طنز/رابطه من و رئیس دانشگاه، رابطه پدر و پسری است!
بسم الله الرّحمن الرّحیم


این یادداشت کاملاً طنز می باشد و محتویات آن تماماً اصلاً واقعیت نداشته و اتفاق نیفتاده است. البته اگر به نظرتان شبیه ماجراهای اخیر دولت است، به بنده هیچ ربطی ندارد و همینی که هست! حرفیه؟!
از اون جایی که یکی از اساتیدم انسانی وظیفه شناس، مقرراتی و جدی بود و دوست صمیمی ترین دوستمو از کلاس انداخت بیرون و از اون جایی که دوست دوست من، دوست منه و همیشه حق با ماست حتی اگه مقصر باشیم، پس من دیگه از اون استاد خوشم نمی یومد و تصمیم گرفتم اون درسو حذف کنم. و باز از اون جایی که زمان حذف اضطراری گذشته بود، کار مشکل شد. بعد باز از همون جایی که من پر رو، لجوج، جسور و عوضی بودم، گفتم الا و بالله باید این درسم حذف شه. با دوستان صحبت کردم و همه گفتن الآن نمی شه حذف کنی، بی خیال شو. منم این قدر که قلدری کرده بودم و جلو استادم شاخ و شونه کشیده بودم -که چون ازت خوشم نمی یاد و باهات حال نمی کنم این درسو هر جور شده حذف می کنم و تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی- دیگه راه برگشتی نمونده بود و بچه ها هم همه منتظر بودن من حذفش کنم. اگه نمی تونستم حذف کنم تابلو می شدم و آبروی نداشتم می رفت.
رفتم آموزش دانشکده، اونا هم گفتن نمی شه حذف کنی و سیستم بستس، منم گفتم احسان خستس. اونا هم گفتن چی؟ من گفتم چی چی رو چی؟ اونا هم گفتن گفتی کی خستس؟ منم گفتم گفتم احسان خستس! اونا هم گفتن شعارهای انقلابو تغییر می دی؟ دشمن خستس عوضی! منم گفتم عوضی که هستم ولی خب خسته هم هستم. اونا گفتن آره عوضی هستی، ولی نگو خستم، بگو عوضی هستم. منم گفتم من یک عوضی خستم. اونا هم گفتن برو گمشو عوضی. خلاصه اگرچه قبول کردن عوضی هستم، ولی بازم انداختنم بیرون. هر کاری کردم نشد درسو حذف کنم.
منم از همه جا رونده، از همه جا مونده، گفتم چیکار کنم چیکار نکنم. تصمیم گرفتم برم سراغ باب الحوائج دانشگاه، رئیس محترم دانشگاه، آقا فرهاد رهبر. با هزار مصیبت و اصرار وقت گرفتم و تونستم برم پیشش. متن زیر، گفت و گویی بود که بین ما شکل گرفت.
من: سلام آقای رهبر! احوال شما؟ خوب هستین؟
رهبر: سلام! بفرمایید.
من: عرضی داشتم خدمتتون.
رهبر: خواهش می کنم.
خلاصه قضیه رو براش تعریف کردم و گفتم چی شده و چی نشده. بعدشم گفتم لطفاً دستور بدین یا این استادو حذف کنن یا درس منو.
رهبر هم یه نگاهی به من کرد و گفت: به خاطر تو استاد و حذف کنم؟! معلومه که نمی کنم. در مورد حذف درستم من نمی تونم کاری خارج از چارچوب قانون انجام بدم. از طریق قانونی یعنی آموزش دانشکدتون پیگیری کن.
من: یعنی به همین سادگی! نمی تونین؟ شما که هر کاری اراده کنین می تونین انجام بدین. نا سلامتی رئیس دانشگاهین!
رهبر: بله رئیسم. ولی مجید دلبندم! هر کاری قاعده و قانون خودشو داره.
من: عجب! حالا که به ما رسید همه چی قاعده مند و در چارچوب قانون شد؟!
رهبر: به هر حال نظر من همونی بود که گفتم. پیشنهاد می کنم شما هم به جای این لج بازی ها برگردی سر کلاست. من خودم حاضرم از دل استادت در بیارم که یه وقت نندازتت.
من: نه. من حرفم دو تا نمی شه. پس حالا که این طور شد من انصراف می دم.
