درج گردیده است.

۲- طی سه روز آینده، گروه تئاتری که یکی از دوستانم عضو آن است در سه دانشگاه تهران، صنعتی شریف و شهید بهشتی اجرا دارند. از همه ی علاقه مندان تئاتر دعوت می کنم تا از این نمایش دیدن فرمایند.


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «آینده»


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۳۱ساعت 4:4  توسط احسان رستگار   | 

تندروان مارق و کندروان زاهق

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

...مَنْ تَرَكَهَا ، الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ، وَالْمُتَاَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ وَ اللّازِمُ لَهُمْ ‏لاحِقٌ...

...كسى كه آن را واگذارد، هر كه بر ايشان تقدم جويد از دين بيرون رفته و كسى كه از ايشان عقب ماند به نابودى گرايد ولى ملازم ايشان ‏به حق خواهد رسيد...

                                                                                                                          فرازی از «صلوات شعبانیه»


تکمله:

در غیبت کبری، هر کس هر چقدر از ولی فقیه دورتر شود، به مارق و زاهق شدن نزدیک تر می شود. ۱۳+ همان قدر از صفر دورتر است که ۱۳-. نشود حکایتمان، داستان آنان که روزی برای حفظ دین و حمایت مقتدایشان از او جلو زدند و ناگهان خود را در ورطه ای یافتند که در آن حتی رهبرشان را هم از بی بصیرت خواندن بی نصیب نمی گذاشتند. صد رحمت به خوارج که نمی دانستند که نمی دانند، خوارج امروز ما، نمی خواهند دیگران بدانند تا خود بتوانند که بمانند. وای بر کسانی که آن قدر دیگران را بی بصیرت خوانده اند که اکنون از دست پخت خود می هراسند و برای قرار گرفتن در دایره ی امن بصیرت، انقلابی بودن و ارزش های دیگر، تندروی می کنند تا کندرو نشوند.

 التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۰۵ساعت 20:50  توسط احسان رستگار   | 

آقای شریفی! رسانه یک حق است نه یک لطف!

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

شنبه 4 دی در شبکه ی 4 بین آقایان دکتر صدر، منتقد فوتبال و سینما و دکتر شریفی، مسئول کمیته ی انضباطی فدراسیون فوتبال، مناظره ای انجام گرفت.

در اوایل برنامه، آقای شریفی، رئیس کمیته ی انضباطی فدراسیون فوتبال، جمله ای گفت که اوج تفاوت دیدگاه های مردم، آقای صدر و وی را نشان می داد. ایشان گفت: «این حق نیست بلکه مزیت است که تلویزیون ما را نشان دهد». در این جا مقصود آقای شریفی از «ما» مربیان فوتبال بود. آیا تلویزیون نیازمند مربیان و ورزشکاران است و یا بالعکس؟ آیا اگر تلویزیون مربیان و ورزشکاران را نشان ندهد، آنان از شغلشان برکنار می شوند؟ اما بالعکس اگر از ورزشکاران و مربیان گزارشی تهیه نشود، تکلیف اخبار ورزشی چه خواهد شد؟!

رسانه و یا صدا و سیما برای ورزشکاران و یا مربیان، مزیت نیست، حق است. اصلاً مزیت یا حق بودن در این جا موضوعیت ندارد؛ چون این مزیت از جانب فدراسیون فوتبال یا کمیته ی انضباطی زیر مجموعه ی آن در اختیار بازیکنان و مربیان قرار نمی گیرد. افرادی وجود دارند به عنوان خبرنگار که کارشان تهیه ی گزارش و جمع آوری خبر است. شغلی هم چون خبرنگاری، همانند دیگر مشاغل، به دلیل نیاز مبرم و ضروری بشریت و مردم به دانستن ایجاد شده است. چرا؟ چون "دانستن حق مردم است". پس آماده کردن ابزار و بستر اعطای این حق به مردم نیز وظیفه ی حاکمیت است. حاکمیت به عده ای مشخص اجازه می دهد که به این پیشه مشغول شوند. پس خبرنگاری یک شغل و محل کسب آن هر مکانی و لامکانی است که اتفاقی در آن رخ دهد و بتواند اطلاعات و دانسته های جدیدی تولید کند.

در عرصه ی فوتبال در دو مکان اخبار و گزارش ها تهیه می شوند؛ یکی در مستطیل سبز و سکوها و دیگری در سالن های کنفرانس های مطبوعاتی که خبرنگاران در آن جمع می شوند تا در زمانی غیر از هنگام وقوع بازی، با مربیان و بازیکنان تیم ها مصاحبه و تبادل نظر کنند. پس عملاً تنها کاری که فدراسیون فوتبال در حق اصحاب رسانه کرده – که در چارچوب وظایفش نیز بوده - این بوده که اتاقی را در اختیار بازیکنان، مربیان و خبرنگاران قرار دهد تا آنان بتوانند رسالت خبررسانی را به انجام رسانند. هرچند همین اتاق ها نیز شاید بالاجبار و برای دریافت استانداردهای بین المللی به منظور برگزاری مسابقات بین المللی احداث شده باشد. به هر حال همان طور که ساختن سرویس های بهداشتی در استادیوم ها وظیفه ی مسئولین است، برای تأمین غذای فکر و روح مردم هم باید چنین اتاق هایی برای مصاحبه ساخته می شد.

یکی از انتقادات آقای شریفی به آقای دایی این بود که مثلاً چرا وی در مصاحبه های پس از بازی به دفعات گفته "به دلیل مشکلات شخصی فدراسیون با من این گونه برای تیم من داوری می کنند" در حالی که این یک مسأله ی شخصی است و مسائل شخصی نباید از رسانه ی ملی مطرح شود؛ در حالی که اتفاقاً حرف آقای دایی همین بوده که به نظر من، مشکلاتی که فدراسیون با شخص بنده دارد، باعث شده تا سر تیم من بریده و باشگاه پیروزی با ناداوری ها رو به رو شود. فارغ از این مسأله که آقای دایی چقدر درست می گوید، اما مسأله این جاست که این جمله ی او، اعتراضی است نسبت به ظلمی فرضی که وی معلول علت مشکلات شخصی خودش با فدراسیون می داند.

رویکرد آقای شریفی و کمیته ی انضباطی از این جهت قابل نقد است که آن ها تصمیمی می گیرند که از طرفی در آن ذیصلاح اند و از طرفی دیگر نه؛ یعنی مثلاً ایشان آقای دایی را محکوم می کند که مصاحبه نکند، در حالی که آقای دایی زیر مجموعه ی فدراسیون فوتبال تعریف می شود، ولی سایت ها، نشریات و خبرگزاری ها که دیگر ارتباطی با کمیته ی انضباطی فدراسیون فوتبال ندارد! اگر همه ی فدراسیون ها بخواهند به همین گونه عمل کنند که دیگر باید در بخش ورزشی خبرگزاری های مختلف را تخته کرد!

نگرش آقای شریفی به عمل خلاف اخلاق و نادرست در آن جا معلوم شد که ایشان در مقام اعتراض به آقای دایی برآمد که چرا وی به آقای کفاشیان توهین کرده و در یکی از برنامه های پارسال 90 گفته "شما دروغ می گویید و من از دروغ های شما خسته شده ام". در حالی که در آن برنامه کل ملت فهمیدند که آقایان کفاشیان و تاج داشتند حرف هایی ضد و نقیض را عنوان می کنند و اگر کسی صادقانه و صراحتاً بگوید فلان شخص بر اساس فلان دلیل و مدرک دروغ می گوید اتفاقاً شفاف سازی است و دانستن آن حق مردم (در صورتی که آن فرد مذکور از مسئولین باشد). جالب بود که در همان برنامه و چند برنامه ی دیگر نیز با پخش سخنان آن دو مسئول محترم در مقاطع مختلف، ثابت شد که واقعاً در همان مواردی که آقای دایی اشاره کرده بود، اظهاراتشان بعضاً کذب بوده است.

ایشان باید آقای دایی را جریمه ی نقدی می کرد و به جز در مواقعی خاص اقدام به ممنوع المصاحبه کردن نمی کرد. اتفاقاً محروم کردن وی از نشستن روی نیمکت، مجموعاً تصمیم بهتری بود؛ چون در این صورت فقط آن شخص و تیمش لطمه می بینند و نه رسانه ها.

این که قانون تا این حد دست مسئولین و در این مورد خاص کمیته ی انضباطی را باز بگذارد، مفسده ای به دنبال می آورد به نام هرج و مرج؛ یعنی برخلاف این قاعده که اجرای قانون موجب صیانت از امنیت و ثبات می شود، اتفاقاً اگر قانونی ناقص باشد، مجریان مختلف با سلایق گوناگون، می توانند با اجرای قانونی ثابت، ثبات را خدچه دار کنند.    

این درست نیست که ما اجازه دهیم قانون بشود نظرات شخصی مسئول وقت؛ به نحوی که قبل از وی قانون به نحوی اجرا شود، هنگام حضور وی به گونه ای دیگر و پس از او نیز به روشی متفاوت. این بدان معناست که قانون مربوطه ناقص است و نتوانسته حتی المقدور تمامی موارد را با جزئیات تعریف کند. اتفاقاً قانون هرچه بیشتر تصمیمات مجری را محدودتر و مشخص تر کند، دال بر جامع و شامل تر بودن آن دارد. مثلاً ما فراموش نخواهیم کرد که کمیته ی انضباطی شخصی را محروم می کرد و سپس می گفت که "در جلسه ای که هفته ی گذشته تشکیل شد، دیدیم که نامبرده متنبه شده است" و وقتی فردوسی پور در برنامه ی 90 می پرسید که شما از کجا به این نتیجه رسیده اید که فلان بازیکن متنبه شده است، پاسخ این بود که "ما دیدیم اشک بر گوشه ی چشمان وی حلقه زده است و از فرط گریه نمی تواند صحبت کند"! آیا این ناشی از وجود روزنه ها و نقص در قانون نیست که به مجریان آن اجازه می دهد هر کدام برداشت شخصی شان را از آن به اجرا بگذارند؟!

متأسفانه به همین منوال بعضاً شاهد این قبیل مشکلات در تفسیر از قوانین سیاسی کشور نیز هستیم که علت العلل آن، مشکلات فرهنگی در جامعه ی ماست و موجب ملعبه شدن قانون می شود.


پانوشت:

۱- این یادداشت از یک شنبه ی هفته ی پیش آماده بود؛ ولی به دلیل اولویت اهمیت یادداشت های قبلی، درج آن به تأخیر افتاد.

 ۲- به دلیل فرا رسیدن فصل امتحانات، از این به بعد ممکن است وبلاگ با یادداشت های کوتاه به روز شود. این اتفاق برای دوستانی که به طولانی بودن یادداشت ها انتقاد داشتند می تواند نوید بخش فصلی پرطراوت باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ساعت 7:4  توسط احسان رستگار   | 

جمهوری اسلامی و تک حزبی گری(2)-مقایسه ی نظرات امام خمینی و احمدی نژاد

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

امام خمینی: از همه ی احزاب تقاضا می کنم که مسیرتان، مسیر ملت و مسیر اسلام باشد.

 

*** به عزیزانی که حوصله یا مجال مطالعه ی کامل یادداشت را ندارند (اگرچه مطمئناً در پایان مطالعه ی کامل اصلاً پشیمان نخواهند شد)، توصیه می شود که قسمت های رنگی و برجسته (قرمز و آبی رنگ) را بخوانند.

