منتقد (نه مخالف)، مستقل (نه جناحی)

اطلاع رسانی و نقد مسائل سیاسی و هر آن چه مستقیماً و غیر مستقیم،سیاسی است؛از امروز،از دیروز و از فردا

خاطره/تصویر شهید مطهّری

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

این وبلاگ، آبان ۸۸ تأسیس شد. اول مخاطبینش فقط دوستان و آشنایان بودن، ولی کم کم با بیشتر شدن مخاطبین، یه موضوع خیلی جالب اتفاق افتاد!

چون من عکس استاد شهید آیت الله مطهّری رو -که خیلی بهشون ارادت دارم و شاید مهم ترین شخصیت الهام بخشم هستن- به عنوان عکس پروفایل قرار داده بودم، گویا بعضی از دوستان این عکسو نمی شناختن و تا به حال ندیده بودن و چون شهید مطهّری چهرشون در عکس کوچیک افتاده بود، نمی شناختنشون و فکر می کردم اون عکسه منه! فحوای کلامم که بیشتر با تکیه بر اسلام بود و موضوعات و نظرات یادداشت ها، جهان بینی بنده و نحوه ی جواب دادنم و شروع کردن نظرات و یادداشت ها با «بسم الله الرّحمن الرّحیم» هم مثل این که مزید بر علت شد که فکر کنن اون عکس، متعلق به بنده ی حقیره. بعد هی می گفتن چه روحانی روشن فکری! اصلاً به عکستون نمی خوره متولد ۶۷ باشین! واقعاً از شیخایی مثل شما خوشمون می یاد آقای رستگار و قس علی هذا!!!

من که خیلی خندم می گرفت. ممکنه تو نظرات این وبلاگ، شما هم بعضاً با این موضوع مواجه شده باشین. برا همین امشب گفتم عکس خودمو بذارم تو قسمت پروفایل تا خدای نکرده تو ساحت روحانیت سرک نکشیده باشم و شما هم بیشتر علاوه بر فکر، با ظاهر نویسنده آشنا بشین. همون طور که می بینین، قیافم هیچ ربطی به شمایل یک روحانی نداره.

همین چند روز پیش، تو یکی از سایتا یکی نوشته بود برای یکی مثل شما که روحانی هستین آقای رستگار خطر خیلی نزدیک تره و مراقب باشین و خلاصه حواستونو بیشتر جمع کنین. منم یاد اون قضیه افتادمو فهمیدم مثل این که هنوزم که هنوزه، بعضیا نمی دونن من یه دانشجو هستم نه یه روحانی یا طلبه! گفتم در موردش بنویسم و برای اولین بار مخاطبین این وبلاگ، با عکس نویسندش، صفحرو ببینن.

راستی کسانی هم که خدای نکرده به فیس بوک دسترسی دارن می تونن این جا رو کلیک کنن و صفحه ی بندرو تو اون شبکه ی اجتماعی هم ببینن.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۴/۱۷ساعت 0:22  توسط احسان رستگار   | 

دموکراسی با طعم باتوم

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم


این یادداشت در 29 اردیبهشت نوشته شده است.

شنبه 29 اردیبهشت، گزارشی از فلاح خبرنگار واحد مرکزی خبر در لندن، از صدا و سیما پخش شد با عنوان «دموکراسی انگلیسی با طعم باتوم». ماجرا این بود که یک فیلم نامه نویس انگلیسی در اعتراض های خیابانی انگلیس شرکت و چندین ضربه ی باتوم نوش جان کرده و سرش هم چندین بخیه خورده است.

 وقتی این گزارش را دیدم از طرفی خوشحال شدم که این گزارش ثابت کرد که حتی کشورهای داعیه دار مردم سالاری و آزادی بیان هم بسیاری از اوقات دروغ می گویند و آن طور که ادعا می کنند نیستند. ولی از طرف دیگر با خود گفتم که این فیلم نامه نویس انگلیسی باید به دو علت بس خداوند را شاکر باشد؛ یکی این که باتوم به سرش خورد و به جای دیگرش نخورده و دومی این که می تواند هر آن چه بر سرش آمده را با خبرنگاران خارجی، خبرنگاران داخلی و هر رسانه ی مکتوب یا دیداری و شنیداری دیگری در میان بگذارد و آنان نیز پوشش دهند.

تصورش هم مشکل است که مثلاً در کشور ما یک خبرنگار ایرانی یا خارجی بتواند آزادانه گزارش تهیه کند. یا گزارشی تهیه کند و آن گزارش ها از صدا و سیما پخش شوند. یا مردم بتوانند آزادانه با آن خبرنگاران رسمی صدا و سیما درد دل کنند. یا پس از تهیه ی گزارش، اتفاقی برای آن خبرنگار نیفتد. خلاصه این «یا» ها همگی بیانگر این است که وقتی ما با بلندگو و دوربین رسمی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و با ظاهر خبرنگارمان (فلاح) -که از چند ده متری داد می زند که ایرانی است- و با در نظر گرفتن خصومت های ایران و انگلستان، باز هم اجازه داریم که گزارش تهیه کنیم، با همه مصاحبه بگیریم و هیچ اتفاقی هم برایمان نیفتد و بعد بیاییم با افتخار این گزارش ها را پخش کنیم و گمان کنیم که چهره  ی زشت دموکراسی دروغین غرب را نمایان کرده ایم، در واقع دهان کجی به وضعیت آزادی بیان خودمان کرده ایم. چرا که در ایران اگر شخصی بخواهد گزارش تهیه کند، از چند جای خودجوش، نیمه خود جوش و نهادهای رسمی بر سرش خراب می شوند که "چه می کنی، مجوزت را نشان بده، برای کدام سازمان جاسوسی گزارش می گیری و با کدام شبکه ی ضد انقلاب همکاری داری"؟