رهبر: جدی؟! مردم شلوارشون سه چهار تا هم می شه، تو حرفت دو تا نمی شه؟! یعنی الآن فکر کردی انصراف بدی اعتبار دانشگاه ما از دست می ره نه؟! [فرهاد رهبر نیشخند می زند] برو بچه چون. هر کاری فکر می کنی صلاحه انجام بده. انصراف بده، مرخصی بگیر، خودکشی کن، هر کاری دوس داری.
من: اِ؟! این جوریه؟! پس من جدی جدی انصراف می دم.
رهبر: پس مگه قرار بوده شوخی شوخی انصراف بدی؟ انصرافتو کتباً تحویل مسئول آموزش دانشکدتون بده.
من: می نویسم و پرت می کنم تو صورت خودتون، به مسئول آموزش دانشکده نمی دم. بعدشم می بینین که نبود من چقدر بحران آفرین می شه. آخرش مجبور می شین شروطم را بپذیرین و با سلام و صلوات برم گردونین. حالا می بینین.
رهبر: البته وجود شما هم بحران آفرینه. هه ... هه ... هههه... [حسابی می خندد]. برو... بچه جون. خوش گذشت.
منم درو محکم کوبیدم و اومدم بیرون. بعد رفتم تحصن کردم. یه هفته تو دفترم تحصن کردم. از اون جایی که هنوز دفتر کار نداشتم، مجبور شدم تو خونمون تحصن کنم و از اون جایی که خونمون شلوغ بود و هر کسی یه گوشرو اشغال کرده بود، محبور شدم تو دستشویی تحصن کنم. خیلی سخت بود. اون جا بوی بدی می اومد. تازه غیر از بوی بد مشکلات دیگه ای هم داشت که نگفتنش بهتره.
تو مدت تحصن همش گوشیم زنگ می زد. دوستام، خانواده، استادام و غریبه و آشنا زنگ می زدن که چی شده. یکی می گفت شنیدیم انصراف دادی، یکی می گفت شنیدیم اخراجت کردن، یکی می گفت شنیدیم زدی تو دهن فرهاد رهبر، یکی می گفت شنیدیم فرهاد رهبر قهوه ایت کرده. خلاصه من که می دونستم مورد آخری درسته، ولی خشکی بالا نمی آوردمو می گفتم نه عزیز جون! رابطه ی من با رهبر، رابطه ی پدر و پسریه. اونا هم گفتن رهبر خط قرمزش قانونه، تو هم دست گذاشتی رو نقطه ی حساسش. بعد حالا می گی رابطمون پدر و پسریه؟ اصلاً چه ربطی داره؟ یعنی چون پسرشی می تونی هر غلطی خواستی بکنی؟ تو جلو بابات پاهاتو دراز نمی کنی، حالا جلو این یکی بابات پر رو بازی در می یاری و غلطای زیادی می کنی. خلاصه بحث داشت به جاهای باریک می کشید و یکیشون که پر روتر بود گفت این چه مزخرفیه که هر موقع جلو هر کی تو هر موضوعی کم می یاری می گی رابطمون پدر و پسری؟ اصلاً مگه تو چند تا بابا داری؟
بگذریم. خلاصه علاوه بر تلفن و تلفن کشی ها، چندین و چند مهمونم برام اومدن. از مسئولین دانشکده و دانشگاه بگیرین، تا دوستامو و اساتیدم. همه می گفتن برگرد، این بچه بازیا چیه؟ مگه راحت اومدی دانشگاه تهران که حالا راحت می خوای همه چیو ول کنی بری. بابا تو دانشجوی علوم سیاسی هستی. تو علوم سیاسی بچه بازی و لوس بازی یادت دادن؟ قهر می کنی؟ مثل دخترا؟ منم با صلابت می گفتم: نه خیر! این قهر نیست! تحصنه. من تو خونمون تحصن کردم. داوطلبانه هم بوده. یکی از دوستام برگشت گفت: آخه بدبخت. مگه کار دیگی هم می تونستی بکنی که نکردی؟! هی می گه تحصن کردم تحصن کردم! جمع کن بابا بساطتو. مسخره بازی را انداخته. کوچولو!
منم عصبانی شدم و میخواستم بپرم بهش که یکی از استادام که اومده بود خونمون جلومو گرفت.