در این یادداشت، به تناقضات سخنان امام خمینی (ره) و آقای احمدی نژاد، پیرامون تک حزبی گری پرداخته شده است. شالوده ی این مقاله، از سخنان امام خمینی تشکیل یافته است. بدیهی است برای اشراف یافتن به موضوع و درک اشتباه بودن تفاسیری که پیش از این از سخنان امام در این باره ارائه شده است، متأسفانه لازم است تا تمامی این یادداشت عریض و طویل را با دقت مطالعه فرمایید. مطالعه ی این یادداشت، می تواند دید شما را نسبت به هر کدام از دو شخصیت این قسمت این یادداشت، تغییر دهد. البته بنده پیش بینی می کنم که نظرتان نسبت به امام بسیار بهبود خواهد یافت (در صورت مخدوش شدن طی هفته های اخیر توسط سایت های امثال رجانیوز). سخنان امام به اندازه ی عادی و تفسیر بنده با اندازه ی برجسته در ذیل همان بنده آمده است. در ابتدای همین یادداشت عرض کنم که فراموش نکنیم که امام، سخنان شهید مطهری را « بی استثناء آموزنده » و مقام معظم رهبری نیز نظر ایشان را، مبنای فکری « جمهوری اسلامی » می دانند و نیز این جمله ی ایشان بیانگر مقام بی بدیل شهید مطهری است که می فرمایند: « اگر شهید مطهری بودند، حتماً ایشان رهبر می شدند. »
پس نظر شهید مطهری، تأیید شده ی امام و رهبری است؛ پس حتماً قسمت قبلی که راجع به نظرات ایشان است را مطالعه فرمایید. به قول امام عزیز: « من به دانشجویان و طبقه ی روشنفکران متعهد توصیه می کنم که کتاب های این استاد عزیز را نگذارید با دسیسه های غیر اسلامی فراموش شود. » 

6/1/1361 : " این از برکات انقلاب است که ماهایی که در آن وقت از هم جدا بودیم، ما شما رامی دیدیم فرار می کردیم، شما هم میل نداشتید، ماها را ببینید، شماها را نمی گویم، آنهایی که بودند، انقلاب بحمدالله این جدایی را از هم برداشت و ما همه خودمان را از هم می دانیم. یعنی همه ایران یک گروه است، یک حزب الهی است، یک گروه است و این یکی از نعمت هایی است که ما باید قدرش را بدانیم. "

این جا کاملاً مشخص است که منظور امام، اتحاد مردم حول محور انقلاب و اسلام است. یعنی با وجود اختلافاتی که وجود دارد، ولی همگی زیر چتری فراگیر هستیم به حزب الله این اشتراک اساسی، موجب نزدیک تر شدن قلب ها و اهداف می شود و نباید بگذاریم تفرقه در میانمان لانه کند و این حرب الله را شقه شقه کند. 

 

 

6/1/1361 : "این هم از برکات انقلاب و نهضت اسلام است که با آقایانی که در اطراف هستند ملاقات می کنم و امیدوارم این اجتماعات و ملاقات ها مفید باشد. از اول عالم تا حال ، دوحزب بوده است : یکی حزب الهی و یکی حزب غیر الهی و شیطانی . و آثار هر یک هم جدا بوده است و آنی که مال الله بوده، چون مقصد، خدای تبارک و تعالی است ، به سوی او و در راه مستقیم است و آن که بر خلاف این راه بوده، که اکثریت هم با این هاست،حزب های شیطانی هستند، از صدر عالم تا حالا، زمان رسول الله هم بوده است و در زمان خودمان هم حزب رستاخیز را دیدید که مقصدشان معلوم بود. حزب های الهی ، آثارش این است که روح خداست ؛ یعنی ، کوشش آن این است که دعوت به خود نکند و دعوت به خدا بکند؛ دعوت به طبیعت نکند و دعوت به الوهیت و ملکوت بکند. و این علامتی است که انسان خودش می تواند بفهمد که کجا می رود؛ آیا طرف حزب خدایی و خدامی رود و جز حزب الله است یا طرف حزبهای دیگر؟ این طور نیست که حزب بد باشد یا هر حزبی خوب باشد؛ میزان ، ایده حزب است و اگر ایده چیز دیگری باشد این حزب شیطان است ، هر اسمی هم داشته باشد. "

نکات جالبی که در این بند از سخنان امام مشهود است، این است که امام خودشان عبارت « حزب های الهی » را استفاده می کنند و این بیانگر این است که امام اعتقاد داشته اند که ممکن است دو یا چند حزب با اسامی مختلف و اعضای گوناگون و با وجود برخی اختلاف نظرها (البته نه اصولی و مبنایی)، حزب اللهی و حزب خدا باشند.

به همین دلیل در ادامه ی سخنانشان، « میزان » را در شناسایی احزاب الله تبیین می کنند و می فرمایند که ملاک شناسایی احزاب الله با احزاب شیطان، ایدئولوژی و جهان بینی آنان است. البته صریحاً اعلام می کنند که اکثر احزاب شیطانی هستند چون همواره اقلیتی هستند که راه غیر هوای نفس و منویات سیاسی گروهی و شخصی خود را پی می گیرند. 

همان طور که در قسمت آبی رنگ کلام امام مشخص است، که هر حزبی که در راه اسلام و حق بردارد، حزب الهی است و اعضای آن حزب اللهی اند. اگر در منظر امام، فعالیت های حزبی، از بیخ و بن باطل می بود، که اصلاً به شهید مطهری تأکید و سفارش نمی کردند تا جامعه ی روحانیت مبارز شکل گیرد. فعلاً بحث تفاوت های حزب و تشکل نیست؛ اما با برداشت هایی که سایت هایی هم چون رجانیوز در این باره کرده اند، به این نتیجه رسیده اند که فعالیت حزبی و تشکلی، در کل پلید است و غیر اسلامی و جملات امام را نیز مصادره به مطلوب کرده اند.

یا مثلاً پس چرا امام در سال ۶۶، با شکل گیری مجمع روحانیون مبارز موافقت کردند؟

بعضی به سکوت امام در قبال تعطیلی حزب جمهوری استناد می کنند. اولاً امام به دلیل اختلافات درون آن حزب، با تعطیلی همان حزب موافقت کرد؛ نه این که بگوید چون حزب جمهوری به اختلاف نظر برخورد و ادامه ی کار برای اعضای این حزب به صلاح نیست، دیگر هیچ حزبی حق ندارد فعالیت سیاسی کند. ثانیاً چطور از اسفند ۵۷ تا خرداد ۶۶، این حزب تحت نظارت و تأیید امام فعالیت می کرد؟! یعنی تا ۹ سال نظر امام این بوده که حزب مفید است و پس از ۹ سال به این نتیجه رسیده که فعالیت حزبی برای پیشرفت کشور مضر است؟! تؤاماً لحاظ کردن این دو نکته با یکدیگر، ناقض این ادعا خواهد بود که امام با فعالیت حزبی مخالف بوده اند.  

 

 

7/11/1361 : " حزبمان را حزب الله کنیم ، خودمان را جزء حزب الله قرار دهیم. و من امیدوارم که آقایان موفق شوند در هر جا که هستند، برای اسلام و برای خدا و برای رسیدن به مقصد الهی فعالیت کنند و اگر در بین خودشان دیدند که کسی انحراف دارد، به آقایان اطلاع دهند. من امیدوارم که خداوند تأیید کند که برای اسلام ان شاء الله، مفید واقع شوید. "

« حزبمان را حزب الله کنیم »؛ یعنی حزبمان را، خدایی کنیم، حزبمان را اسلامی کنیم، حزبمان را متعهد به اصول اسلام و انقلاب کنیم، حزبمان رنگ و بوی خدایی بدهد. « خودمان را جزء حزب الله قرار دهیم »؛ یعنی خودمان در هر حزبی که هستیم، ابتدائاً متعهد به ارزش های اسلام و انقلاب باشیم و سپس متهد به مرامنامه و آیین نامه ی آن حزب. یعنی هیچ گاه فراموش نکنیم که ما گرچه ظاهراً در احزاب مختلف مشغول به فعالیت سیاسی هستیم، ولی هدفمان مشترک است و آن تعالی نظام جمهوری اسلامی ایران و اسلام عزیز است.

 در قسمتی که امام می فرمایند که « امیدوارم آقایان موفق شوند ... »، کاملاً مشخص است که منظور این است که امیدوارم که آقایان موفق شوند که در هر حزب، گروه و تشکلی که هستند، در جهت پیشبرد اهداف انقلاب و تحقق اسلام در کشور گام بردارند. در قسمتی که می فرمایند « و اگر در بین خودشان دیدند که کسی انحراف دارد ... »، یعنی اگر احزاب گوناگون در بین خودشان (یعنی در احزاب دیگر) دیدند که انحرافی هست، به مسئولین ذیربط تذکر دهند. هم چنین می توان « در بین خودشان » را به این ترتیب تفسیر کرد که حتی اگر در بین هم حزبی هاشان، متوجه شدند که شخصی در حال تخطی از اصول اسلام و انقلاب است، از انحرافات جلوگیری کنند.

 

 

و اما بخش ویژه ای از سخنان امام خمینی که برخی از سایت های حامی بی چون و چرای دولت و یا نویسندگان آن ها در وبلاگ های شخصی شان، با حذف برخی از قسمت های کلیدی سخنان امام که در واقع، شأن نزول، مناسبت، شرایط و دلایل بیان این چنین جملاتی را از زبان مبارک ایشان توجیه می کند، جملات امام را دقیقاً به مطلوب خود مصادره کرده اند. برای مثال قسمت هایی را که در وبلاگ یکی از دوستانم، با نام وبلاگ « .:: دست نوشته های یک دانشجو ::. » حذف نشده است را برای شما با رنگ قرمز مشخص کرده ام. لازم به ذکر است که این یادداشت با این نقل قول ناقص و تفسیر تحریف آمیز، در بسیاری از خبرگزاری ها درج شده است. ضمناً قسمت هایی که مقصود واقعی امام از این جملات را بیان می کند نیز با رنگ آبی برجسته متمایز شده است. هنگام مطالعه تعجب نکنید؛ چون فقط قسمت هایی را که پسندیده اند، نوشته و اکثر سخنان امام را حذف کرده اند. البته بعید به نظر نمی رسد که برای تبرئه کردن خود، بگویند که خواستیم خلاصه کنیم، ولی باید گفت که این نحو خلاصه کردن، فقط یک معنی می دهد.

خودتان با دقت مطالعه فرمایید تا به عمق فاجعه پی ببرید:

 

« اشتباهی كه ما كردیم این بود كه به طور انقلابی عمل نكردیم و مهلت دادیم به این قشرهای فاسد و دولت انقلابی و ارتش انقلابی و پاسداران انقلابی، هیچ یک ازاین ها عمل انقلابی نكردند و انقلابی نبودند. اگر ما از اول كه رژیم فاسد را شكستیم و این سد بسیار فاسد را خراب كردیم، به طور انقلابی عمل كرده بودیم، قلم تمام مطبوعات راشكسته بودیم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطیل كرده بودیم و رؤسای آن ها را به محاكمه كشیده بودیم و حزب های فاسد را ممنوع اعلام كرده بودیم و رؤسای آن ها را به سزای خودشان رسانده بودیم و چوبه های دار را در میدان های بزرگ برپا كرده بودیم و مفسدین و فاسدین را درو كرده بودیم، این زحمت ها پیش نمی آمد.