هرچند دموکراسی انگلیسی با طعم باتوم نشان دهنده ی فقدان دموکراسی به معنای واقعی کلمه در کشوری مانند انگلستان است، ولی همین که می توان این فقدان دموکراسی را به تصویر کشید و دولت مربوطه هم اجازه دهد که به تصویر کشیده شده و پیرامون آن گزارش هایی تهیه شود، خود نشان دهنده ی محترم بودن دموکراسی و آزادی بیان در آن جاست.

اگر کمی از پرونده های خاطرات، دیده ها و شنیده های دو سال اخیرمان را بیرون بکشیم، شاید بتوانیم گزارش، فیلم کوتاه و مستندهای گوناگونی با عناوین شبیه «دموکراسی ایرانی با طعم هفت میوه» یا طعم های دیگر را تهیه کنیم. اما این جاست که مواجه می شویم با واقعیتی به نام «دموکراسی ایرانی با طعم ورود ممنوع»!


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «الف»

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «آینده»

همین یادداشت در پایگاه اطلاع رسانی «کارمند نیوز»

همین یادداشت در سایت «کلمه»


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۴ساعت 23:18  توسط احسان رستگار   | 

امام، عزیز ِ خاصّ ماست ولی بت نیست+خاطره ای از عروس امام

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم


در این یادداشت قصد دارم تا کمی از فضای سیاست زدگی خارج شده و با هم کمی از دیدگاه اندیشه ای تعمق و تأمل کنیم. علاوه بر آن مباحثی که می توان متحویاتش را از عنوان یادداشت حدس زد، خاطره ای از عروس امام برایتان ذکر می کنم که در کتاب وی -که پر فروش ترین کتاب بیست و چهارمین نمایشگاه کتاب امسال بود- چاپ شده است.

امام خمینی را این قدر دوست داریم که آرزو داشتیم پدر بزرگ همه مان بود. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم، این قدر امام را از خود می دانیم که آرزو می کردیم زودتر به دنیا می آمدیم و از نزدیک محضر او را درک می کردیم، او را می بوییدیم، به گرمی در آغوش می کشیدیم، می بوسیدیمش و تک تک جانمان را فدایش می کردیم که او بیشتر بماند حتی اگر بنا بود که ما نباشیم.

هنوز هم حتی مایی که امام را ابتر درک کرده ایم، زمانی که صحنه ی اعلام خبر «روح خدا به خدا پیوست» را می بینیم، اشکمان سرازیر می شود و آهمان در دلمان غمباد به پا می کند.

ما هم صحیفه ی امام را نور می دانیم و عمل به آن را دور. وقتی می خوانیمش، سوی چشمانمان زیاد می شود و بصیرتمان افزون.

خلاصه همه ی این ها را گفتم تا با افتخار اعتراف کنم به علاقه و ارادت خودم و هم فکرانم به امام و هم زمان فریاد بر آورم که امام چون صادق است برایمان این قدر عزیز است، امام چون مخلص است این اندازه برایمان بلا نسبت مانند قالی کاشان هرچه بیشتر می گذرد بر قیمتش افزوده می شود، روح الله چون بنا داشت خودش را محو در الله کند برایمان ماندنی است. روح ِ الله است که در درون روح الله این گونه متجلی شده و ما را مبهوت خود کرده و به ما قبولانده که او الگویی شاید تکرار ناشدنی است.

جای امام در قلوب ماست و حرف و عملش از شاخص های ما. همه ی این ها را گفتم تا به این جا برسم که این تعاریف و علایق ما هیچ کدام نباید باعث شود که حکایتمان بشود حکایت کسانی که حدیث «حب الشی یعمی و یصمی» امیر المؤمنین علی (ع) شامل حالشان شد.

دلیل نمی شود که چون تا این حد به امام ارادت داریم، از او بت بسازیم. نباید بت بسازیم چون از طرفی ظلم به امام است که می خواست به ما درس آزادگی و استقلال بیاموزد و می خواست ما ذوب در حق شویم نه ذوب در شخص، از جهت دیگر از مصادیق بارز جهل است که فردی که معصوم نیست را معصوم بدانیم و شرک است وقتی گمان کنیم که کلامش هم تراز با وحی مُنزَل است.

اتفاقاً هنر این است که انسان معصوم نباشد و الگو شود. به همین دلیل است که هر کسی به جایگاه امام غبطه می خورد؛ چون معصوم به دنیا نیامد، ولی با تلاش خود توانست به حدی از تقوا دست یابد که یک سر و گردن از بسیاری از بهترین ها برتر باشد.

