ضمیمه ی نقد 16 آذر: شعر « خوشا به حالت، تو ای بسیجی! »
بسم الله الرّحمن الرّحیم
با عرض سلام و خسته نباشید به تمامی دانشجویان عزیز در این روزهای واقعاً دشوار و نفس گیر و هم چنین به بازدیدکنندگان غیر دانشجوی علاقه مند به سیاست و عزیزتر.
۱- از تولد این شعر قریب به دو ماه می گذرد. در این مدت فکر می کردم که اگر این شعر به عنوان یک یادداشت روی وبلاگ قرار بگیرد صحیح است یا خیر. هنوز هم به نتیجه ای قطعی نرسیده ام ولی اگر قرار است این یادداشت خوانده شود، باید دیرتر یا زودتر باید به نظر دوستان برسد. مدام در این فکر بودم که آیا این عملی مضحک نیست که شخصی که خود با بسیح آرمان های مشترک دارد، چنین شعری را روی وبلاگش قرار دهد. آیا قابل دفاع است؟ آیا این قابل دفاع است که کسی که خودش به عنوان یک بسیجی شناخته می شود، این چنین انتقاد کند؟ آیا نباید به قول معروف «درون گفتمانی»، چنین مسائلی حل شود؟ پیگیر و در مورد اتفاقات ۱۶ آذر از دوستانم دلایل را جویا شدم. بسیاری اصلاً سؤالی نمی دیدند تا بخواهند پاسخ دهند، ولی بعضی از دوستان بسیجی حرفشان این بود که خب قبلاً نیروهای کمکی آن طیف از بیرون دانشگاه می آمدند و این دفعه ما پیش قدم شدیم. بنده عرض می کردم که چه آنان و چه هر کس دیگری، خطا کرده که خواسته قانون دانشگاه را زیر پا بگذارد. این که طیف متمایل به معترضین، در دانشگاه بیشترند، خود جای تأمل دارد و باید واکاوی شود که چرا قشر دانشجو، باید به آن طرف رقبت نشان دهند. ولی این ها هیچ کدام دلیل نمی شود که ما برای نیل به تصاحب حداکثری دانشگاه، به هر وسیله و دستاویزی، متمسک شویم. در فضای دانشگاهی، دانشجو باید پاسخ دانشجو را بدهد؛ هرچند تلخ، ولی منصفانه این است برادران! اگر هم ورود بسیجیان به دانشگاه، با چراغ سبز آقای فرهاد رهبر بوده است، که طبیعاً ایشان باید پاسخ گو باشند که چگونه می توان قوانین بیّن دانشگاه را که طبق آن حتی دانشجویی که کارتش را به همراه ندارد، نباید داخل شود، فقط با نمایش کارتی موسوم به « کارت جشن الغدیر »، وارد دانشگاه شود. چرا؟ چون رییس دانشگاه مخالفت نکرده است؟ به همین راحتی؟!
۲- این یادداشت تکمله ای است بر یادداشت « نگذاریم چند دستگی ملت، دشن شادمان کند » که پیرامون وقایع 16 آذر در دانشگاه تهران نگاشته بودم. پس نباید مستقلاً و بدون در نظر گرفتن آن یادداشت، مورد ارزیابی قرار گیرد. در غیر این صورت دچار سوء برداشت خواهید شد و از قضاوت عادلانه عاجز. گفته باشم! کسانی که مایلند نظر کامل بنده را بدانند، هر دوی این یادداشت ها را به مطالعه فرمایند.
۳- در این شعر، مانند هر اثر ادبی دیگری، از صنایعی هم چون اغراق (مبالغه) و کنایه بهره جسته ام. در بعضی موارد، منظور ازبسیجی، بسیجی شهری است نه بسیج دانشجویی.
۴- اگر شما از خواندن این شعر ناراحت می شوید، از چشم من نبینید و ازمن دلگیر نشوید؛ بنده هم آن روزی که این وقایع روی می داد، ناخشنود شدم. آن روزی که عده ای در کمال ساده لوحی گمان می کردند فتح الفتوح کرده اند؛ در صورتی که ما نباید پیروزی را در عده ببینیم و در ظاهر. کسی اگر بر حق باشد، همواره بر حق است؛ چه در اقلیت باشد و چه در اکثریت! حاجتی به آن همه عده و نفر نبود.
۵- قسمتی از این شعر عقاید شخص بنده و قسمتی نظرات غیر بسیجیان است؛ بدیهی است که بنده سخنگوی آنان نیستم. ولی آن قسمت از نظرات قابل طرح و دفاعشان را در شعر عنوان کرده ام.