من از پیشگاه خدای متعال و از پیشگاه ملت عزیز، عذر می خواهم ، خطای خودمان را عذر می خواهم. ما مردم انقلابی نبودیم، دولت ما انقلابی نیست، ارتش ما انقلابی نیست، ژاندارمری ما انقلابی نیست، شهربانی ما انقلابی نیست، پاسداران ما هم انقلابی نیستند؛ من هم انقلابی نیستم. اگر ما انقلابی بودیم، اجازه نمی دادیم این ها اظهار وجود كنند. تمام احزاب راممنوع اعلام می كردیم. تمام جبهه ها را ممنوع اعلام می كردیم. یک حزب و آن "حزب الله "، حزب مستضعفین.

و من توبه می كنم از این اشتباهی كه كردم و من اعلام می كنم به این قشرهای فاسد در سرتاسر ایران كه اگر سر جای خودشان ننشینند، ما به طور انقلابی با آن ها عمل می كنیم. مولای ما، امیرالمومنین - سلام الله علیه - آن مرد نمونه عالم، آن انسان به تمام معنا انسان، آن كه در عبادت آن طور بود و در زهد و تقوا آن طور و در رحم و مروت آن طور و با مستضعفین آن طور بود، با مستكبرین و با كسانی كه توطئه می كنند شمشیر را [می كشید و] می كشت. هفتصد نفر را در یک روز - چنان چه نقل می كنند - از یهود بنی قریضه - كه نظیر اسرائیل بود و این ها از نسل آن ها شاید باشند - از دم شمشیر گذراند! خدای تبارک و تعالی در موضع عفو و رحمت رحیم است و در موضع انتقام، انتقامجو. امام مسلمین هم این طور بود؛ در موقع رحمت، رحمت و در موقع انتقام، انتقام. ما نمی ترسیم از این كه درروزنامه های سابق، در روزنامه های خارج از ایران، برای ما چیزی بنویسند. ما نمی خواهیم وجاهت در ایران، در خارج كشور پیدا بكنیم. ما می خواهیم به امر خدا عمل كنیم و خواهیم كرد. اشداء علی الكفار رحما بینهم.

این توطئه گرها در صف كفار واقع هستند. این توطئه گرها در كردستان و غیر آن در صف كفار هستند، با آن ها باید با شدت رفتار كرد. دولت با شدت رفتار كند، ژاندارمری با شدت رفتار كند؛ ارتش با شدت رفتار كند. اگر با شدت رفتار نكنند، ما با آن ها با شدت رفتار می كنیم. ما با خود همین ها، با خود همین ها كه مسامحه بكنند، اگر مسامحه بكنند، با شدت رفتار می كنیم. مسامحه حدودی دارد، جلب وجاهت حدودی دارد. مصالح مسلمین را نمی گذارند به این امور از بین برود. دادستان انقلاب موظف است مجلاتی كه بر ضد مسیر ملت است و توطئه گر است تمام را توقیف كند، و نویسندگان آن ها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند. موظف است كسانی كه توطئه می كنند و اسم « حزب » روی خودشان می گذارند، رؤسای آن ها را بخواهد و آنها رامحاكمه كند. ما باز تا چندی مهلت می دهیم به این قشرهای فاسد؛ و این اعلام آخر است و اگر چنانچه در كار خودشان تعدیل نكنند و به ملت برنگردند و دست از توطئه ها برندارند، خدا می داند انقلابی عمل می كنم . می آیم تهران و رؤسایی كه مسامحه می كنند با آن ها انقلابی عمل می كنم. قشرهایی از ارتش كه اطاعت از بالاترها نمی كنند و امر آن ها را اطاعت نمی كنند باید بدانند كه من با آنها اگر آمدم، انقلابی عمل می كنم. عذرها راكنار بگذارید! بروید فاسدها را سركوب كنید، بروید توطئه گرها را سركوبی كنید؛ مسامحه نكنید! دولت مسامحه نكند، ارتش مسامحه نكند، ژاندارمری مسامحه نكند؛ پاسداران مسامحه نكنند.

من باز از همه قشرهای ملت، از همه روشن فكران، از همه ی احزاب، از همه ی دستجات وگروه ها - گروه ها كه مع الأسف تاكنون شاید دویست گروه پیدا شده باشد - تقاضا می كنم كه مسیرتان، مسیر ملت و مسیر اسلام باشد، به ملت بپیوندید؛ صلاح شما در این است كه به ملت بپیوندید. اگر خدای نخواسته این نهضت عقب بزند، شماها هم فدای غلط كاری های خودتان خواهید شد. لكن نهضت ما عقب نخواهد زد و نهضت ما به پیش می رود، و باید سایر ملت ها از نهضت ما عبرت بگیرند؛ و حكومت ها از حكومت سابق ما و از وضعی كه برای او پیش آمد، عبرت بگیرند.

من از خدای تبارک و تعالی سلامت و توفیق مسلمین را خواستارم. و از خدای تبارک و تعالی خواهانم كه مستضعفین را بر مستكبرین غلبه بدهد و زمین را به آن ها به ارث عنایت فرماید. » (صحیفه، جلد ۸، صفحه ی ۲۵۱)

به تعداد دفعات تکرار کلماتی هم چون « فساد، فاسد و مفسد » توجه کنید؛ یعنی این که امام با فساد در هر شرایط و مکانی از جمله احزاب فاسد مخالف بوده اند نه با نفس حزب و فعالیت حزبی.

این نحوه ی تفسیر با غرض و مرض، مانند این است که فردی برای نیل به اهدافش، بهره برداری و مصادره به مطلوب از سخنان امام، جمله ای را که آن را با اندازه ی بسیار درشت برجسته کرده ام را آلت دست قرار دهد و بگوید چون امام گفته « من هم انقلابی نیستم. »، پس امام خمینی (ره) انقلابی نبوده است!!! آیا این نحوه ی تحلیل درست است؟ در حالی که واقعاً امام این جمله را فرموده اند، اما آیا این بدان معنی است که ایشان انقلابی نبوده اند؟

پس برای تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری از سخنان امام خمینی یا هر شخصیت دیگری، باید تمامی سخنان آن بزرگوار، با در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی، ادبیات گفتاری آن شخص و نیز نوع سخنرانی او را در نظر بگیریم. باید تمامی سخنرانی های امام به عنوان یک تن واحد بپذیریم؛ نه این که جملاتی را که ما را از مقصودمان دور می کند، حذف و دیگر جملات که در جهت هواهای نفسانی مان است را اضافه کنیم. هم چنین اگر سخنرانی های امام را فارغ از شرایط و شأن نزول آن ها بررسی کنیم، مانند این است که زمان و مکان را از یک فعل بگیریم. در چنین حالتی، دیگرچه می ماند از آن فعل؟! 

منظور امام این است که خالص ترین حزب این حزب است که بر اساس معیار اسلام و انقلابی بودن ایدئولوژی آنان، بسیاری از احزاب نیز در قاموس حزب الله می گنجند.

انقلاب و اسلام جدای از هم نیست. به دلیل هیجانات انقلابی که نمی توان عمل کرد. امام می گویند که ما نمی خواستیم مثل آن انقلاب های دیگر عمل کنیم که به محض به قدرت رسیدن تمامی احزاب را قلع و قمع کنیم و همگی را از فعالیت سیاسی محروم کنیم.

برای دفاع از رئیس جمهور یا هر شخص دیگری، از امام (ره)، مقام معظم رهبری و بنیانگذاران انقلاب خرج نکنیم و با مونتاژ سخنان آنان، فحوای کلامشان را وارونه جلوه ندهیم و تفسیرهای ناصحیح ارائه نکنیم. سعی نکنیم تا برای دفاع نابحق از محبوب خود، محبوب های شاخص را منفور کنیم! پس برای دفاع از رئیس جمهور، امام را منفور ملت نکنیم!

 

                                                                                                           منبع: صحیفه ی امام، جلد 9، صفحات 281 تا 284 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۹ساعت 14:39  توسط احسان رستگار   | 

دانشگاه آرمانی؛ نه دیروز، نه امروز، شاید فردا - بخش دوم

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

۲- از نظر علمی:

الف) اساتید: در رابطه با اساتید دانشگاه های درجه ی دو، سه و چهار کشورمان صحبت نمی کنم؛ چون می دانم ممکن است موجبات ناامیدی و انزجار بیشتری در شما عزیزان را به دنبال آورد، هرچند خودتان نیز کم و بیش در جریان هستید. و اما در مورد دانشگاه های ممتاز کشورمان باید عرض کنم که شرایط عملکرد اساتید، آن طور که انتظار می رود و در حد یک دانشگاه ممتاز تعریف شده است، نمی باشد. برخی از اساتید، در کلاس درس نمی دهند، فقط حرف می زنند. بعضی دیگر فقط حرف نمی زنند؛ درس هم می دهند. شماری دیگر حین این که حرف می زنند، درس هم شاید بدهند. عده ای هم درس می دهند یا بهتر است بگوییم روخوانی می کنند، ولی از روی جزوات دست نویس؛ نه نه، گمان بد نبرید، شاید به این خاطر از روی جزوات دست نویس روخوانی می کنند که اولاً بدون غلط لپی و انواع دیگر اشتباهات سهوی ( علمی، نگارشی، دستوری، اسامی، تواریخ، مفاهیم، مضامین، مکان ها، توضیحات، زیرنویس ها، بیشتر بدانید ها، کم تر ندانیدها و امثالهم ) به ارائه ی دروس بپردازند، از طرف دیگر بتوانند روان تر تدریس کرده و هم چنین به دانشجویان اجازه دهند تا با تمدد اعصاب و آرامش خیال بیشتری در کلاس چرت زده، خوابیده، به سمتی (!) کج شده یا اصلاً کلاس درس را ترک کرده و در زمان مقرر به کلاس بازگردند. استثنائاً از آن جایی که همواره دانشگاه باید از چند استاد وظیفه شناس هم بی بهره نباشد ( البته لاجَرَم )، چند نفر از اساتید هستند که علاوه بر دفترهای ۴۰ برگشان و اوراق خلاصه نویسی شان، از تخته های سیاه و سفید و به صورت چند سال یک بار از اسلاید و پروژکتور هم استفاده می کنند. بسیار در عجب باید بود که چرا در ایران، اساتید، به زحمت حتی از تخته ی سفید وسیاه هم استفاده می کنند. آن چنان در سرجایشان میخ کوب می شوند که گویی کلاس مکانی است برای استراحت و فقط سخنرانی! استفاده از وسایل کمک آموزشی هم چون اسلایدها، آزمایشگاه های سمعی-بصری و امثالهم، در دانشگاه های اقصا نقاط جهان، امری مرسوم و رایج است و به نوعی آن چنان با کیفیت تدریس عجین گشته، که هیچ کارشناسی در وجوب آن شک ندارد.  

در پایان ترم نیز، یک استاد وجبی نمره می دهد، استادی دیگر از شناخت چهره به چهره و اسامی نمره می دهد، استادی دیگر اصلاً نمره نمی دهد ( به طور اتفاقی دانشجویان را با نمرات ۸، ۹، ۱۰، ۱۱ و بعضاً برای خالی نبودن عریضه از نمرات بالا (!)، با یکی دو ۱۵ و ۱۶ بدرقه می کند ). البته اساتیدی هم برگه را به دقت تصحیح کرده و بدون توجه به فعالیت های کلاسی دانشجویان، نمره یک ورق کاغذ را ۱۰۰٪ تأثیر داده و فعالیت ۴ ماهه ی دانشجو را پشیزی ارزش برایش قائل نمی شود. 