خلاصه بعد یه هفته دیدم فایده نداره. گفتم پس بذار حداقل حالا که بازی دو سر سوخت بوده، دو سر سوخت-یه سر بردش کنیم. بعد دیدم کلاً دو تا سر بیشتر وجود نداره، این سر ماجرا و اون سر ماجرا. خلاصه برا این که بیشتر از این ضایع نشم، یه سرم بهش اضافه کردم. برا این که دو سر سوخت-یه سر برد بشه، تصمیم گرفتم یه حرکت از خودم در وکنم و اونم این بود که انگار نه انگار که هر چی از دهنم در اومده به رئیس دانشگاه گفتم و اون جوری گذاشتم رفتم. گفتم تو اولین کلاسی که حاضر می شم، بیام همه چیرو منکر بشمو بگم یه چیزی بوده گذشته، همه چی شایعه بوده و اصلاً من با فرهاد رهبر مشاجره نداشتم. یه بار رفتم پیشش اون دفعه هم رفتم که با هم فالوده بخوریم. فالوده نداشتن، برام چایی ریختن. چایی داغ بود، دایی چاغ بود، منم لبم سوخت، برا چند ثانیه چهرمو به هم کشیدم، همین.
تحصن که تموم شد با اعتماد به نفس کاذب و پر رویی تمام رفتم سر کلاس همون استاد. تا وارد شدم دوستام اومدن استقابلو و بعضی ها هم پچ پچ می کردن و به ریشم می خندیدن. سر کلاس بلند شدم و یه نطق بسیار تأثیرگذار کردم. گفتم که اولاً که من رابطم با استادم پدر و پسریه. ثانیاً رابطم با فرهاد رهبرم پدر و پسریه. ثالثاً رو که می خواستم بگم همون دوستی که تو خونه تیکه انداخته بود گفت: ماشا الله! مگه چندتا پدر داری بلا؟! همه زدن زیر خنده و منم نمی دوستم باید چیکار کنم. برا این که کم نیارم گفتم من چن تا خونه دارم، تو هر کدوم از این خونه ها یه بابا هست. یکی کلاسه، یکی دانشگاس، یکی هم خونه ی خودمون. خلاصه یه چرتی گفته بودم که نمی شد ماله کشید و جمعش کرد.
باز دست رهبر درد نکنه که منو ضایع نکرد و نگفت تو اون جلسه چی گذشته و من چه غلطایی کردم و اون چه صبری به خرج داده و منو از پنجره ننداخته بیرون.
به این نتیجه رسیدم که از این به بعد کم می یارم سوت بزنم و اشتباه می کنم بگم ببخشید و مثلاً نگم که رابطه ی من با رهبر پدر و پسریه. ای داد بیداد. کلاً عجب غلطی کردیما. هی... روزگار!
پا نوشت:
ان شاء الله از این یادداشت طنز خوشتان آمده باشد. از آن جایی که شخصیت های این یادداشت طنز، خودم و آقای فرهاد رهبر بودیم، به نظرم رسید که به سبک یادداشت های قبلی این وبلاگ، ابتدا تصویر شخصیت های یادداشت را درج کنم. اما از آن جا که باید عکس خودم را نیز درج می کردم، گفتم شاید عمل پسندیده ای نباشد. شما که مخاطبین این وبلاگ هستید، بگویید که به نظرتان درج تصویر فعلی با چهره ی مجهول متناسب تر است یا تصویر نویسنده؟ نظرتان درباره ی این که شخصی تصویر خودش را در وبلاگش یا در یادداشتی از وبلاگش ثبت کند چیست؟
بعد التّحریر:
۱- همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «آینده»
۲- به دلایل متعددی تا اطلاع ثانوی کم تر به نظرات پاسخ داده خواهد شد. البته اگر واقعاً ضروری بود و مخاطبین عزیز پاسخ یکدیگر را ندادند و ذکر مطلبی واجب بود، حتماً خدمتتان عرض خواهم کرد. خلاصه از این که جدیداً کم تر پاسخ نظرات را می دهم از بنده دلخور نشوید. اتفاقاً می توانید از این فرصت استفاده کنید تا خودتان هم بیشتر با یکدیگر به تبادل نظر بپردازید.
۳- این یادداشت در شماره ی چهارم نشریه ی دانشجویی «نسیم اعتدال» چاپ شده است.