در این یادداشت علاوه بر جملات بالا، دو نکته می ماند که یکی تحلیل انگیزه ی بت سازی برخی از سیاست مداران از امام است و آن یکی خاطره ای از عروس امام که بسیار شنیدنی و بکر است.

بخش اول:

به نظرم کسانی که چه از امام و چه از رهبری، عامدانه یا سهواً و مستقیم یا غیر مستقیم بت می سازند، معمولاً یکی از سه انگیزه ی زیر را دارند؛ در غیر این صورت باید آن ها را عمیقاً دچار جهل مرکب یا حتی شرک دانست:

1- فرار از پاسخ گویی در قبال نظر یا موضع خود یا موضع و نظر امام و رهبری: برخی تا می خواهند دهان شخص مقابل را ببندند، به جای این که از راه استدلال و منطق وارد شوند، سعی می کنند با نقل قولی بحث را به نفع خود به پایان رسانده یا به عبارت صحیح تر به بن بست بکشانند. این اتفاق می تواند در دنیای سیاست و بین سیاست مداران نامی رخ دهد و یا میان چند جوان یا نوجوان. مثلاً می گوید "حق با منه!" می گویی "چرا؟" می گوید "چون این جمله ی امامه!" این جاست که اولین اشتباه رخ می دهد، چون شخصی که دارد این گونه به کلام امام استناد می کند، خواسته یا ناخواسته امام را به عنوان یک معصوم در نظر گرفته است. اگر هم فرض کنیم که آن شخص اعتقاد ضد شیعی نداشته و امام خمینی را معصوم نمی دانسته، پس باید بگوییم که دچار جهل مرکب است و خودش نمی داند دچار چه اشتباه بزرگی شده است. چون اگر امام معصوم نیست، پس ممکن است به سخن یا نظرش خلل و نقصان وارد باشد؛ چون جز معصومین، دیگران ممکن الخطا هستند و شیعه ی اثنا عشری فقط به دوازده امام و چهارده معصوم اعتقاد دارد.

خلاصه وقتی کسی می گوید فلان حرف را فلان شخص گفته، باید بر اساس حدیث «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال» به تحلیل و اظهار نظر درباره ی درستی یا نادرستی آن پرداخت و نه با استناد به کلام گوینده. این قاعده کم و بیش حتی در مورد سخن معصومین هم رعایت می شود و همین گونه است که علمای اسلام مشخص می کنند که فلان حدیث محکم است یا متشابه و متواتر است یا جعلی. یعنی از چند جهت می سنجند که ببینند این حدیث عقلانی است و اگر خلاف عقل بودن آن محرز باشد، قطعاً از معصوم نقل نشده و از جهت دیگر تحقیق می کنند که آیا واقعاً سندیت دارد که چون کلامی از قول معصومین بیان شده باشد، حتماً عقلانی نیز هست. خلاصه این را ذکر کردم تا روشن شود که تنها زمانی که ذکر نام آن شخص برای تبعیت از آن کلام کفایت می کند، در مورد معصومین علیهم السلام است. حتی در مورد آنان نیز عقل تعطیل نمی شود و تحقیق و تعقل است که راه گشاست و باز حتی اگر نقل آن حدیث از آن معصوم محرز شد، باز هم باب بحث و پرسش باز است؛ تا جایی باز است که مخاطب قانع شود و چه از جهت نسب آن حدیث به یکی از معصومین و چه از جنبه ی عقلانی بودن آن به یقین برسد. 

2- مصادره به مطلوب کردن نظرات امام و رهبری و غالب کردن حرف های خود با استناد به حرف های آن ها: گاهی نیز برخی با وجود علم به این که مواضع این دو بزرگوار و منظورشان از ذکر فلان جمله، مقصود و برداشت آن ها نیست، اما اصطلاحاً از آن سخن تفسیر به رأی و از آن تفسیر، مصادره به مطلوب می کنند. مثلاً فردی می گوید چون امام گفته "ولایت فقیه، استمرار حرکت انبیاست"، پس هر کس ولی فقیه است، مانند انبیا است و در نتیجه معصوم است و تافته ی جدا بافته است. در صورتی که منظور امام جایگاه ولایت فقیه است و اشاره دارد به حاکمیت و ولایت فقه در فلسفه ی وجودی ولایت فقیه.