برخی ریز مسایل هم چون اعتراض به نمرات در ایران و مقایسه ی آن با خارج، تا حدی گویای تفاوت مدیریت خرد تا کلان ایران و خارج است؛ در خارج از کشور وقتی شخصی بخواهد به نمره اش در درسی، اعتراض کند، فرمی حدوداً ۴ صفحه ای به او داده و سپس درخواست از او می خواهند تا شرح ما وقع را بر روی یک صفحه ی A4 بنویسد. سپس تحویل منشی مدیر گروه، استاد و یا دایره ی امتحانات داده و سپس در هفته ی آینده، نتیجه را جویا می شود. در صورت اعتراض مجدد، درخواست تجدید نظرش را مستقیماً به مدیر گروه ( رییس دپارتمان ) داده و از وی می خواهد تا جلسه ای تشکیل دهند و در آن موضوع را با استاد مورد نظر حل و فصل کنند و دانشجو را در جریان نتیجه قرار دهند. سپس برای بار سوم اگر دانشجو اقناع نشد، می تواند اعتراض کرده و این بار درخواستش را به معاون دانشکده تحویل می دهد. خلاصه غرض این که سلسله مراتب اداری در صورت لزوم، تا رییس دانشکده هم طی می شود؛ آن هم برای چه؟ برای فقط و فقط اعتراض یک دانشجوی معمولی. این نشان از عزت و احترام گذاشتن به حقوق دانشجویان و مسئولیت پذیر کردن اساتید است. با کمال تعجب، لازم به ذکر است که مراحل رسیدگی به اعتراض دانشجو، حقیقتاً پیگیری شده و تمامی اشخاص ریز و درشت وظیفه دارند تا در جهت احقاق حق وی، مسئولیت خود را انجام دهند.

ولی در ایران، پاسخ به اعتراضات معمولاً ترتیب اثر داده نمی شود که نشان از بی اهمیت دانستن نظر دانشجو و به عبارت دیگر، ندانستن چنین حقی برای دانشجوست؛ یعنی استاد نمره ای می دهد و با کمال تأُسف، می گوید: « این نمره ی شماست و هزار بار هم که اعتراض کنی، کم تر می شود ولی بیشتر نه. اگر رییس جمهور نیز دستور بدهد، نمره ی شما را اضافه نخواهم کرد. » این جملات برای بسیاری از ما آشناست. به همین دلیل فرآیند اعتراض در ایران به کل امری بی فایده و اتلاف وقت تلقی می شود؛ نه تنها در دانشگاه بلکه در بیشتر امور. به عبارتی در مملکت اسلامی ما، استاد مسلمان ما، به دانشجو به چشم یک رعیت فلک زده نگاه می کند که بلا نسبت مانند سگی است که این قدر باید بجهد تا بتواند استخوانی ( نمره ) را که در دست اربابش ( استاد ) است را به دست آورد. رابطه، رابطه ی ارباب و رعیتی است؛ نه یک رابطه ی متقابل که در آن طرفین وظیفه ی پاسخ گویی دارند. دانشجوی ایرانی حق رایزنی و خواهش تمنا از استاد را دارد ولی اعتراض خیر!

ب) دانشجویان: به قول معروف یک سوزن به خود و یک جوال دوز به دیگری بزنیم! ما دانشجویان چقدر درس می خوانیم؟ چقدر مطالعه می کنیم؟ البته پاسخ این سؤال در ادامه ی مطلب شاید تفاوتی نکند. بر فرض هم که دانشجویان ما حتی هنگام صرف ناهار هم به جای نوش جان کردن غذا، باز هم به مطالعه بپردازند. چه می شود؟! اوضاع رو به وخامت گذاشته و یک مشکل به مشکلات اضافه می شود. چرا؟! چون وقتی دانشجویان بیشتر بدانند، بیشتر می پرسند. وقتی بیشتر بپرسند، استاد باید بیشتر پاسخ دهد. کسی که بخواهد بسیار پاسخ دهد [ البته اگر بخواهد جواب های مربوط بدهد ]، باید بسیار بداند. خب، دیدید چه مشکل شاقی پیش می آید؟ استاد باسوادتر از این از کجا بیاوریم؟ همین که دانشجویان کم تر بخوانند و بدانند، یا اگر هم می خوانند کتاب های ترجمه شده ی ۱۰ سال پیش را بخوانند بهتر است. این گونه استاد می تواند ۱۰ سال یک بار ذهن مبارک را به روز رسانی کند. فکر کن!!! ما هفته ای چند بار به روز می کنیم، آن وقت استاد ۱۰ سال یک بار. یا للعجب !!! ولی الحق والانصاف ما هم اساتیدی داریم که بسیار پژوهش گر و پیگیر علم روز و تعمیق دانسته هاشان هستند، ولی حقیقتاً اندکند و ناکافی.

گذشته از این حرف ها و فارغ از دلایل که البته باید واکافی شود، دانشجویان ما به خودی خود تنبلند و گمان نکنم کسی شک داشته باشد که ایرانیان اکثراً دقیقه ی نودی هستند. نشان به آن نشان که مگر کم دانشجویانی در کلاس به جای یادداشت برداری، در حال ترسیم کاریکاتور استاد هستند؟! البته باز این خود هم باید علت یابی شود که چرا تدریس استاد، نباید برای دانشجو آن قدر جذاب و دلنواز باشد که او با اشتیاق، گوش جان بسپارد به درس استاد و همراه شود با کلام استاد؟ « درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را ». این درست است که در کل چنین اساتید متبحری اندک هستند، ولی اگر هم باشند، نمی توان گفت گه نمی شود از این نوع اساتید پرورش داد و راهی کلاس های درس کرد. به هر حال هیچ استادی خلق الساعه صاحب سبک و پرطرفدار نشده است؛ یا خود پروری کرده و یا نیکو تعلیمش داده اند و او هم فرا گرفته است.

اشتباه فاحشی در این زمینه وجود دارد و آن این است که برخی می گویند اگر دانشجویان ما این همه ایراد و مشکل دارند و فعال نیستند، پس این همه دستاورد در زمینه های فناوری های برتر ( High Technologies )، خلق الساعه و خود به خود به وجود آمده است؟! متأُسفانه پاسخ به این سؤال بسیار تأثر برانگیز است. این سؤالی منطقی است که این پیشرفت ها و جهش هی علمی در علوم هم چون لیزر و انرژی اتمی و سلول های بنیادین مگر به دست ایرانیان نبوده است؟ مگر آن ایرانیان در دانشگاه های کره ی ماه درس خوانده اند؟ در پاسخ باید گفت که: اولاً علمی که در ایران نوپا بوده است، مگر می شود که در ایران تعلیم داده شده باشد؟!!! پس یقیناً ایرانیانی به خارج از کشور مهاجرت تحصیلی کرده و در آن جا آن علوم را فراگرفته اند و سپس برای خدمت، به وطنشان بازگشته اند. پس باز هم ما وام دار خارجیان بوده ایم. ما مدیون میهن دوستی دانشمندان هم وطنمان هستیم و چه بسا اگر همین تعداد که به ایران خدمت می کنند هم مانند دیگر نخبگان به خارج می رفتند و بازنمی گشتند، قدم از قدم نمی توانستیم برداریم. مشکل ما این جاست که هنوز که هنوز است اگر کسی از رئیس جمهور محترم بپرسد که تکلیف این پدیده ی « فرار مغزها » چه می شود؟ احیاناً در جواب خواهد شنید که: « کدام فرار مغزها؟ مگر مغز هم فرار می کند؟ پس این پیشرفت ها را که ایجاد کرده؟ همین مغزهای ایرانی بوده است دیگر؟! بوده، نبوده؟!!! »

پ) مدیریت: درباره ی این موضوع که خواستم بنویسم، پس سرم تیری معنادار کشید! چون اگر این مبحث را باز کنم می شود جگر زلیخا و شما هم که طاقت رؤیت آن را ندارید، دارید؟! ندارید! پس به اختصار عرض می کنم؛ این قسمت، مادر تمام مشکلات و سرمنشأ همه ی معضلات است. شک نکنید؛ چون مدیریت کلان دانشگاه، توسط استادی صورت می گیرید که خود روزی دانشجویی بوده در همین دانشگاه ها و اگر هم احیاناً در دانشگاه های خارج از کشور تحصیل می کرده، وقتی به وطن رجعت نموده، سامانه اش به حالت بی نظمی بومی برگشته است. پس باز هم چندان امیدی نیست. یعنی یک دانشجوی یک دانشگاه نابسامان، می شود استاد یک دانشگاه نابسامان و سپس رئیس دانشگاه همان دانشگاه نابسامان؛ حتی اگر آن استاد، دانشجویی کوشا و استادی محقق بوده باشد، اولاً که با این تفاسیر شاید اصلاً در جایگاه کلان مدیریتی قرار نگیرد [ به هزار و یک دلیل ]، ثانیاً اگرهم قرار بگیرد، رو به رو خواهد شد با سامانه ای بی نظم که به سختی به قیود دست و پاگیر ولو مفید تن می دهد و بدین ترتیب ممکن است خدای ناکرده، آن مدیر لایق، در آن نظام مدیریتی غلط، حل شود. یعنی نهایتاً به جای این که او دانشگاه را مدیریت کند، دانشگاه او را مدیریت می کند. یک مثال؛ فرض کنید شخصی وارد جمعی سیگاری می شود که از قضا (!) از شعور چندانی هم برخوردار نیستند. به نحوی بی ملاحظه در حال سیگار کشیدن در محیطی سربسته اند در حالی که خلاف قانون است. شما که سیگاری نیستید به آن جمع تذکر داده و درخواست می کنید که به قانون احترام گذاشته و تن دهند به مقررات. آن ها هم به شما نیم نگاه کرده و می خندند و خواهند گفت که زکّی! شما سه راه پیش رو دارید [ البته معقول ]؛ یا این که شما هم آن جا بایستید و آشغال دودی که چند برابر سمی تر از دود اولیه ی سیگار است را استشمام کنید [ که در این صورت، مفیدتر است که از آنان سیگاری درخواست کرده و آن را که دود سالم تری دارد وارد ریه های کوفتی نمایید ]، یا این که آن محیط را ترک کرده و به فضای باز با هوای تازه پناه ببرید. راه سوم نیز آن است که از آن جا دور شده و جز مواقع اضطراری، به آن جا نزدیک نشوید و در صورت امکان، از مجریان قانون نیز برای اجرای قانون یاری بجویید [ که البته یقیناً تا آن افراد به درصدی از شعور و فهم درستی از زندگی جمعی دست نیابند، تلاش کم فایده خواهد بود ]. اغلب مدیران توانمند و موفق ما، راه سوم را انتخاب می کنند که متأسفانه آن نیز به دلیل عدم هم راهی و پیروی کامل جمع، درصد فراوانی ناکامی در پی خواهد داشت.

