منتقد (نه مخالف)، مستقل (نه جناحی)

اطلاع رسانی و نقد مسائل سیاسی و هر آن چه مستقیماً و غیر مستقیم،سیاسی است؛از امروز،از دیروز و از فردا

پیام خدا در شبِ روز پدر


بسم الله الرّحمن الرّحیم

تصور کنید که بعد از امتحان پایان ترم در حوالی ساعت 17:45 خسته و کوفته آمدم خانه و نشستم پای کامیپوتر تا ببینم باز که چه دسته گلی به آب داده، چه کسی به دلیل خصومت با آقای اس. مش. از دولت اخراج شده، رابطه ی چه کسی با چه کسی پدر و پسری است و چه کسی به چه کسی تجاوز کرده و سردار رادان مقصر را زنانی می داند که مویشان بیرون بوده یا مردانی که شهوتشان به غلیان درآمده و نیروی انتظامی کجای این ماجرا بوده است.

اول ایمیلم را باز کردم و ناگهان دیدم ایمیلی از مدیر مسئول «وبلاگ نیوز» و مسابقه «چهره 89» برایم ارسال شده و در آن نوشته که مبلغ جایزه ی «چهره 89» به حسابم واریز شده است؛ در آن جشنواره، وبلاگ آهستان در ایران اول، این وبلاگ دوم و وبلاگ بچه های فلم سوم شد. بنا بود در مراسمی به سه نفر اول 500 هزار تومان اهداء شود که بنا به دلایلی مراسم برگزار نشد.

بلافاصله رفتم سراغ وبلاگ تا ببینم چه خبر است؛ وبلاگ باز نمی شود و صحنه ای که مدت ها بسیاری از دوستان و دشمنان و حتی خودم چشم به راهش بودیم فرا رسیده بود. پیغام زیر چشمانمان را گرد کرد:

بعد از یکی دو دقیقه اولین پیامک به مناسبت مسدودیت وبلاگ رسید. پیامک از مدیر سایت وبلاگ نیوز، آقای حسن میثمی عزیز بود. تماس گرفتم و گفتم من هم چند دقیقه است که فهمیده ام وبلاگم فیلتر شده، ایشان هم بلافاصله گفتند که پیگیری می کنند تا ببینند ماجرا از چه قرار است.

چند نفر از دیگر دوستان هم پیامک زدند و برخی هم تماس گرفتند که علت مسدودیت چه بوده؛ اکثراً حدس می زدیم احتمالاً بابت آن یادداشت طنز پیرامون سردار رادان، این وبلاگ هم به سرنوشت فرزاد حسنی مبتلا شده است.

خلاصه کلی لعنت فرستادم به «کمیته ی تعیین مصادیق پایگاه های مجرمانه» و جایگاه سست انتقاد در کشورمان. با خود گفتم بی انصاف ها حتی وبلاگ را مسدود هم نکرده اند که بتوان با فیلترشکن وارد آن شد؛ به گونه ای وبلاگ را منهدم کرده بودند که حتی با فیلترشکن وارد قسمت مدیریت وبلاگ هم نمی توانستم شوم. آرزو می کردم کاش تصویر زیر در نشانی وبلاگم نمایان می شد.

سریعاً ایمیلی فرستادم به علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا تا ببینم اگر می داند که قاعدتاً باید بداند، چرا دستور داده اند تا وبلاگم را ببندند. ایمیل را فرستادم و از خانه زدم بیرون؛ چون واقعاً حال و حوصله ی صبر کردن نداشتم. با دوستم رفتیم به دیدن فیلم علمی-تخیلی پایان نامه.

یکی از دوستان، شماره ی یکی از اعضای «کمیته ی تعیین مصادیق پایگاه های مجرمانه» را پیامک زدند و من هم از همان طریق پیگری کردم تا ببینم به چه دلیلی وبلاگ مسدود شده است. پاسخ عجیب بود؛ گفتند: "ما وبلاگ شما را فیلتر نکرده ایم، احتمالاً مدیر بلاگفا وبلاگتان را مسدود کرده. ضمناً وبلاگ شما مسدود نشده، حذف شده!" وبلاگی که یک سال و هفت ماه برایش زحمت شبانه روزی کشیده بودم به همین راحتی حذف شده بود؟!

خلاصه بعد از حدود یک ساعت، در سینما فرهنگ و در حال تماشای تیراندازی های عجیب و غریب پایان نامه بودم که آقای میثمی زنگ زدند و گفتند با مدیر بلاگفا تماس گرفته اند و آقای علیرضا شیرازی گفته که چون قالب وبلاگت تبلیغات بلاگفا را نمایش نمی دهد، وبلاگت را حذف کرده. من هم گفتم خب می گفت تا اصلاحش کنم. خلاصه آقای میثمی عزیز گفتند خودم صحبت کردم، گفت به من ایمیل بزند تا اصلاحش کنم.