3- تحکیم جایگاه و توجیه عملکرد خود با پنهان شدن پشت امام و رهبری: برخی نیز اصولاً نه حرفشان و نه عملشان دخلی به امام و رهبری ندارد. فقط به دلایلی سطحی و کم اهمیت مانند، سابقه، ظاهر الصلاح بودن، لفاظی و تملق کردن از امام و رهبری و خلاصه ظاهر فریبی خودشان را موجّه و انقلابی جلوه می دهند و در نظر مردم جایگاهی محترم پیدا می کنند. سپس با استفاده ی ابزاری از کلام امام و رهبری می خواهند افکار انحرافی و نادرست خودشان را بسط دهند. برای مثال آقای احمدی نژاد پارسال گفت "یک حزب باید وجود داشته باشد و آن حزب الله است" و برخی نیز پیرو موضع وی، از این جمله ی امام گونه بهره برداری کردند که پس باید تمامی احزاب را غیر قانونی اعلام کنیم و از این پس هیچ حزب دیگری نیز در جمهوری اسلامی ایران تأسیس نشود. اگرچه سطحی بودن این برداشت عیان است و اگر امام چنین جهان بینی ای داشت، هیچ گاه خودش دستور نمی داد تا انقلابیون حزب جمهوری را تأسیس کنند، ولی برخی می خواهند تفکرات انحرافی خود را به امام بچسبانند و بگویند که ما داریم حرف امام را می زنیم تا دیگران نتوانند با آن افکار التقاطی و غیر اسلامی برخورد کنند.


بخش دوم:


وفای به عهد:

یک شب امام گفتند: در جوانی سیگار می کشیدم. تا این که یک شب سرد زمستان که پشت کرسی مشغول مطالعه بودم، به مطلب مهمی رسیدم و فکرم به شدت درگیر فهم آن شد. در همین حال برای آوردن سیگار از اتاق بیرون رفتم. پس از بازگشت همین که نگاهم به کتاب افتاد که آن را بر زمین گذاشته و به دنبال سیگار رفته بودم، احساس شرمندگی کردم و با خود عهد کردم که دیگر سیگار نکشم. آن را خاموش کردم و دیگر سیگار نکشیدم.

منبع: کتاب اقلیم خاطرات، به قلم خانم فاطمه طباطبایی (همسر حاج سید احمد آقای خمینی)، صفحه ی 258


 

این خاطره را از این بابت عرض کردم که بدانیم که حتی امام خمینی شدن هم غیر ممکن نیست؛ هرچند بسیار بسیار بعید است و از هر چند صد میلیون نفر، شاید یک نفر هم امام نشود، ولی همان امامی که این قدر مقامات و کرامات داشته، در جوانی چنین اشتباهی کرده است. البته از نظر شرعی در آن زمان هیچ مرجعی استعمال دخانیات را حرام نمی دانسته، حتی تا آن جا که می دانم، مکروه هم نمی دانسته اند. ولی به هر حال امام هم سیگار می کشیده اند، البته در جوانی و آن هم برای مدت محدودی. هرچند قطعاً امام اهل گناه کبیره و حتماً در دوران پختگی و پس از میان سالی، اهل گناه صغیره هم نبوده، ولی نکته این جاست که بعضی از ما اهل گناه کبیره نیستیم، ولی هیچ کدام امام نمی شویم. شاید به این دلیل است که به درستی امام و امثال امام را نمی شناسیم و در نتیجه دچار یأس می شویم و یا با خود می گوییم که "مگر می شود ما هم از نظر جایگاه و تقوا به آن درجه برسیم؟! نه غیر ممکن است! امام از زمان تولد قرار بوده امام شود پس شده، ما هم قرار بوده انسانی عادی شویم، پس عادی هستیم." اگر امام را بهتر بشناسیم، می فهمیم که امام هم یک شبه امام نشده و همین کلید می تواند در امید را به روی ما بگشاید که همین ما که شاید عادی باشیم، به درجاتی برسیم که کم تر کسی رسیده است.



بعد التّحریر:

۱- امروز متوجه شدم که همان خاطره ی خانم فاطمه طباطبایی، علاوه بر اقلیم خاطرات، در کتابی دیگر نیز از ایشان با عنوان «یک ساغر از هزار» -که چاپ اول آن در سال ۱۳۷۹ بوده- چاپ شده است. در آن کتاب که چاپ آخرش سال ۱۳۸۲ بوده، همین خاطره در صفحه ی ۵۴۶ درج گردیده است.

۲- طی سه روز آینده، گروه تئاتری که یکی از دوستانم عضو آن است در سه دانشگاه تهران، صنعتی شریف و شهید بهشتی اجرا دارند. از همه ی علاقه مندان تئاتر دعوت می کنم تا از این نمایش دیدن فرمایند.


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «آینده»


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۳۱ساعت 4:4  توسط احسان رستگار   | 

احمدی نژادی های سابق؛ قربانیان صداقت و زود باوری

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

اگر این نوشته بوی احساسات می دهد، نه به این خاطر است که پای استدلالمان می لنگد؛ بلکه به این خاطر این گونه نوشته ام تا از این مرحله بگذریم و بفهمیم چگونه به این جا رسیدیم. مستند صحبت کردن بماند برای یادداشت های بعدی، این بار می خواهم بگویم چه بر ما گذشت که احمدی نژادی شدیم و حالا چه بر سرمان آمده که به سختی می توان باور کرد که سه بار به او رأی داده ایم! اگر از این متن دشمنان ما شاد می شوند، بروند به جهنم؛ ان شاء الله که خداوند از این واکاوی ها از ما راضی شود. وقتی شادی دشمنانی که از حمقاء هستند با شادی مردمی که عاشق آزادگی هستند هم زمان می شود، ترجیح می دهم حمل بر وزانت نظر مردم آزاده و آزاده دوست کنم تا دشمنان احمق. احمق ها این قدر از این قسم یادداشت ها خوشحال شوید تا از خوشحالی بمیرید.