ت) امکانات: موردی که در دانشگاه های ایران، بدترین شرایط ممکن را داراست؛ از رشته های آزمایشگاهی و تجربی بگیرید، تا رشته های فنی و هنری. از امکانات ورزشی و فضایی ( امکانات وابسته به مساحت و فضا) بگیرید تا امکانات رفاهی مانند خوابگاه های مناسب، غذا، وام های دانشجویی والی آخر. قدرت انتخاب و آزادی عمل دانشجو در این زمینه ها اندک است و یا کافی نیست. در دانشگاه های درجه ی ۱ خارج از کشور، دانشجو با کمبود خوابگاه رو به رو نمی شود. در آن جا اکثر اتاق ها، ۲ نفره هستند؛ در صورتی که در ایران، در دوره ی دکترا و بعضاً کارشناسی ارشد، امکان داشتن اتاقی با یک هم اتاقی ممکن است. البته متأسفانه به جای افزایش امکانات رفاهی و کیفیت، اخیراً بعضی از دانشجویان با اتاق های ۶ تا ۸ نفره مواجه می شوند. در دانشگاه های درجه ی ۱ خارج از کشور، دانشجویان در هر ورزشی می توانند فعالیت کنند؛ از فوتبال بگیر تا تنیس و شنا! در ایران اگرچه در دانشگاه های ممتاز، معمولاً یک زمین چمن ( نامرغوب ) وجود دارد، ولی در باقی حالات، فوتبال به فوتبال سالنی و تنیس به تنیس روی میز مبدل گشته است. امکانات تحقیقاتی و پژوهشی هم آن چنان محدود است که کم تر کسی می تواند از آن بهره مند شود. لازم به ذکر است که منظور از دانشگاه های ممتاز، بهترین دانشگاه های درجه ی ۱ می باشند؛ پس به این ترتیب هر دانشگاه ممتازی درجه ی ۱ است ولی هر دانشگاه درجه ی یکی، ممتاز نیست. تولید علم، اختراعات، ابتکارات و ابداعات، معمولاً محدود می شود به قریب ۱۵ دانشگاه کشور و مابقی دانشگاه ها سیاهی لشگرند. البته با بودجه ای که در اختیار دیگر دانشگاه ها گذاشته می شود، چندان توقعی هم در زمینه ی تولید علم از آنان نمی رود؛ ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش ؟! هرچند همواره دانشجویان باهوش، مبتکر و خلاقی هستند که صرفاً با نبوغ شخصی خود ( نه با کمک دانشگاه )، موفق به تولید علم و اخترعاتی نیز می شوند؛ ولی در این صورت، این دستاورد دیگر ارتباطی به دانشگاه آن شخص نمی تواند داشته باشد. این چنین دانشجویان عزیزی را که به محرومیت خو گرفته اند را ( که ما در ایران الا ما شاء الله داریم )، اگر در میان یک صحرا هم بیفکنی، ممکن است اختراع و دستاوردی به ارمغان آورند ( مانند مدال طلای هادی ساعی در المپیک پکن که هیچ ارتباطی با مدیریت ورزش ما نداشت و به دلیل قابلیت های شخصی این نابغه ی تکواندوی جهان بود و البته صحرای ما را گلستان نکرد ).

خدایا چنان کن سرانجام کار               تو خشنود باشی و ما رستگار

نظرسنجی ها تعییر کردند. لطفاً شرکت در نظرسنجی ها فراموش نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۵ساعت 2:59  توسط احسان رستگار   | 

دانشگاه آرمانی؛ نه دیروز، نه امروز، شاید فردا - بخش اوّل

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم  

ابتدا بررسی کنیم و دریابیم که امروز چه هستیم؛ فی الحال همین کفایت می کند. گذشته مشخصاً ناخوشایند بوده است و ما هم قصد آن داریم تا رو به حالت بهترین و کم و عیب و نقص ترین نیل کنیم. پس مقایسه ی گذشته و حال، مقایسه ای عبث است؛ فقط باید از گذشته درس گرفت و سرلوحه ی آینده کرد. یعنی از گذشته ببینیم و بیاموزیم؛ نه این که چون فی المثل در گذشته ما آن بودیم و امروز بهتریم، بگوییم پیش از این مِه بودیم و امروز کِه تریم. این دردی را از دردهایمان دوا نکرده و نخواهد کرد.

وضع و حال امروز دانشگاه ما، هم چون قاطری است که تا توانسته بارش کرده اند و دارد راه می رود و می کشد. این جز خودفریبی و تنگ نظری نیست که ما ادعا کنیم چون صرفاً بارکش ما، باربه دوش و کشان کشان دارد پیش می رود، پس به همین اکتفا می نماییم و این خود حکایت از به سامانی اوضاع دارد؛ الحمدلله همینش هم غنیمت است و ما خشنودیم از این مواهب. خیر؛ این نشان از نابسامانی اوضاع و نااهل بودن ما دارد. وگرنه می توانستیم دانشگاه هایمان را به قطاری سریع السیر تشبیه کنیم؛ بخیل که نیستیم ولی متأُسفانه قراین و شواهد امر خود گویای این است که دانشگاه های ما به قاطر می مانند یا به قطار! اگر دانشگاه های ما قاطر نیست، پس چیست؟ اسب که نیست، قطار هم که نیست، پس این چیست؟ چرا اسب نیست؛ چون اسب سریع تر است و کم تر بار می کشد ولی سریع تر به مقصد می رسد؛ اسب نجیب تر است و باهوش تر. البته که اسب مثل قاطر هر آن چه بخواهی نمی توانی بارش کنی؛ ولی به اندازه بار هم می تواند ببرد و هن هن هم نمی کند. قطار نیست؛ چون اگر این قطار است، پس دانشگاه های برتر آمریکا و اروپا چیست؟ در این صورت آن ها بویینگ ۷۴۷ هستند! در توضیح مختصر، دانشگاه های ممتاز دنیا، از این حیث با دانشگاه های ما قابل مقایسه نیستند که آن ها هم هرآن چه مد نظرشان است بر قطارشان سوار می کنند و نیز قطار به سلامت و به موقع، به مقصد می رسد.

حال مشکل چیست که بنده این طور شاید به نظر بعضی توهین آمیز دانشگاه هایمان را به قاطر تشبیه کردم؛ عرض خواهم کرد :

۱- از نظر فضای اجتماعی و سیاسی:

فضای سیاسی-اجتماعی دانشگاه تهران، مخصوصاً دانشکده ی ما، آن قدر منحصر به فرد و به قول یکی از دوستان آرام است، که از فرط آرام بودن، ممکن است ناگهان در این باتلاق فرو روی. بیشتر دانشجویان در انجمن اسلامی یا بسیج فعالیت می کنند، هرچند که تشکل های دیگر نیز در مناسبات خاص، خودی نشان داده و به چشم می آیند. هنگامی که می بینی یکی از اعضای بسیج با یکی از اعضای انجمن اسلامی، در حال گفتمان هستند، ممکن است به ذهن انسان، چنین گفت و گویی خطور کند. البته یقیناً این فقط حالت حدس دارد ولی زیادی هم شوخی و دور از ذهن نیست:

بسیجی: سلام حاجی! چطوری حاجی؟ [ سلام خوارج! باز که وایستادی این جا داری زر می زنی! ] 

انجمنی: به بَََه! سلام! حالت چطوره؟ [ سلام بر مزدور بزرگ! باز که چشممون به چهره ی کریه المنظر شما روشن شد! ]

بسیجی: مخلصیم. چه خبرا حاجی؟ چی کارا می کنین؟ می خواین بترکونین دیگه ۲۲ بهمن؟ [ آخ کی بشه شما رو بترکونیم، اتوبوسی بفرستیمتون اوین. ]

انجمنی: نه بابا! حالا درسته ما مثل شما نیستیم، ولی ما هم می یام تظاهرات در نوع خودمون یه دستی بالا می زنیم. [ اطلاعاتی! باز اومده آمار بگیره! ]

بسیجی: یه دستی بالا می زنین یا یه دستی تکونیم می دین؟ [ وقتی گوگوشم از شماس، بایدم رقاص از آب در بیاین! ]

انجمنی: حالا می بینی یه تکونیم دادیم اگه دوست داری! مگه اشکالی داره؟ [ دلقک! اصلاً به تو چه! مگه ما رفتیم عاشورا کف و سوت زدیم اسکل! ]

بسیجی: نه گفتم مثل عاشورا باز ... ولش کن، حاجی من باید برم با یکی کار دارم. طرف آدم حسابیه ( یعنی تو ناحسابی ای ) [ ه ِ ه ِ ه ِ ... با همچین پُخی ام قرار نداشتما، ولی خوب حالتو گرفتم! شما ضد نظامای انگلو این جوری باید ادب کرد. کی بشه ببینیم تار عنکبوت بسته این دفترتون! ]

انجمنی: ارادتمند. خوش باشی. [ مسخره! وجودش مسخرس! حتماً با یه منگل مثله خودش قرار داره. بری که بر نگردی! ]

بسیجی: التماس دعا! یا علی! [ لائیکای سکولار لیبرال ...! شما رو چه به دعا! اگرم دعا کنید بارونی نمی باره! ]

انجمنی: برو به امون خدا! یا علی! [ برو به درک! علی بزنه به کمرت! ]

الف) امروز دانشجو، فردا زندانی سیاسی : آن قدر که دانشگاه های ما سرشار از آرامش است (!)، هر از چند گاهی بعضی از اشخاص دچار سوء نیت، بعضی از دانشجویان را زندانی می کنند تا جو دانشگاه ها را نا آرام جلوه دهند. مثلاً امروز داری با هم کلاسی ات صحبت می کنی، ناگهان فردا که به دانشگاه می آیی، در فضای مسالمت آمیز مثال زدنی دانشگاه، می بینی روی در و دیوار و تابلوی اعلانات مثلاً انجمن اسلامی، نوشته شده که « فلان فلانی نژاد را آزاد کنید. » ( البته گمان نکنم تا کنون اتفاق افتاده باشد تا کسی از اعضای بسیج را دستگیر کنند؛ این الزاماً به دلیل نام بسیج نیست. شاید به این خاطر است که اصولاً بسیجیان هرکدام به نحوی استثنایی هستند و نباید در زندان باشند. اگر در زندان باشند، ممکن است مأموران زندان را نیز دچار تشویش و دغدغه ی عدالت خواهی و استکبارستیزی کرده و اجازه ندهند تا زندان بان ها زندانیان را متنبّه کرده و فریضه ی انسان سازی شان را ادا کنند. البته چون این اتفاق نادر است، خود به خود بحث در این باره انتزاعی خواهد شد).     

ب) امروز دانشجو، فردا اطلاعاتی : بعضی از دانشجویان نیز ابتدا که وارد دانشگاه می شوند، دانشجویند. بعضی از ابتدا هم دانشجویند و هم اطلاعات جو (!). البته فرآیند اطلاعاتی شدن بسیار آسان است. مثلاً اگر شما با بعضی از اساتید بسیار تحصیل کرده و مملو از علم دانشکده ی خودمان (حقوق و علوم سیاسی) درسی را بگذرانید، و خدای ناکرده سؤالی ذهن شما را مشغول کرده باشد و زبانم لال، پاسخ آن را از محضر استاد عالی قدر جویا شوید، استاد با ظرافت و ذکاوت هرچه تمام تر، شما را رسماً و در حضور هم کلاسی ها و در همان کلاس و در همان لحظه، در وزارت اطلاعات استخدام کرده ولی متأُسفانه جز نام پر افتخار (!) اطلاعاتی، هیچ نعمتی نصیب شما نخواهد شد. البته اگر لطف استاد به شما مکرر و مستمر باشد، ممکن است در آینده ای نزدیک، خودتان هم باورتان شود که اطلاعاتی هستید؛ به نحوی که مثلاً اگر از شما پرسیدند که « ببخشید شما؟! »، پاسخ دهید که « اطلاعاتی هستم !!! ». انصافاً این دسته از اساتید می توانند به عنوان شکنجه گر نیز ایفای نقش کرده و مؤثر واقع شوند. البته باید قدر امثال این نوع اساتید را دانست چون این قبیل اساتید، در حال حاضر بسیار نایاب بوده و حتی درآمریکا، قاره های دیگر، دهکده ی آرمان گرایان، کلان شهر واقع گرایان و کره ی جهان-وطنی ها نیز شاید یافت نشوند.