من هم تا رسیدم منزل، ایمیلم را نگاه کردم و دیدم علیرضا شیرازی ایمیلی زده که محتوایش درباره ی همان تبلیغات بلاگفا بود. من هم مجدداً سه ایمیل ارسال کردم که آقای شیرازی، بنده که طراح قالب نبوده ام، یکی دیگر قالبم را طوری طراحی کرده که تبلیغات شما نمایش داده نمی شود، تقصیر بنده چیست. خلاصه بنده از طرف طراح قالب هم عذرخواهی کردم و نهایتاً حوالی ساعت ۱۲ شب بود که وبلاگ مجدداً باز شد و البته با قالب عادی.

خب بچه ها! حالا رسیدیم به نتیجه گیری! انشاهای دبستان که یادتان هست؟ از این ماجرا سه نتیجه گرفتم:

۱- سعی کنید در بلاگفا وبلاگی تأسیس نکنید؛ چون هم در مناسبات مختلف مختل می شود و هم ممکن است سرنوشتی مانند وبلاگ بنده برایتان پیش آید.

۲- اگر در بلاگفا وبلاگ زدید، سعی کنید وبلاگتان معروف نشود. اگر هم وبلاگتان معروف شد، سعی کنید بچه ی خوبی باشید که از این طرف و آن طرف و زمین و آسمان گیرتان نیاندازند (حالت ادبی به شما گیر ندهند).

۳- و در کل سعی کنید اصلاً وبلاگ نزنید؛ اگر امکانش هست سایت بزنید. من هم به نظرم این دو اتفاق در یک ساعت و در یک روز نشان از این داشت که وقتش رسیده به جای این وبلاگ، سایتی تأسیس کنم. انگار خداوند داشت با من حرف می زد؛ توسط اسبابش هم ۵۰۰ هزار تومان را رسانده بود و هم وبلاگم را مسدود کرده بود. یعنی "احسان! برو سایت بزن! وبلاگ دیگه بسه." بنده در مکاشفات نیمه کاره ای که با خداوند داشتم (!)، احساس کردم حضرت خداوند یا به قول عرب نیا حضرت حق متعال می خواسته چنین پیامی را به بنده منتقل کند که مثل همیشه به نحو احسن این کار را کرد.

خدایا! چشم! سایت می زنم!

دوباره تشکر می کنم از برادر، حسن میثمی عزیز! خیلی مردی! ما هم خیلی مخلصیم!

راستی! روز مرد، روز پدر و عیدتان مبارک! به امید روزی که همه ی ما از مدیر فلان سامانه ی وبلاگ نویسی و کمیته ی تعیین مصادیق پایگاه های مجرمانه گرفته تا خود وبلاگ نویسان مردانگی مان به حد اعلی رسد! یادش به خیر؛ به قول مرحوم خسرو شکیبایی که به رامبد جوان در سریال خانه سبز می گفت: "پسررررر! فرررررررررریییییییییید! مررررررررررررررررد باااااااااش، مرررررررررررررررررد!"


بعد التّحریر:

داشتم به این فکر می کردم که چقدر تفاوت است میان مدیران ما و نحوه ی تعامل آنان با مخاطبین، کاربران و ارباب رجوعشان؛ از مدیران خرد گرفته تا مدیران کلان، از مدیران در فضای مجازی تا مدیران دنیای بیرون. یکی مثل حسن میثمی برای باز شدن وبلاگ کسی که تا به حال او را ندیده این گونه تقلا می کند و شخصی مانند علیرضا شیرازی برای این که افراد را تنبیه کند یک وبلاگ را حذف می کند. آن هم با این توجیه که من وظیفه ندارم به شما تذکر بدم. ما ایرانی ها گاهی اوقات با هم دعوا داریم و رفتار مهربانانه و صمیمانه نداریم؛ جایی که باید قانون خشک را با قاطعیت اجرا کنیم باج می دهیم و جایی که می توان با تذکری مشکل یا عیبی را برطرف کرد، به شدیدترین حالت برخورد می کنیم.

 


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «آینده»

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «الف» 

گویا «الف» باز هم دچار خودسانسوری و سرگیجه شده است؛ خودشان یادداشت را تأیید می کنند و خودشان هم حذف می کنند. شاید در باره ی این قسم سوء مدیریت ها طی یکی دو هفته ی آینده نوشتم. دلیل حذف یادداشت هم استفاده از «ادبیات محاوره ای» اعلام شده است؛ ادبیات یادداشت بالا محاوره ای است؟!!! برای یادداشت های این وبلاگ در الف تا به حال بیش از 6، 7 بار این موضوع پیش آمده، دیگر خودتان قضاوت کنید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ساعت 13:28  توسط احسان رستگار   |