ما ثبات شخصیت داشتیم! ما صداقت داشتیم! جسارت داشتیم! صفا داشتیم! وفا داشتیم! سه رأیی ها می فهمند چقدر سخت است سه بار به کسی رأی دهی و بعد دعا کنی که کاش می توانستی سه طلاقه اش کنی.

به قول شهید آوینی، ما از راه رفته می گوییم. ما تازه به احمدی نژاد رسیده نیستیم؛ ما نسلی هستیم که پیش از این که کنکور دهیم، به احمدی نژاد رأی دادیم. ما در هیاهوی جو و جنگ های تشکلی و حزبی عاشق احمدی نژاد نشدیم. ما احمدی نژاد را دیدیم، به فکر فرو رفتیم، ساده زیستی اش را دیدیم، به فکر فرو رفتیم، صفای ظاهرش را دیدیم، به فکر فرو رفتیم، افتادگی اش را دیدیم، صفا کردیم، لبخندش را دیدیم، صفا کردیم، نطقش را دیدیم، صفا کردیم. اما ناگهان مشایی را دیدیم، شک کردیم. نظراتش را شنیدیم، شک کردیم. حمایت های رئیس جمهور را دیدیم، شکستیم. بی تفاوتی های فرهنگی و به من چه، به تو چه ها را از زبان رئیس جمهور شنیدیم، شکستیم. کردان را دیدیم، به فکر فرو رفتیم، دفاع تمام قد رئیس جمهور از دروغ گویی و سند سازی کردان را دیدیم، شکستیم. انتقادهای مؤمن ترین و آزادترین نمایندگان از رحیمی را دیدیم، به فکر فرو رفتیم. حمایت احمدی نژاد از او را دیدیم، در خود فرو رفتیم و باز شکستیم. این ما بودیم که احمدی نژاد را به قدرت رساندیم، ولی او ما را شکست.

ما از اوّلش احساساتی بودیم، ولی احمدی نژاد هم از اوّلش اشتباهی بود. ما این قدر غرق در صفای احمدی نژاد شده بودیم، که وقتی سال ۸۴ گفت "مگه مشکل ما، موی جووناست، به من و تو چه ..." گمان کردیم که منظورش موی پسران جوان است. این قدر خوش بین بودیم که احمدی نژاد را ندیدیم؛ آن کسی را دیدیم که احتیاج داشتیم و دوست داشتیم که ببینیم.

یادم هست که سال ۸۴ وقتی می دیدم که طرفداران آقای هاشمی بیانیه ی منسوب به همسر شهید رجایی علیه آقای احمدی نژاد را پخش می کردند، به خانواده و آشنایان می گفتم که "شهید رجایی فقط متعلّق به همسرش نیست که بیانیه دهد و بگوید از احمدی نژاد حمایت نمی کنیم. چه همسرش حمایت بکند چه نکند، ما از احمدی نژاد حمایت می کنیم. احمدی نژاد رئیس جمهور بعدی است. احمدی نژاد مانند رجایی متعلق به همه ی مردم است!!!" همان طور هم شد، ولی هیچ وقت باورم نمی شد آرزو کنم ای کاش از همان اول رأی نمی دادیم. آن موقع چه حرف های بی ربطی می گفتم؛ به هر حال ۱۷ سال بیشتر نداشتم.

کاری به کار کسی نداشتیم، سرمان به کار خودمان گرم بود. خیالمان راحت بود، ما رأیمان را داده بودیم. کشور را سپرده بودیم به کسی که به گمانمان اهلش بود. فکر می کردیم به کسی رأی داده ایم که امن و امان است و مأمن دردمندان. کمی گذشت، حرف هایی می شنیدیم از این طرف و آن طرف. احساس می کردیم احمدی نژاد مانند ناموسمان است و باید از ناموسمان دفاع کنیم. آخر آن زمان ها احساساتی بودیم. بعد هر چه گذشت، احساس کردیم مشکل از بدچشمان نیست، مشکل از ناموس خودمان است.

دیگران را نمی دانم ولی خودم احمدی نژادی ای بودم که با موج همراه نشدم، به حرف دلم گوش کردم و عقلم بر حرف دلم مهر تأیید زد و به احمدی نژاد رأی دادم. حداقل در ۸۴ چنین بود. داستان ۸۸ تفاوت می کرد. در ۸۸ ما دفع افسد از فاسد کردیم ولی به اشتباه؛ به جای رأی به رضایی به احمدی نژاد رأی دادیم تا آراء شکسته نشود و موسوی رأی نیاورد. ولی اشتباه کردیم؛ ماکیاولیستی عمل کردیم و فراموشمان شد که ما مکلف به انجام وظیفه هستیم و شرعاً و عقلاً باید فارغ از نظر دیگران، به اصلح رأی دهیم و بس. باقی داستان هر چه شود، خواست و رضای خدا در آن است.

