هرچی کارگردان بخواد، همون می شه ...
بسم الله الرّحمن الرّحیم


مقدمه:
از آن جایی که تأثیر کالاهایی فرهنگی هم چون مجموعه های تلویزیونی، فیلم ها و آثار صوتی، در زندگی امروز انکار ناپذیر است، ممکن است هر از چند گاهی به فراخور زمان، یادداشتی در این موارد هم بنویسم؛ چه راجع به جزئیاتی به ظاهر کم اهمیت و چه به به زعم عده ای مهم. تصور نشود که این چنین مباحثی محوریت وبلاگ هستند، اما به هر حال هم می شود از آن به عنوان زنگ تفریح لذت برد، می توان آن را جدی گرفت و نیز میسر است که تؤماً لذت برد و آموخت؛ به هر حال خود دانید. به نظر بنده که علاوه بر مصوبه های مجلس و عملکرد دولت، این چنین مباحثی نیز در حد و اندازه های خود می توانند مهم تلقی شوند. ضمناً برخی اخبار و مسائل مهم هستند، ولی پرداختن به آن ها در این وبلاگ بی فایده است. بعضی از دوستان گمان می کنند که باید مسائل مهم دنیا و ایران را به ترتیب از اصلی به فرعی اولویت بندی کرد و سپس به صورت زنجیره ای به آن پرداخت. درست است که برخی مباحث این چنین عملکردهایی را می طلبند؛ مثلاً عفاف و حجاب، هدفمند کردن یارانه ها، مصوبه های مجلس و امثالهم. ولی برخی مسائل در این میان مغفول واقع می شوند؛ از مسائل مهم و اصلی بگیرید تا موضوعات مهم ولی شاید فرعی تر. به این ترتیب تمامی موضوعات پوشش داده می شوند؛ کما این که معروف ترین خبرگزاری ها و حتی همین صدا و سیمای خودمان هم معمولاً چنین عملکردی دارند. مثلاً در خبر ساعت ۲۲، از خبری مانند پیدا شدن شخصی در حوالی فلان رشته کوه بهمان کشور غربی، در بهمن گیر کرده و پس از ۱۰ روز نجات یافته است بگیرید تا رکورد زدن شاخص کل بورس تهران! این طبیعت رسانه است و این وبلاگ هم یک رسانه است در ابعاد بسیار کوچک تر.
پس بنده مخالفم با نحوه ی عملکردی که بعضی به هیچ یک از مشکلات معمولی، به ظاهر کم اهمیت و به اصطلاح خودشان عادی توجه نمی کنند و بعد مشغول می شوند به ارائه ی راه حل برای بزرگ ترین معضلات کشور و حتی جهان. به همه ی این مسائل باید پرداخته شود ولی به چه دلیل نباید به این موضوع فکر کنیم، که چرا بعضی از ما بسیجی ها، عادت دارند تا با موتورش خیابان های یک طرفه را مدام خلاف برود و حین خلاف رفتن هم به فکر بیانیه نوشتن باشد و اصلاً انگار نه انگار که این هم خلاف قوانین جمهوری اسلامی است. امام خمینی (ره) در یکی از سخنرانی هاشان می فرمایند که عبور از یک چراغ قرمز هم حرام است (نقل به مضمون).
خلاصه این که به نظر بنده، باید تقسیم کاری بین خبرگزاری ها و وبلاگ ها باشد؛ خبرگزاری های با چند ده هزار بازدیدکننده در روز، به مسائل اصلی و مهم بپردازند و وبلاگ ها به مسائلی بپردازند که آن ها هم معضلند ولی شاید فرعی تر به نظر برسند.
القصّه:
۳ شب پیش، مشغول دیدن مجموعه ی « ملکوت » بودم که نا خود آگاه یک شبیه سازی در ذهنم شکل گرفت.*
در « در مسیر زاینده رود » که از شبکه ی ۱ پخش می شود، در قسمت چهارم آن ضربه ی اشکان خطیبی (در نقش مهران سارنگ) باعث شد تا در دم، مهدی باقر باقربیگی (در نقش مسعود مصیّب) دچار ضربه ی مغزی شود و جان به جان آفرین تسلیم کند. پس در این صحنه، اصابت یک گوی شیشه ای شاید یک کیلوگرمی منجر به فوت وی می شود که البته با آن شدتی که اشکان خطیبی، با قسمت تیز پایه ی گوی به سر وی کوبید، بسیار هم محتمل بود و برای مخاطب کاملاً معقول به نظر رسید.
در مجموعه ی « ملکوت » که از شبکه ی ۲ پخش می شود، نیما شاهرخ شاهی (در نقش سامان) در سه قسمت پیش، یک مشت (قریب ۱۵ عدد) قرص توهم زا (اکستیزی و دیگر آمفتامین ها) را نوش جان کرد. اولین ایراد این بود که بسیاری افراد با خوردن ۲،۳ عدد قرص توهم زا، دچار سکته ی قلبی و یا عارضه های مغزی می شوند. به هر ترتیب پس از خوردن آن همه قرص، بسیار محتمل بود که دچار سکته (قلبی یا مغزی) شود که نشد.
دومین ایراد، مربوط می شد به اثرات قرص ها. پس از چند دقیقه از مصرف قرص ها، وی تصمیم به خودکشی می گیرد. از روی پشت بام، از پشت با سر شیرجه می زند روی زمین و از فاصله ی حدود ۵ متری با سر روی پله فرود می آید. قاعدتاً باید مغزش روی زمین پخش می شد، ولی فقط به اغماء رفت و بعد از یکی دو روز دوباره به هوش آمد و برای یک روز دچار فراموشی شد که آن هم موقتی بود و مجدداً حافظه اش را به دست آورد. بر اثر چنین حادثه ای، محلی از اعراب ندارد که کم ترین اتفاقی که برای یک فرد می افتد، این است که در جا بمیرد؛ نمی خواهم بگویم چقدر احتمال دارد قسمتی از مخش روی پله ها پخش شود.
این اصلاً مهم نیست که چه کسی در فلان مجموعه در جا مرد یا این که نمرد. بحث سر این است که چرا مخاطبین این چنین مجموعه هایی، باید جسارتاً -- (همان چهارپایی که دو حرفی است و عَر عَر می کند) فرض شود. یا ملت شعور ندارند که این قسم نامعقولیات را بفهمند و یا توهین به مخاطب برای کارگردانی هم چون آقای محمدرضا آهنج طبیعی است که تصور هر کدام از این دو حالت، یکی از دیگری بدتر است.
چرا به دفعات مکرر، در مجموعه ها و فیلم های ما، اتفاقاتی می افتد که هر عقل سلیمی برای هضم آن، به سوء هاضمه مبتلا می شود؟! شاید هم باید گفت:
هر چی عقلت می کشه، نه اون می شه هر چی کارگردان بخواد، همون می شه
در این شب های سرنوشت ساز، ما را از دعای خیرتان فراموش نفرمایید. التماس دعا!