تبليغاتX
منتقد (نه مخالف)، مستقل (نه جناحی)

منتقد (نه مخالف)، مستقل (نه جناحی)

اطلاع رسانی و نقد مسائل سیاسی و هر آن چه مستقیماً و غیر مستقیم،سیاسی است؛از امروز،از دیروز و از فردا

شعری در جواب بی شرف ترین خواننده عالم/جواب آهنگ نقی شاهین نجفی


بسم الله الرّحمن الرّحیم


شعر زیر شعر رپ یکی از جوانان شیعه است در جواب آهنگ هتاکانه شاهین نجفی علیه امام دهم شیعیان امام علی النقی (ع) که در اختیار ما قرار گرفت و در وبلاگ هایمان و شبکه های اجتماعی منتشر کرده ایم که در زیر می آید. چون در سایت های خبری این شعر منتشر نخواهد شد، از همه تقاضامندیم تا این شعر را در وبلاگ هایشان درج کنند.


پيامبر خدا(ص) می فرمایند: اى على! هر كه مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست دارد پس خدا را بر حلال‏زادگى‏ خود سپاس‏گويد؛ زيرا ما را دوست ندارد، مگر حلال‏زاده و ما را دشمن ندارد، مگر حرام زاده.



خدا بزنه به کمرت، نکبت، ای نسناس          هی دست می ذاری بد روی چیزای حساس

ای شاهین لاشی که داری تو وسواس     رو فحاشی به هر چی حرف حق و راس

ای شاهین بی آیین ای بچه لاشی          دستمون برسه بهت آش و لاشی

می دونی ولده زنا، به تو می گن هیچی ندار           تف تو روح تو و اون طرفدارای بی عار

ای تن لش با اون صدای انکر و الاصوات             ای جر بدن اون حنجرتو ای الوات                    

ای حروم زاده با تو ام ای نا به کار                هم چینت می کنیم که بد بشی توبه کار

تف توی اون روح پلیدت، تو ای بدکین                 هم چینت کنیم که بکنی از خدا تمکین

حروم زاده، شیطون پیش تو یه بچس                  خر جلو تو فقط یه دونه خرچس

حروم زاده بده حروم زاده ها رو تو قلقلک          آخه بی شرف هرزه، ای چندش دلقک

تو رو چه به جنبش برو بچه پر رو           برو زرتو بزن پولتو بگیر بردار زیر ابرو

دین ما می گه سب به مشرکم خطاس       ولی له کردن توی حیوون دواس

آخه حییون تو چه می فهمی که دین چیه       توی لجن چه می دونی خدا و آیین چیه

می دونی چرا خدا تو رو آفریده نکبت     چرا ننت تو رو زاییده چی بوده حکمت؟

حکمت اینه که هی از دهن ول کنی     باد معدرو بیرون و هی دل دل کنی

تا همه بفهمن آدم چیه و چی می تونه بشه       یکی معصوم و یکی ام مثل تو انقده لشه

بهت نشون می دیم چیه حالی به حالی      هم چینت کنیم که ولو شی و هی بنالی

هم چین تیکه تیکت کنیم که تو بسوزی        از تو یا بیرون شک نکن می کنیم یه روزی

چیه دوس داری هی ور بزنی شیطون پرست       برو جمع کن خودتو منحرف، آفتاب پرست

چیه دوس داری نشخوار کنی حرفای زیر لحاف       چیه تویی نسخه ی سخیف تر مخملباف؟

باز صد رحمت به اون قراضه ی اروم      هر چی بود پا نذاشت تو حریم امام معصوم

می خوام لعنت کنم تو رو قسم به امام نقی اییی خدا / بذا جر بدم دهن این حروم زاده ی پر ادعا

خدا دعاس که این حروم زادرو همین فردا بکشی/اگه نمی کشی بذا دستمون برسه خودمون می کشیم

اینو بدون شاهی لاشی ما حزبلیم              امام نقی اسوست براش بد خلیم

ما را خل نکن برا خودت می گم انتر        اگه خل بشیم می کنیم روزگارتو بدتر

نه خلم نشیم هم چین توفیر نمی کنه           عاقلم بشیم دستامون سرتو از جا می کککنه