احمدی نژاد برای ما سرابی بود که نه بهر رسیدن آب و نان به خود بلکه برای عدالت گستری برای همه به او رأی دادیم. احمدی نژاد برای ما سرابی بود که گول ظاهرش را خوردیم؛ یک سراب زلال و باصفا. ما هنوز هم مانده ایم که چگونه این قدر ساده لوح بودیم. ما احمدی نژاد را که می بینیم، می ترسیم از روزی که خودمان هم با صفایمان همه را به خود جذب کنیم و کم کم معلوم شود که این صفا، نه بهر نور باطن، بلکه از گریم و نورپردازی بوده است. ما دیگر نمی خواهیم مشرک باشیم، دشمن احمدی نژاد الزاماً دوست ما نیست، ولی لزوماً دشمنمان هم نیست.

برخی معتقدند که ما خودمان احمدی نژاد را بت کردیم و مشرک شدیم. بعضی می گویند خودمان احمدی نژاد را نُنُرَش کردیم و مانند بچه ی لوسی، هرچه خواست چه معقول و چه نامعقول برایش خریدیم و نیکی از حد و گذشت و او خیال بد کرد. ولی من به هیچ کدام از این ها معتقد نیستم. نظر بنده این است که احمدی نژاد باهوش است و این هوش در خدمت قدرت قرار گرفت. این هوش با صداقت زاویه پیدا کرد و باهوش ترین سیاست مداران را هم یکی دو سال از واقعیت شخصیتی او دور نگه داشت. ما قربانی احساسات پاکمان شدیم، قربانی صداقتمان شدیم و همه ی این ها الآن ما را پشیمان کرده و به این زودی هم پریشانی این پشیمانی دست از سر ما بر نخواهد داشت. نه تنها خودم، بلکه بسیاری از احمدی نژادی های سابق و آزادگان فعلی، در یک درس متفق القول هستیم و آن این است:

سیاست عرصه ی دل دادن و قلوه گرفتن نیست. سیاست عرصه ی دل باختن نیست. در سیاست نباید حالی به حالی شد. نباید تسلیم احساسات شد. سیاست نبرد عقل و احساسات است؛ با سنگین ترین بها، آموختیم که عقل، سالار احساساتمان باشد و پشت فرمان تصمیماتمان بنشیند. تعقّل، تفکّر، تدبّر؛ وقتی در سیاست از انسانی ترین و لطیف ترین وجه شخصیت ما انسان ها، یعنی عواطفمان سوء استفاده می شود، پس ما هم احساساتمان را تعطیل و منطق و مستندات متقن را جایگزینش می کنیم.

در «سنگ، کاغذ، قیچی» سیاست ایران، باید سنگ بود. نمی برد، ولی پاره هم نمی شود. نمی توان بر رویش نوشت، ولی شکسته هم نمی شود. آری؛ آن انتخابات اشتباه شاید ما را متصلّب و قلبمان را یخی کرده باشد، ولی از این به بعد تسلیم ظاهر حزب اللّهی نمی شویم و در مقابل ظاهر نه خیلی حزب اللّهی موضع نمی گیریم. فقط به این فکر خواهم کرد که شخصیت مورد نظرمان، چه کرده و چقدر ممکن است کذّاب از آب در نیاید و وعده هایش را عملی کند.

همان طور که شهید حمید باکری که سرنوشت رزمندگان پس از جنگ را به سه دسته تقسیم می کند، می توانیم احمدی نژادی ها را پس از آگاهی از شخصیت و عملکرد و اطرافیان رئیس جمهور، به پنج دسته تقسیم می کنیم؛ دسته ی اول احمدی نژادی هایی هستند که اصلاً اعتقاد ندارند که اشتباه کرده اند و چون همواره احمدی نژاد را با فتنه گران و گزینه های بدتر مقایسه می کنند، هنوز به رأیشان می بالند. دسته ی دوم کسانی هستند که برای زیر سؤال نبردن خود و اثبات ثبات شخصیتشان، بر اشتباهشان پافشاری می کنند و هم چنان مسیر حمایتشان از احمدی نژاد را ادامه می دهند تا به همه بگویند ما اهل اشتباه نیستیم. دسته ی سوم کسانی هستند که می دانند که اشتباه کرده اند و دیگر از احمدی نژاد حمایت نمی کنند، ولی انتقاد هم نمی کنند. سعی می کنند حرفی نزنند که مبادا به کسی بر بخورد یا از میان دوستان قدیمی، احمدی نژادی یا بسیجی شان طرد شوند یا به قول خودشان دشمن شاد نشوند! دسته ی چهارم که عتیقه هستند و باید به حال خود بگریند، جمعی هستند از طرفداران احمدی نژاد و حتی از دشمنان او که اکنون جذب کرامات جناب رئیس دفتر و بیت المال مردم -که اکنون در اختیارش هست و از آن بذل و بخشش می کند- شده اند و خود را به پول فروخته و از کسی که منفور مراجع عظام تقلید و نیز مطرود مقام معظم رهبری است، حمایت می کنند و به ازایش دستمزد می گیرند.