۶- بنده قریب به دو ماه صبر کردم تا همگی در یابید که اگر من بسیجی انتقاد نکنم، هستند کسانی که تندتر و غیرمنصفانه تر نظر دهند؛ چه از سیاسیون و چه از دیگران. البته اکنون که گمان نکنم دانشجوی دانشگاه تهرانی باشد که نداند در آن روز چه گذشت. پس این فقط جنبه ی یادآوری و مزاح دارد؛ نه اصلاع رسانی!
۷- خواهشمندم دوستان بسیجی باز به بنده نگویند خطا کردی و نشان به آن نشان که برو ببین چه کسانی از شعر تو خوشحالند. آن ها آن روزی خوشحال شدند که این وقایع اتفاق افتاد. بنده فقط یادآوری می کنم در قالبی طنز آلود. آن چه نباید می شد، شد و آن کس که می خواست سوء استفاده کند، کرد. حق را باید گفت؛ هرچند که تلخ باشد و به ضرر خودمان. البته کسی که نداند در آن روز چه در دانشگاه تهران گذشت، به گمانم خواجه حافظ شیرازی است و بس.
۸- این شعر از زبان شخص ثالث است نه بنده!
« خوشا به حالت، تو ای بسیجی »
خوشا به حالت، تو ای بسیجی مکه نرفته، بِت می گن حاجی
بر سر ما نیست، جز سنگ و باتوم ولی تو هستی، همیشه مظلوم
چند وقت پیشا بود، ۱۶ آذر بعضی ها بودن، زیادی خودسر
ای کاش من هم ، بسیجی بودم توی دانشگاه، پر می گشودم
از پردیس قم، به دانشگاه تهران رفتین و کردین، همـّرو حیران
از چپ و از راست، می گفتن اوباش به ما که خوردیم، لنگ و لگدهاش
اشک و آور و سنگ، زدن به اوباش گفتن بخورین، آش می خواین با جاش
جمعیتی بود، از غیر اوباش تنها نبودش، خودش با باباش
از قد و نیم قد، از مرد از زن اومده بودن، یک کیسه ارزن
الحمد لله، دانشجو بودن فقط تابحال، نیومده بودن
خبرنگارا، فیلم می گرفتن تا بای و دیدن، دستشو گرفتن
آقای حسینی بای، اونا رو نگاه کن ای وای ببین چقدر زیادن، گریم گرفته های های
اینا دانشجو هستن؟ باتوم به کمر بستن! تورو خدا نگا کن، انگار که مست مستن
گفتش به بای که آقا، دانشجو نیستن اینا ۴ ساله این جا ام من، نکنه نبودم بینا!
حسینی گفت شنیدم، زیاد از این حرفا هست مدرک رو کن یا سند، اگه که هستی تردست
گفتم به بای قربونت، سند چیه عزیزم؟ این کاری که می گم بکن، گلاب به پات می ریزم
این همه آدم هستن، دور و ورت نشستن از ده تا شون سؤال کن، ببین دانشجو هستن
برگشت به سمت چپش، پرسید که دانشجویی؟ زبون پسر بند اومد، گفت با منی با کی ای؟
بای گفت که با تو هستم، جواب نمی دی چرا؟ دانشجو هستی آخر؟ بعضی ها دادن گرا
خبرنگاره گفتش: دانشجویی، کارت داری؟ پسره که هول کرده بود، گفت ها چیه کار داری؟
گفت معلومه کارت دارم، زیپ کاپشنو وا کرد دستشو برد تو جیبش، یکم مارو نگاه کرد
بالأخره درآورد، کارت قشنگ و نازو کارت جشن الغدیر، فهموند به ما اون رازو
خلاصه ما گفتیم، بسیجی گله غیر بسیجی، حتماً منگوله
حالا می فهمم، دانشگاه چیه حالا می دونم، دانشجو کیه
فرهاد رهبر، چه مهربونه دانشگاه تهران، اینو می دونه
روزهایی خاصی، ندا را می ده بسیجی بیاد، به جو حال بده
کدوم دانشجو، دانشجو کیه؟! قاطی آدم نیست، همش شاکیه!
باید بیارن، کلی بسیجی برای این که، لازمه منجی
اسلام در خطر، دانشجو بوقه بسیجی حقه، بقیه اش دروغه
کدوم دانشجو، کدوم دانشگا بسیجی باشه، داریم منجی ما
دم هر دری، چندتا نگهبان کشیک می کشن، بر و بچ بیان
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
نظرسنجی تغییر کرد. لطفاً شرکت در نظرسنجی فراموش نشود.