پ) امروز دانشجو، فردا روانی : در مواقعی مشاهده شده است که بعضی از دانشجویان به دلایل متعدد و متنوع، پس از مدتی دچار بحران ها و ناهنجاری های گوناگون روانی می شوند و ممکن است دست به انواع و اقسام اعمال و رفتار ناسالم بزنند. یکی ممکن است از درد عشق به دختری اقدام به خودکشی کند. دیگری ممکن است به دلیل مورد کم توجهی واقع شدن، دچار افسردگی گردد. آن یکی شاید به دلیل دشواری دروس و کم پرداختن به آن ها، به بیماری « تکرّر مشروطیّت » مبتلا شود. دانشجویی شاید به دلیل فعالیت های بیش از حد سیاسی، دچار « پرخاشگری مزمن »، « ترش رویی مزمن »، « وحشی گری مزمن » و « خود آزاری و دگر آزاری الی الابد » مبتلا گشته و به موجبات آن، تابلوی اعلانات تشکلی را پایین بیاورد، فک کسی را پایین بیاورد، خرخره ی هم کلاسی اش را بجود یا به دیگران زخم زبان بزند. البته جدیداً خوشبختانه بعضی مشغول درآوردن چشم فتنه می باشند.  

ت) امروز دانشجو، فردا دانش کو؟! : دانش فرّار است و اگر به طور آهسته و پیوسته آموخته نشود، حتماً در آینده ای نه چندان دور، از حافظه پاک شده و از دست خواهد رفت. وقتی دانشجویان ما در کم تر از یک شبانه روز یک کتاب را خوانده ( ای کاش واقعاً در همان یک شب هم همان یک درس را کامل بتوان خواند ) و در امتحان شرکت می کنند، آیا واقعاً توقع می رود که آن مفاهیم در ذهن انسان جای گرفته باشد و در آینده مورد بازیابی و استفاده قرار بگیرد؟! زهی خیال باطل!  

ث) دیروز دانشجو، امروز دانشجو!، فردا دانشجو !! : این عده از دانشجویان که گویا تمایل ندارند سوسول بازی و لوس بازی را رها کرده و مثل مرد (!) دانشجو باشند ( نه مثل آدم )، یا در کتاب خانه اند، یا در حال مطالعه یا در حال مباحثات علمی، جزوه گرفتن، جزوه دادن، جزوه دیدن، جزوه نوشتن، کتاب خریدن، کتاب به امانت گرفتن، کتاب دادن، کتاب گرفتن، جست و جوی اخبار و تحقیق در اینترنت، فکر کردن، تأمل کردن، تعمق کردن، فحش ندادن، مسخره نکردن، تلف نکردن وقت و دیگر رفتارها و عادات دخترانه (!) و نُنُر گونه. این ها همان دانشجویانی هستند که از ۱۸ سالگی تا حدود ۳۰ سالگی در دانشگاه درس می خوانند و پس از آن نیز هر کدام در یک دانشگاه مشغول به تدریس می شوند. بنده قصد جسارت ندارم که کسانی که آن قدرها درس نمی خوانند شاید استاد دانشگاه نشوند؛ یقیناً این طور نیست، چه بسا وزیر هم شدند، بخیل که نیستیم. این دانشجویان واقعی، ساعی و جویای علم، همان هایی هستند که یا همین الآن نخبگان بی بصیرتند (!) یا در آینده؛ چون به این راحتی اعلان موضع صریح در مورد جریانی نخواهند کرد و با تأمل و تعمق بیشتری تصمیم می گیرند. امان از دست این نخبگان بی بصیرت که اگر نبودند، دانشگاه های ما مکانی می شد برای پرورش نخبگان واقعی و چاق و چلّه ( هورمونی ).   

ج) دیروز دانشجو، فردا دانشجو، امروز علّاف : خیل عظیمی از دانشجویان نیز در هنگام ورود دانشجو، در هنگام خروج دانشجو، ولی دراین بازه ی زمانی مجهول الهویه هستند. بسیار ساده است؛ در ابتدا که دانشگاه هم چون دبیرستانی پهناور انسان را جذب می کند و تسلیم. فرد از هول و هراس محیط جدید، سعی می کند از قافله عقب نیفتد. ترم دوم که فوت و فن و زیر و بم امور را دریافت، سنجیده تر عمل کرده و سعی می کند با اساتیدی دروس را بگذراند که حضور و غیاب نمی کنند، وجبی نمره می دهند، نمره ی زیر ۱۶/۷۵ نمی دهند، دانشجویان هر آن که اراده کنند، می توانند کلاس را ترک کرده و اصلاً بازنگردند.

چ) دیروز دانشجو، امروز دانشجو، فردا علّاف : از آن جایی که در رشته ی ما ( علوم سیاسی )، رابطه بر ضابطه مقدم است ( استثنایاً عرض کردم! ) و مدرک، نمره، سواد و معلومات آن چنان مطرح نیست، پس ممکن است شاگرد اول یک کلاس، در پایان تحصیلاتش و اخذ مدرک دکترا، در یک دانشگاه آزاد استخدام شود و بس. این که برخی گمان می برند که با معدل ۲۰ می توان وزیر و نماینده ی مجلس و جایگاه های عالی مرتبه ی حکومتی را تصاحب کرد، تصوری واهی نیست؛ ولی خلاف آن بسیار رایج و متداول است. مخصوصاً با شرایط فعلی که یک وزیر رسماً سارق ( سارق علمی؛ آقای محرابیان ) هم می تواند از مجلس شورای اسلامی و از نمایندگان ملت، رأی اعتماد کسب کند، جای هیچ شکی نیست که چگونه فضایی حاکم است بر مناصب و جو سیاسی فعلی کشور.   

ادامه دارد ...

نظرسنجی ها تعییر کردند. لطفاً شرکت در نظرسنجی ها فراموش نشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۰ساعت 16:20  توسط احسان رستگار   | 

دانشگاه می رویم تا رفته باشیم؟! - بخش سوم

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

دو عامل دیگر که احتمالاً دلایل پایانی است، به شرح زیر می باشد؛

۶- صرفاً کسب مدرک برای ارائه در مراسم خواستگاری :

بعضی از دانشجویان به دانشگاه می روند، تا از فشار روانی از جانب خانواده های خود رهایی یافته و هم چنین در مراسم خواستگاری، بتوانند مدرک حدّاقل لیسانس خود را در مراسم خواستگاری ارائه کنند. به نظر کاملاً منطقی است؛ تصور کنید در دوره زمانه ای که هرکسی یا مهندس است یا دارد مهندس می شود، یا دکتر است یا دارد دکترا می گیرد، یا دارد کارشناسی و کارشناسی ارشد می خواند و به هر نحو هر کسی خود را مشغول و سرگرم دانشگاه های مختلف از جمله سراسری (دولتی)، آزاد اسلامی، پیام نور، غیر انتفاعی و دیگر انواع و اقسام دانشگاه ها کرده است، شخصی بگوید من نمی خواهم به هیچ کدام یک از این دانشگاه ها بروم. بعد بخواهد با شخصی ازدواج کند (علی الاخصوص برای پسران)، و هنگامی که می گویند شما چه رشته ای درس می خوانید، کدام دانشگاه می روید و مدرکتان چیست، آقا پسر شاخ شمشاد بگوید « هیچ جا درس نمی خوانم، دانشگاه نمی روم و مدرکم هم دیپلم است ». احتمالاً شما هم با بنده موافقید که در جواب، پدر و مادر دختر خانم و حتی خود دختر خانم، خواهند گفت که [ رویم به دیوار ]: « آقا پسر؛ لطفاً هررری .... داماد بی سواد نمی خواهیم. شما در شأن خانواده و دختر ما نیستی. بفرما و برو با یکی مثل خودت وصلت کن ». پس به گمانم حداقل برای بعضی پسران همین یک دلیل کافی باشد که بیایند دانشگاه تا فقط مدرک بگیرند و بروند. البته بعضاً این موضوع برای دخترها نیز صدق می کند. به این ترتیب که اولاً اُفت دارد دختری دیپلم داشته باشد و مثلاً خواهر یا دخترخاله اش مدارک کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا. یا مثلاً وقتی دختری می خواهد ازدواج کند می گوید من لیسانس دارم، شوهرم باید فوق لیسانس داشته باشد، من کارشناس ارشد هستم، شوهرم باید دکتر باشد، من دکتر هستم، شوهرم باید فوق دکترا داشته باشد، من متخصص هستم، شوهرم باید فوق تخصص داشته باشد، من پروفسور هستم، شوهرم باید عالم دهر باشد!!!. البته ظاهراً ممکن است مضحک به نظر برسد؛ ولی متأسفانه عده ای هرچند اندک، این چنین می اندیشند.

۷- میل فطری انسان به حضور در مکان های اجتماعی :

همان طور که اکثر مردم، شور و شوق بیشتری دارند که مثلاً برای دیدن یک فیلم به سینما بروند تا این که همان را در خانه مشاهده کنند، بیشتر مردم نیز تمایل دارند که بیشتر در محیط های جمعی باشند در محیط های خلوت و خالی از سکنه. یعنی انسان ها سعی دارند تا در هر مقطعی، در مکانی اجتماعی که متناسب با سن آن هاست، حضور پیدا کرده و عضویت داشته باشند. در کودکی دبستان، در نوجوانی راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی، در جوانی دانشگاه و در بزرگسالی، مکان هایی هم چون ادارات و مکان های کاری دیگر ( مشاغل آزاد از این قاعده مستثنی نیست ولی متفاوت است؛ به این ترتیب که در آن جامعه، افراد مختلفی با فرد شاغل در تعاملند. امروز یک مشتری می آید و فردا یک مشتری دیگر؛ ولی همواره کم و بیش مشتری و افراد دیگر جامعه، حضور دارند. پس افراد مشغول مشاغل آزاد نیز با جامعه در تماس هستند ). به طور کلّی، معمولاً انسان ها بیشتر دوست دارند که با گروه های هم سالان خود دارای تعاملات اجتماعی و در تماس باشند. طبیعتاً اکثراً ترجیح می دهند که در محیطی اجتماعی تر درس بخوانند و به کسب علم مشغول شوند؛ مثلاً دانشگاه نه کتابخانه یا گوشه ی خانه!

پس دانشگاه هم فال است و هم تماشا! هم در آن می توان در رشته ی مورد علاقه تحصیل کرد و هم می توان امتیازات دیگری را حاصل نمود که طبیعتاً فرد به فرد و دانشگاه به دانشگاه می تواند متغیّر باشد.