اما دسته ی پنجم کسانی هستند که احمدی نژادی بوده اند، سه بار هم او را انتخاب کرده اند، به دلیل اعتقادشان و از روی اخلاص هم او را برگزیده اند، ولی چون اکنون به اشتباهشان پی برده اند، نه تنها از وی حمایت نمی کنند، بلکه در جهت جبران حداقل اندکی از تبعات اشتباهات گذشته شان، مدام از احمدی نژاد انتقاد می کنند. این دسته که ما هم جزئی از آن هستیم، نه از غصه دق می کنیم و نه مأیوس می شویم. همان طور که حمایت را حق خود می دانستیم، اکنون هم انتقاد را حق خود می دانیم. ما دسته ای هستیم که چوب دو سر طلاییم و نسبت به فحش و کنایه های این طرفی ها و آن طرفی ها کرختیم. آن کاری را می کنیم که معتقدیم حق است؛ هر کس هر چه می خواهد بگوید.


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «الف»

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۳ساعت 23:13  توسط احسان رستگار   | 

ضمیمه ی نقد 16 آذر: شعر « خوشا به حالت، تو ای بسیجی! »

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

با عرض سلام و خسته نباشید به تمامی دانشجویان عزیز در این روزهای واقعاً دشوار و نفس گیر و هم چنین به بازدیدکنندگان غیر دانشجوی علاقه مند به سیاست و عزیزتر.

۱- از تولد این شعر قریب به دو ماه می گذرد. در این مدت فکر می کردم که اگر این شعر به عنوان یک یادداشت روی وبلاگ قرار بگیرد صحیح است یا خیر. هنوز هم به نتیجه ای قطعی نرسیده ام ولی اگر قرار است این یادداشت خوانده شود، باید دیرتر یا زودتر باید به نظر دوستان برسد. مدام در این فکر بودم که آیا این عملی مضحک نیست که شخصی که خود با بسیح آرمان های مشترک دارد، چنین شعری را روی وبلاگش قرار دهد. آیا قابل دفاع است؟ آیا این قابل دفاع است که کسی که خودش به عنوان یک بسیجی شناخته می شود، این چنین انتقاد کند؟ آیا نباید به قول معروف «درون گفتمانی»، چنین مسائلی حل شود؟ پیگیر و در مورد اتفاقات ۱۶ آذر از دوستانم دلایل را جویا شدم. بسیاری اصلاً سؤالی نمی دیدند تا بخواهند پاسخ دهند، ولی بعضی از دوستان بسیجی حرفشان این بود که خب قبلاً نیروهای کمکی آن طیف از بیرون دانشگاه می آمدند و این دفعه ما پیش قدم شدیم. بنده عرض می کردم که چه آنان و چه هر کس دیگری، خطا کرده که خواسته قانون دانشگاه را زیر پا بگذارد. این که طیف متمایل به معترضین، در دانشگاه بیشترند، خود جای تأمل دارد و باید واکاوی شود که چرا قشر دانشجو، باید به آن طرف رقبت نشان دهند. ولی این ها هیچ کدام دلیل نمی شود که ما برای نیل به تصاحب حداکثری دانشگاه، به هر وسیله و دستاویزی، متمسک شویم. در فضای دانشگاهی، دانشجو باید پاسخ دانشجو را بدهد؛ هرچند تلخ، ولی منصفانه این است برادران! اگر هم ورود بسیجیان به دانشگاه، با چراغ سبز آقای فرهاد رهبر بوده است، که طبیعاً ایشان باید پاسخ گو باشند که چگونه می توان قوانین بیّن دانشگاه را که طبق آن حتی دانشجویی که کارتش را به همراه ندارد، نباید داخل شود، فقط با نمایش کارتی موسوم به « کارت جشن الغدیر »، وارد دانشگاه شود. چرا؟ چون رییس دانشگاه مخالفت نکرده است؟ به همین راحتی؟!

۲- این یادداشت تکمله ای است بر یادداشت « نگذاریم چند دستگی ملت، دشن شادمان کند » که پیرامون وقایع 16 آذر در دانشگاه تهران نگاشته بودم. پس نباید مستقلاً و بدون در نظر گرفتن آن یادداشت، مورد ارزیابی قرار گیرد. در غیر این صورت دچار سوء برداشت خواهید شد و از قضاوت عادلانه عاجز. گفته باشم! کسانی که مایلند نظر کامل بنده را بدانند، هر دوی این یادداشت ها را به مطالعه فرمایند.

۳- در این شعر، مانند هر اثر ادبی دیگری، از صنایعی هم چون اغراق (مبالغه) و کنایه بهره جسته ام. در بعضی موارد، منظور ازبسیجی، بسیجی شهری است نه بسیج دانشجویی.

۴- اگر شما از خواندن این شعر ناراحت می شوید، از چشم من نبینید و ازمن دلگیر نشوید؛ بنده هم آن روزی که این وقایع روی می داد، ناخشنود شدم. آن روزی که عده ای در کمال ساده لوحی گمان می کردند فتح الفتوح کرده اند؛ در صورتی که ما نباید پیروزی را در عده ببینیم و در ظاهر. کسی اگر بر حق باشد، همواره بر حق است؛ چه در اقلیت باشد و چه در اکثریت! حاجتی به آن همه عده و نفر نبود.