آره ما زد بیرون رگمون، رگ غیرت         همون که ببینیش می کنی هم چین حیرت 

اینو بکن تو گوش کرت ای تفاله              من بعد زندگی راحت برا تو محاله

صبحم مرده باد می گیم شبم مرده باد         به توی حروم زاده، ای مزدور نا کجا آباد

آره آشغال منطق ما ترور نیست            ولی احمق،  مسلمون بی غرور نیست

غیرت همونه که تو نداری        آخه تو شاهین هیچی نداری

آخه تو چیت بهتره از یک سیاه کلاغ       کلاغ غار غار می کنه اما تو چی الاغ؟

الاغ و خر می کنن چند وقت یه بار عر عر      تو چی تو ام عر عر می کنی انتر؟

کلاغ و الاغ و خر و انتر تک به تک     سگشون شرف داره به توی عشق پاتک

تو می خوای بزنی به دل جوونا پاتک     ما نمی ذاریم می کنیم هتکتو پتک

روشنه تکلیفت، حُکمت فتوای آقای صافی   تا تو ببری از مرگت یه حظ کافی 



برچسب‌ها: شاهین نجفی, آهنگ نقی, پاسخ شعر نقی شاهین نجفی, آهنگ هتاکانه به امام نقی, ع, هتاکی به ساحت مقدس امام دهم شیعیان امام علی النقی
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 0:28  توسط احسان رستگار   | 

خداحافظ گاری کوپر، سلام بر ابتذال، درود بر ادبیات رکیک



***این یادداشت از حدوداً از ساعت 12:30 تا 18:30 به عنوان یادداشت ویژه روی خروجی «الف» قرار داشت، ولی بنا به صلاحدید مسئولین سایت، از صفحه ی اصلی سایت خبری-تحلیلی «الف» حذف گردید. مخاطبین جهت مشاهده ی نظرات و متن یادداشت در این سایت، می توانند به این جا مراجعه نمایند. گویا ادبیات رکیک این کتاب باعث حذف یادداشت شده است. لازم به ذکر است در کم تر از یک روز نمایش، این یادداشت قریب 4000 بازدید و 64 نظر و 16 توصیه در این سایت داشت و پر بازدیدترین و توصیه شده ترین خبر دیروز بود.***


آثار شهید بهشتی در انزوا، رمان های مبتذل در حال تکریم/نمایشگاه کتاب آن طور که هست (1) 


بسم الله الرّحمن الرّحیم

گزارش های متعدد تصویری و مکتوبی که از این بزرگ ترین آوردگاه کتاب جهان در سایت ها و مطبوعات داخلی و خارجی درج می شود که قطعاً آن چه در این یادداشت می آید بنا نیست تکرار مکررات باشد.

چهار روز از نمایشگاه بیست و پنجم می گذرد و هر که مشتری همیشگی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران باشد، فهمیده که غرفه ی برخی انتشارات جا به جا شده، برخی عریض و طویل و برخی نقلی و در حاشیه و برخی هم بدون غرفه و محروم از حضور.

باید بررسی کرد و دید که شاخص و معیار تقسیم بندی مساحت غرفه ها چه بوده و آیا واقعاً این معیارها رعایت شده اند یا طبق معمول با تبعیض و اعمال نظرات سیاسی و سلیقه ای توأم بوده است.

این یادداشت در مورد یک مصداق از صدها مصداق خلاف ممیزی ها و خلاف اخلاقی است که در کتاب های نمایشگاه و نیز کتاب فروشی های سطح شهر وجود دارد. در یادداشت های بعدی خواهم گفت که چه می شود که به نظر امثال ما این قبیل مصادیق به شدت خطرناک و مضر هستند و باید نسبت به آنان واکنش نشان داد. خواهم گفت که اصلاً چرا با وجود ذکر مصداقش، باید توضیح دهیم که چرا مبتذل یا مضر است و شاید هم باید توضیح دهیم که اصلاً چرا مبتذل مضر است یا اصلاً مبتذل چیست و این حرف ها کیلویی چند است؟

باید گفت و نوشت که چگونه این منکرات، مفسده ها و حرام های قطعی و کبیره شده است مباح یا برای برخی لذید و مستحب. باید همان طور که عده ای فاسد و منحرف این قدر گفتند و نوشتند و دفاع کردند که توانستند نهادینه سازی ابتذال فرهنگی و ادبیات رکیک را به سرانجام برسانند، ما هم قباحت و وقاحت این سبک روایی و ادبی و این تفکر به واقع بینی را هویدا کنیم. شد، الحمدلله و المنة! اگر هم نشد باز هم الحمدلله که جرأت کردیم تا مانند نیکولای ماکیاولی عمل نکنیم و تکلیف را قربانی نتیجه ی احتمالی یا به ظاهر شکست خورده نگردانیم. قطعاً عده ای گلایه مند خواهند شد که "حالا یک چیزی در یک کتابی نوشته اند! چرا مته به خشخاش می گذارید" یا این که "همه چیمان درست شده و فقط مانده همین چند خط کتاب ها؟" یا این که "بابا مملکت سه هزار میلیارد تومان از بیت المال دزدیدند، یک آب هم روش! آن وقت شما آمده اید می گویید بیلمان کو؟!" یا "اگه مردین برین یقه ی فلانی را بگیرید" و از این قبیل فرافکنی ها و اقوال بی ربط. ان شاء الله در یادداشت های بعدی در این باره مفصل تر و جامع تر خواهم نوشت. نقداً برویم سریع تر سراغ مصداق ماجرا.