خدایا چنان کن سرانجام کار          تو خشنود باشی و ما رستگار

لطفاً شرکت در نظرسنجی فراموش نشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۲ساعت 23:5  توسط احسان رستگار   | 

دانشگاه می رویم تا رفته باشیم؟! - بخش دوم

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

حال پاسخ های این سؤال که چرا به دانشگاه می رویم، به شرح ذیل است: 

۱- دانشگاه می رویم، چون ... باید برویم! :

بسیاری بر این عقیده اند که محیط آموزشی دانشگاه ( یا به اصطلاح آکادمیک )، علم آورتر از هرجای دیگری است. این افراد معمولاً برای مدرک دانشگاهی، ارج و قرب بسیاری قائلند. البته عده ی معدودی در بین متعلّقین به این طرز فکر هستند که با وجود اعتقاد راسخ داشتن به تحصیل در دانشگاه، الزاماً مدرک را نشان دهنده ی سواد و علم نمی دانند؛ ولی طبیعتاً مدک تحصیلی، می تواند در درجه بندی به ما کمک کند. بعضی افراطیون نیز هستند که به نظرشان صرف حضور و رفت و آمد در دانشگاه، حتماً مفید است؛ آن ها می گویند دانشگاه، مکان دانش است و خواه ناخواه مقداری از دانش کم و بیش به هر کسی منتقل خواهد شد.

۲- دانشگاه می رویم که رفته باشیم:

بسیاری از ما دانشگاه می رویم چون شاید تا به حال جایی بهتر از این جا و کم دردسرتر (نه الزاماً مفیدتر) به ذهنمان نرسیده باشد. مثلاً مانند حالتی که خانواده تان قصد عزیمت به یک مهمانی را دارند و به شما هم پیشنهاد می دهند که بروید. شما هم از آن جایی که فعلاً مکان باب میل تری به ذهنتان نمی رسد، این پیشنهاد را رد نمی کنید. پس برای عده ای، دانشگاه مکانی است مانند کودکستان، دبستان، راهنمایی و دبیرستان. یعنی همان طور که پیش از این که دقیقاً دریابد چه در اطرافش می گذرد وارد کودکستان شد، وارد دانشگاه نیز خواهد شد. البته با اندکی تفاوت و آن این است که در ایران صرف وجود کنکور، موجبات اندیشیدن بیشتری را فراهم می آورد و این سبب می شود که ورود به دانشگاه، هوشمندانه تر و آگاهانه تر صورت پذیرد؛ که به چه رشته ای علاقه مندم، می خواهم در آینده چه کاره شوم، با چه مقدار سعی و تلاش می توانم به آن رشته دست یابم، آیا می خواهم در شهر خود باشم یا از خانواده ام دور شوم. این و هزار و یک سؤال دیگر به ذهن مخاطب یورش آورده و او را تا حدی مشغول به خود می کند تا تصمیمی آگاهانه تر اتخاذ نماید.

۳- دانشگاه می رویم تا اختلاط را بیشتر، قانونی تر، موجّه تر و مکفی ترتجربه کنیم:

دلیلی خنده دار ولی منطقی و معقول که در کشور ما کاملاً موضوعیت دارد و صادق است. هر کس کم و بیش از این دلیل تأثیر پذیرفته است. البته این بدان معنا نیست که اگر دانشگاه ها پسرانه و دخترانه ( جداگانه ) باشند، دیگر کسی به دانشگاه نخواهد رفت. خیر، منظور این است که میزان رغبت و تمایل هر دانشجویی، تا حدی مرهون همین دلیل است؛ البته در بسیاری آگاهانه و در بعضی نا آگاهانه. آگاهانه به این معنی است که شخص خود می داند که مایل است تا در جمعی هم چون دانشگاه که در آن دختر و پسر در کنار هم مشغول به تحصیلند، عضویت داشته باشد. نا آگاهانه در افرادی مصداق دارد که اگر از آن ها بپرسی می گویند خیر؛ ولی اگر روزی دانشگاه خالی از جنس مخالف شود، به آن ها نیز کم و بیش احساس ناخوشایند و غریبی دست می دهد. در این میان درصد بسیار اندکی نیز هستند که حقیقتاً فارغ از این مباحث به دانشگاه می آیند و این در رفتار و عملکردشان نیز کاملاً مشهود است. این دسته بیشتر از افراد سنتیِ مذهبیِ تشنه ی علم تشکیل شده است. درصدی از این دسته هم مشمول کسانی می شود که الزاماً خیلی تعلقات مذهبی شدیدی ندارند؛ ولی باز هم تشنه ی علمند.

سؤالی که پیش می آید این است که یعنی واقعاً با هم بودن و تعاملات دختر و پسر یا همان اختلاط، این قدر مؤثر است که شخصی را از شهری به شهری دیگر بکشاند؟! در پاسخ باید گفت که به عنوان یک عامل اصلی شاخص خیر؛ ولی به عنوان یک عامل شاخص تعیین کننده آری. یعنی مثلاً اگر شخصی بخواهد از شهر خود به شهر دیگری نقل مکان کند برای تحصیل در دانشگاه، در صورتی که بداند از جمله امتیازات این کوچ، افزایش تعاملات اجتماعی و هم چنین افزایش روابطش با جنس مخالف نخواهد بود، ممکن است نظرش را از شهر دیگر به شهر خود تقلیل دهد؛ نه این که بگوید چون دانشگاه مختلط نیست، پس من اصلاً به دانشگاه نمی روم. ولی ممکن است شاید در دلش بگوید چون فقط علم مطرح است، حاضر نیستم تا درد غربت را به جان بخرم و فضایی دانشگاه مختلط را هم تجربه نکنم. لازم به ذکر است که این نوع طرز فکر، بیشتر در خانواده های مذهبی، سنتی، و به اصطلاح بعضی بسته ( واژه ی بسته معمولاً توسط اشخاصی که به خانواده ی باز یا کم قید و بند اعتقاد دارند استفاده می شود که غیر مستقیم آن نوع خانواده ها را به محدودیت و محرومیت از مواهبی متهم می کنند که البته کلمه ی صحیح تر برای این نوع خانواده ها همان مذهبی، متشرّع و سنتی است که مفاهیم اعتقادی و اسلامی را به ذهن متبادر می کند؛ نه مفاهیم آزاردهنده و ناخوشایندی هم چون بسته ) اتفاق می افتد. خانواده های کم قید و بند و رهاتر، به دلیل این که این نوع روابط را در حد تقریباً نهایتش در محیط خانوادگی و تعلات بین آشنایان، دوستان و خانواده تجربه کرده اند، کم تر به این مسائل اهمّیّت می دهند؛ این به دلیل پاکی، تکامل یا متمدّن بودن آنان نیست، بلکه به دلیل داشتن محیطی دائمی و در دسترس ( محیط خانواده ) است که خیال آنان را از داشتن روابط دختر و پسری آسان می کند. بعضی ازاین دست تعاملات در این خانواده ها معقول ولی اکثر آن حرام و خلاف تعالیم اسلام است.         

۴- دانشگاه می رویم تا ازدواج یا لااقل دوست یابی کنیم:

خوشایند یا ناخوشایند، این موضوع در دانشگاه ها به عینه دیده می شود و کاملاً مشهود است. نه در بین همه ولی در بین بسیاری. این دو یعنی « ازدواج » و « دوست یابی »، تقریباً نقاط مقابل یکدیگرند؛ به این دلیل که افراد مایل به ازدواج، اغلب کسانی هستند که تعلّقات مذهبی دارند. برعکس کسانی که در پی یافتن دوست جنس مخالف هستند، معمولاً اعتقاد راسخی به ازدواج نداشته و به دستورات اسلام نیز ایمان و باور قلبی ندارند. این دست افراد، ازدواج را پدیده ای دست و پاگیر، بی خاصیت و نامعقول می دانند. البته عده ای هستند که بین این دو دسته قرار دارند و آن ها هم « دوست یابی » می کنند و هم « ازدواج »؛ به این ترتیب که با یکدیگر دوست می شوند به نیّت ازدواج و پس از حصول اطمینان از وجوه مشترک کافی و کُفیّت، ازدواج می کنند. این که این عمل چقدر صحیح و شرعاً مجاز است، خود در حدّ چندین یادداشت، جای بحث و بسط دارد.

۵- یافتن پایگاهی برای فعّالیّت های سیاسی-اجتماعی، مطرح تر شدن:

بعضی افراد که پیش از ورود به دانشگاه، تمایلات سیاسی دارند، برای تقویّت مواضع سیاسی و یافتن پایگاهی برای تثبیت خط مشی سیاسی-عقیدتی خود، ترغیب می شوند که در دانشگاه نیز همان فعالیت ها را با کیفیّتی بهتر ادامه دهند. مثلاً این چنین دانشجویانی، یکی وارد بسیج می شود و دیگری وارد انجمن اسلامی. البته برخی نیز پیش از ورود قصد ورود به تشکّل های سیاسی ندارند، ولی بعد از ورود به دانشگاه، به دلایل متعدّد، به این کار مبادرت می ورزند. وجه تشابه هر دو دسته این است که معمولاً برای به دست آوردن مشاغل بهتر و بستر سازی مناصب آینده شان، از این شرایط و پایگاه های موجود در دانشگاه ها، بهره می برند. این نوع عملکرد الزاماً اشتباه نیست؛ ولی اگر هدف اوّلیّه این باشد، یقیناً غلط و انحرافی است.  

  

دلایل فوق، تعدادی از دلایلی بود که فعلاً به ذهن بنده رسید. اگر در آینده به دلیل دیگری نیز پی بردم، ان شاء الله اضافه خواهم کرد. ضمناً از تأکیدی که راجع به دلایل غیر علمی در ورود به دانشگاه کرده ام، متعجّب نشوید؛ چون واقعیت تلخی که فعلاً وجود دارد همین است. متأسفانه امروزه در دانشگاه های ما، آن چنان که باید و شاید علم در اولویّت اوّل نیست و در دانشگاه هایی نیز که این چنین است، به اندازه ی کافی و وافی به آن پرداخته و رسیدگی نمی شود. پس این به موجب بدبینی من نیست. تحصیل کردگان ما نیز اکثراً به جای علم آموزی، علم اندوزی می کنند و به جای تولید علم، فقط انتقال علم می کنند.

خدایا چنان کن سرانجام کار          تو خشنود باشی و ما رستگار

لطفاً شرکت در نظرسنجی فراموش نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت 0:26  توسط احسان رستگار   | 

دانشگاه می رویم تا رفته باشیم؟! - بخش اوّل ( مقدّمه )

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

با عرض سلام خدمت دانشجویان عزیز و خسته نباشید و خداقوّتی صمیمانه پس از گذراندن ترمی دیگر؛ ان شاء الله از این روزهای فراغت هرچند کوتاه، به بهترین نحو ممکن برای بازیابی قدرتی فزون تر، برای پیشروی بیشتر و بهتر برای نیل به اهداف خیرمان استفاده کنیم. این بار یادداشتی تهیّه دیده ام تا موجب شود کمی عمیق تر به « دانشگاه » بنگریم که بتوانیم استوارتر قدم برداریم و نگرش فراگیرتری به زندگی روزمره مان که قسمت عمده ی آن پیرامون « دانشگاه » می چرخد، بیابیم.