۵- قسمتی از این شعر عقاید شخص بنده و قسمتی نظرات غیر بسیجیان است؛ بدیهی است که بنده سخنگوی آنان نیستم. ولی آن قسمت از نظرات قابل طرح و دفاعشان را در شعر عنوان کرده ام.

۶- بنده قریب به دو ماه صبر کردم تا همگی در یابید که اگر من بسیجی انتقاد نکنم، هستند کسانی که تندتر و غیرمنصفانه تر نظر دهند؛ چه از سیاسیون و چه از دیگران. البته اکنون که گمان نکنم دانشجوی دانشگاه تهرانی باشد که نداند در آن روز چه گذشت. پس این فقط جنبه ی یادآوری و مزاح دارد؛ نه اصلاع رسانی!

۷- خواهشمندم دوستان بسیجی باز به بنده نگویند خطا کردی و نشان به آن نشان که برو ببین چه کسانی از شعر تو خوشحالند. آن ها آن روزی خوشحال شدند که این وقایع اتفاق افتاد. بنده فقط یادآوری می کنم در قالبی طنز آلود. آن چه نباید می شد، شد و آن کس که می خواست سوء استفاده کند، کرد. حق را باید گفت؛ هرچند که تلخ باشد و به ضرر خودمان. البته کسی که نداند در آن روز چه در دانشگاه تهران گذشت، به گمانم خواجه حافظ شیرازی است و بس.

۸- این شعر از زبان شخص ثالث است نه بنده!

 

« خوشا به حالت، تو ای بسیجی »

خوشا به حالت، تو ای بسیجی          مکه نرفته، بِت می گن حاجی

بر سر ما نیست، جز سنگ و باتوم          ولی تو هستی، همیشه مظلوم

چند وقت پیشا بود، ۱۶ آذر          بعضی ها بودن، زیادی خودسر

ای کاش من هم ، بسیجی بودم          توی دانشگاه، پر می گشودم

از پردیس قم، به دانشگاه تهران          رفتین و کردین، همـّرو حیران

از چپ و از راست، می گفتن اوباش          به ما که خوردیم، لنگ و لگدهاش

اشک و آور و سنگ، زدن به اوباش          گفتن بخورین، آش می خواین با جاش

جمعیتی بود، از غیر اوباش          تنها نبودش، خودش با باباش

از قد و نیم قد، از مرد از زن          اومده بودن، یک کیسه ارزن

الحمد لله، دانشجو بودن          فقط تابحال، نیومده بودن

خبرنگارا، فیلم می گرفتن          تا بای و دیدن، دستشو گرفتن

آقای حسینی بای، اونا رو نگاه کن ای وای          ببین چقدر زیادن، گریم گرفته های های        

اینا دانشجو هستن؟ باتوم به کمر بستن!          تورو خدا نگا کن، انگار که مست مستن       

گفتش به بای که آقا، دانشجو نیستن اینا          ۴ ساله این جا ام من، نکنه نبودم بینا!

حسینی گفت شنیدم، زیاد از این حرفا هست          مدرک رو کن یا سند، اگه که هستی تردست

گفتم به بای قربونت، سند چیه عزیزم؟          این کاری که می گم بکن، گلاب به پات می ریزم

این همه آدم هستن، دور و ورت نشستن          از ده تا شون سؤال کن، ببین دانشجو هستن

برگشت به سمت چپش، پرسید که دانشجویی؟          زبون پسر بند اومد، گفت با منی با کی ای؟

بای گفت که با تو هستم، جواب نمی دی چرا؟         دانشجو هستی آخر؟ بعضی ها دادن گرا

خبرنگاره گفتش: دانشجویی، کارت داری؟          پسره که هول کرده بود، گفت ها چیه کار داری؟

گفت معلومه کارت دارم، زیپ کاپشنو وا کرد          دستشو برد تو جیبش، یکم مارو نگاه کرد

بالأخره درآورد، کارت قشنگ و نازو          کارت جشن الغدیر، فهموند به ما اون رازو

خلاصه ما گفتیم، بسیجی گله          غیر بسیجی، حتماً منگوله

حالا می فهمم، دانشگاه چیه          حالا می دونم، دانشجو کیه

فرهاد رهبر، چه مهربونه          دانشگاه تهران، اینو می دونه

روزهایی خاصی، ندا را می ده          بسیجی بیاد، به جو حال بده

کدوم دانشجو، دانشجو کیه؟!          قاطی آدم نیست، همش شاکیه!

باید بیارن، کلی بسیجی          برای این که، لازمه منجی         

اسلام در خطر، دانشجو بوقه          بسیجی حقه، بقیه اش دروغه

کدوم دانشجو، کدوم دانشگا         بسیجی باشه، داریم منجی ما                      

دم هر دری، چندتا نگهبان          کشیک می کشن، بر و بچ بیان               

 

خدایا چنان کن سر انجام کار          تو خشنود باشی و ما رستگار  

نظرسنجی تغییر کرد. لطفاً شرکت در نظرسنجی فراموش نشود.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۰۲ساعت 2:13  توسط احسان رستگار   |