 بعد از نوشتن ۱۹ یادداشت سیاسی پیاپی، تصمیم گرفتم تا برای تلطیف فضا، تنوع و هم چنین کنکاش در موضوعات مهم و تعیین کننده ی دیگر، یادداشتی با مضمونی اجتماعی بنویسم. 

از نظر روانشناسانه، نظری (فرضیه ای) وجود دارد که وقتی انسان در موضوعی یا پدیده ای غرق می شود و آن عمل، در زندگی روزمره ی فرد وارد می شود، شخص کم تر به آن فکر می کند، در مورد آن طرح سؤال می کند، بر سؤال خود اصرار می کند یا پیگیرانه در جست و جوی یافتن پاسخش بر می آید. حال ببینیم (به نظر بنده) دلیل این پدیده، چه می تواند باشد:

۱- ترس از طرح سؤال:

اکثر انسان ها از طرح سؤال راجع به مسایل مبنایی، عادتی و مهم انگاشته شده، هراسان می شوند. دلیل این امر می تواند ناتوانی در پاسخ گویی، عدم دغدغه مندی در اصول، نرسیدن به موضع فهم عمیق برای طرح سؤال و یا اشتباه و بی خاصیت پنداشتن تعمق در مبانی باشد.

۲- هراس از تغییر:

 بسیاری از انسان ها و چه بسا اکثر انسان ها از تغییر در مبانی زندگی که معمولاً از آن به دگرگونی (انقلاب و زیر و رو شدن) یاد می شود، گریزانند. نگرانند که مبادا در راه رسیدن به آرمان ها و خواسته هاشان، داشته هاشان را نیز از دست بدهند. به عبارت دیگر، گاهی سعی می کنند به خود بقبولانند که این وسوه ای است برای رسیدن به خواسته ای جدید و به قیمت نابودی داشته های قبلی. برای این که خود را در انصراف از ارتکاب به آن عمل قانع کنند، آن تصمیم را نوعی « قمار » و هوس جلوه می دهند؛ ازاین شاخه به آن شاخه پریدن، هدر دادن عمر، سراب، جست و جوی ناکجا آباد و عناوین مشابه را برای آن بر می گزینند.

۳- خسته شدن از بازیابی اصول:

وقتی انسان برای مدتی طولانی در جست و جوی امری بر می آید، پس از مدتی که به نتیجه ی دلخواه نرسد، خسته شده و احساس آسیب دیدگی به او دست می دهد. به گونه ای که ممکن است احساس پشیمانی، پریشانی و نگرانی و خسران زدگی به سراغش بیاید. به این معنا که اگر آن کار را نمی کرد، اکنون در شرایط بهتری به سر می برد، موفق تر بود و رضایت مندی بیشتری را کسب کرده بود.

۴- عدم دغدغه مندی در اصول:

بسیاری از مردم به دلایل متعدد و بسیار ریشه ای و البته متأثر از جامعه و اطراف، سرگرم فرعیات هستند. قبل از این که پایه ها و مبانی را قرص و محکم کنند، پیش از این که به درستی، شیرازه ی زندگی و شخصیتشان را شکل دهند، به سراغ دغدغه های فرعی و کم اهمیت تر می روند. اموری که پس از تکامل نسبی اصول و شاکله و شیرازه شخصیت و زندگی انسان، اولویت پیدا کرده و اهمیت می یابد.

 ۵- نرسیدن به موضع فهم عمیق برای طرح سؤال:

این مورد مربوط به عواملی هم چون میزان تحصیلات، ویژگی های شخصیتی و میزان تلاش و رغبت فرد، جامعه و خانواده می باشد. همان طور که فردی ممکن است به درجات عالی شعور و ادراک نرسد، ممکن است به به درجه ای که تعمق در طرح سؤال را موجب شود، دست نیابد.

 ۶- اعتفاد نداشتن به تفکر در اصول:

متأسفانه برخی به دلیل بی خاصیت انگاشتن تفکر و سؤال پیرامون اصول، گمان می کنند مسایلی مهم تر از اصول نیز وجود دارد؛ مانند معلولات اصول مثل پول. اگر پول را برای امرار معاش و وسیله ای قراردادی که نمایانگری نسبی از سعی و تلاش یا بعضاً ارزش کار انجام شده است، در نظر بگیریم، آن فکری که منجر به این کار شده است می شود علت؛ ولی اصل می شود این که کار کردن مفید است و لازم، چه بسیار به ما پول برساند چه کم. حتی گاهی ممکن است مجانی باشد ولی لازم است.

این مقدمه برای این بود که درکی نسبی از مبنای بحث داشته باشیم.

حال پاسخ های این سؤال که چرا به دانشگاه می رویم، به شرح ذیل است:

خدایا چنان کن سرانجام کار          تو خشنود باشی و ما رستگار

ادامه دارد ...

لطفاً شرکت در نظرسنجی فراموش نشود.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۰۹ساعت 6:24  توسط احسان رستگار   | 

مناسبات، جنبش های دانشجویی و روانشناسی رفتاری

                                           

                                                  بسم الله الرّحمن الرّحیم

باور چنین روزهایی، هرچند دشوار ولی لازم است. هیچ گاه گمان نمی کردم که به این زودی، روزی فرا رسد که ملت به جان ملت بیفتند! اصلا" چه کسی ملت به حساب می آید؟ چه کسی حق زیستن دارد؟ چه کسی باید باشد؟ کی خودی است؟ کی مزدور است؟ کی منافق است؟ چه کس می گوید که کی چه هست و که تصمیم می گیرد که روی برچسبی که برایمان آماده شده، چه باید نوشت؟

شنیده بودم که فقط « انّ الله بکلّ شیء علیم»، اما مثل این که امروز برخی، خیلی می دانند. هویت، ماهیت و شخصیت افراد را از آشنا بگیر تا غریبه، به سرعت برق (باتوم الکتریکی) شناسایی می کنند. چشم برزخی دارند. حق همانی است که آن ها می گویند. خداوند مدام در گوششان پچ پچ می کند. که گفته وحی دیگر نازل نمی شود؟ که گفته فقط چهارده معصوم (علیهم السلام) مصون از خطا و گناه بوده اند؟ گویا هنوز به عده ای وحی نازل می شود. اینان همان هایی هستند که خداوند، حق را نقد کرده و در جیبشان گذاشته است. هر چه کنند هیچ مگوی، اگرچه نیک و بد کنند! اینان کسانی اند که می گویند اگر ما همت و باکری بودیم، گردن مخالفان را می شکستیم [یکی از بسیجی نماهای اعضای بسیج دانشجویی، در مراسم «بسیجی واقعی، همت بود و باکری» این جمله را گفت و بسیجیان حاضر در جلسه هم تکبیر فرستادند و کف زدند و تشویق کردند]. اینان کسانی اند که می گویند اگر ما بسیجی واقعی بودیم، حق آنان (مخالفانمان) را کف دستشان می گذاشتیم. تقبّل الله! برای موافقانتان کف می زنید و حق مخالفانتان را کف دستشان می گذارید؟ البته اگر نگذاشته باشید! چون اصولا" کار دیگری به نظر نمی رسد که می شد کرد و انجام نشد! اصلا" سوء تفاهم پیش نیاید، به هیچ وجه بحث حق و باطل نیست؛ بحث خوشایند من و خوشایند تو، دلم می خواهد و دلت می خواهد، دوست دارم و دوست داری، خوشم می آید و خوشت می آید ، عشقم می کشد و عشقت می کشد است. مسئله ی هوای نفس است، که عده ای ایمانشان به جای آن که از دل و عقلشان سرچشمه بگیرد، فقط از دلشان نشأت می گیرد. پیرو هواهای نفسانی خویش اند. می خواهند خود و دوستانشان را راضی کنند نه خدا را! کسانی که این چنین فکر می کنند، مرا به یاد جرج بوش پسر می اندازند. همان دکترین بوش که می گفت: «هر که با ما نیست، ضد ماست.» حال هم عده ای می گویند: «هر که با ما نیست، ضد نطام است.» مگر تو نظامی که هرکه با تو نباشد، ضد نظام شود؟ مگر نظام ارث پدری توست؟ اگر هست، پس ارث پدری همه است؛ چون تقریبا" پدران همه، هر کدام به نوبه ی خود، در حد و اندازه و بضاعت خود، این انقلاب را به ثمر رساندند. عده ای به راستی خود را مبدأ عالم می دانند. گمان می کنند هر که از آن ها دور شود، از حق دور می شود. فکر می کنند مرکز ثقل جهانند و اگر نباشند، جهان مانند کسی که سکته کرده است، تعادلش به هم خرده و یک وری می شود. فکر می کنند اگر نباشند یا چنین و چنان نکنند یا طور دیگری عمل کنند، اسلام پایمال می شود و نظام نابود! 

بسیجی واقعی آن کسی است که ملت را در جهت پیشرفت و تعالی کشور، «بسیج» می کند و متحد. متأسفانه عده ای اعتقاد دارند که هرگاه مردم همه با هم مهربان باشند و اصطکاک نداشته باشند، یا اسلام در حال نابودی است یا همه منافق، خوارج و ضد نظام شده اند.  

هیچ گاه لذت کتک زدن مظلوم (یا حتی کسی که گمان می کنی خاطی است) را درک نکردم. هیچ گاه طعم خوش مشت و لگد پراندن به ملت را نفهمیدم. هنوز نمی دانم چه طور می توان دختری را چند نفری به باد کتک گرفت و باز هم سرفرازانه قدم برداشت. هنوز نمی دانم به چه نحوی می توان به این مرحله رسید، که بفهمی به جز خودت و اطرافیانت، دیگران غیر خودی اند و ما بقی ضد نظام اند. الله اکبر! چه همه ضد نظام! اگر در عرض سی سال، این تعداد ضد نظام سر درآوردند، ان شاء الله خدا به خیر بگذاراند. راستی! اگر این چنین است و واقعا" این تعداد ضد نظام وجود دارند، سؤالی پیش می آید؛ فرزندان دوران ستم شاهی، انقلاب اسلامی را پدید آوردند، پس حال چرا عده ی کثیری از فرزندان انقلاب اسلامی، به عناوین مختلف، ضد نظام شده اند؟  

هر کس با چیزی ارضاء می شود؛ یکی با فحش شنیدن، یکی هم با تشویق شدن [انصافا" کسی که با تشویق خوشحال و ارضاء می شود، طبیعی تر و نزدیک تر به خصلت انسانی است! البته قطعا" این که چه کسی به شما فحش بدهد و تشویقتان کند هم خیلی مهم است. شاید فحش شخصی، برای انسان تشویق به حساب بیاید؛ ولی بدبختی زمانی است که عالم و آدم، ناسزا نثارتان کنند. این جاست که باید به یک روانشناس و پس از رفع ناهنجاری روانی، به یک اسلام شناس و روحانی برای اصلاح جنبه های معنوی و روحانی تان مراجعه کنید]. 

فعلا" شاید تفسیر و بررسی مقداری از ژرفای وقایع و مسائل در همین حد کافی باشد. گزارش نوشتاری و تصویری «برخی از گوشه ای از اتفاقات 16 آذر» را اِن شاء الله در هفته ی آینده، به نظرتان خواهم رسانید.

                     خدایا چنان کن سر انجام کار                    تو خشنود باشی و ما رستگار

لطفا" شرکت در نظر سنجی ها فراموش نشود؛ سمت چپ                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۸ساعت 22:12  توسط احسان رستگار   |