نام انتشارات نیلوفر به گوش تمامی طرفداران کتاب و رمان دوستان خورده است. در غرفه ای حدود دو برابر غرفه ی نشر افق پر است از رمان های ترجمه شده ی نامی و برنده جوایز رنگارنگ. فقط بخشی از یکی از کتاب های نشر نیلوفر را خدمتتان عیناً نقل می کنم و قضاوت با شما. ان شاء الله باقی مصادیق و تفاسیر هم در یادداشت های بعدی خواهند آمد.

این کتاب «خداحافظ گاری کوپر»، نوشته رومن گاری و ترجمه ی سروش حبیبی است. کتابی معروف که چاپ دهمش (زمستان 1390) در نمایشگاه امسال توزیع می شود. شخصاً نه این کتاب را خوانده بودم و نه امثالش را. از عزیزی شنیدم که بخشی از این کتاب جملات زننده ای دارد و اصولاً جزء کتاب هایی است که به عنوان رمان های پر ایراد (از لحاظ ارجاعات جنسی) و به تعبیری رمانی جنسی-درخشان محسوب می شود. [*رمان جنسی-درخشان ترکیبی است که بنده ی حقیر از همین لحظه ابداع و استفاده می کنم و منظورم رمان هایی هستند که آن قدر جایزه می گیرند و تقدیر می شوند و مورد حمایت منتقدین قرار می گیرند و ترجمه و چاپ می شوند و با شمارگان فراوان به چاپ های بعدی می رسند و می فروشند، که مخاطبین مرعوب این محاسن نسبی شده و قبحی ذاتی مانند اشارات جنسی یا ادبیات رکیک را نادیده انگاشته و کاملاً مباح در نظر می گیرند و بعضاً دفاعشان در این دست آثار این است که "ادبیات این کتاب غنی و وزین است، ولی خب حالا چند تا مورد این چنینی هم دارد! حالا شما فقط همان قسمت هایش نظرتان را جلب کرده و سوزنتان روی همان بخشش گیر کرده؟!" و پس از مدتی ممکن است ما به دیدگاه بدبینانه یا بدتر از آن هم متهم شویم.]

خلاصه بر آن شدم تا کتاب را خریده و ببینم دقیقاً تا چه حد این کتاب با وصف الحالی که از آن شنیده ام مطابقت دارد و اگر دارد پس ما چقدر بی عرضه ایم که با وجود ممیزی های سفت و سخت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی –خصوصاً درباره ی ممنوعیت ارجاعات جنسی و استفاده از ادبیات رکیک- چنین رمان هایی آن هم با شمارگان و نوبت چاپ فراوان و در انتشارات گوناگون و با عناوین متعدد دارد کتاب خانه های مردممان را پر می کند و ما هم به نظرمان فروششان هیچ ایرادی ندارد. البته شاید بسیاری به این چنین متن هایی عادت کرده باشند و ذائقه شان به سبب بیماری ناشی از خو گرفتن با چنین کتبی، حتی نثر، ادبیات و جهان بینی اش را بپسندند؛ ولی به نظرم اگر اکثریت جامعه هم چنین نظری داشته باشند، باز هم چنین کتابی هیچ ضرورتی ندارد تا چاپ شود یا بدون رعایت ممیزی منتشر شود.

 

در صفحات 10 و 11 «خداحافظ گاری کوپر» آمده:

"«آخر این هم شد کار، که آدم سر یک طناب را بگیرد و دنبال کون یک قایق روی آب سر بخورد؟ چه حرفها!» ... اگر یک دختر را با یکی از این قایقها به دریا ببرید خود به خود لنگش را برایتان باز می کند. با این قایقها هر بچه ننه ای دون ژوان می شود. باگ مورن حق دارد. می گوید تمدن ما تمدن دست خر پلاستیکی است. هیچ چیزش طبیعی و صادقانه نیست. همه چیز مصنوعی است و نقش بازی می کند. اتومبیل، کمونیسم، میهن پرستی، مائو، کاسترو، اینها همه همان ذکر مصنوعیند. یک روز چیکس از تسرمات برگشته بود و حالش خیلی خراب بود! دلش پاک آشوب بود. با دختری خوابیده بود و دختره یکی از آن دیافراگمهایی را گذاشته بود که دموکراتهای کانکتی کات پخش کرده اند و روی آنها نوشته است: «من به کندی رأی می دهم.» می گفت: حالا دیگر آدم نمی داند کجا بگذارد که خیالش آسوده باشد. دیگر یک سوراخ امن پیدا نمی شود. ... اما آن پایین از هیچ کاری رو گردان نبود. آنجا در دنیای خودش نبود، میان غریبه ها بود و بایست همرنگ جماعت شود. تنها چیزی که تحملش را نداشت ساده پرستها بودند، که دنبالش می افتادند. اما او اجازه نمی داد که کسی به ماتحتش دست درازی کند: نه عمو سام، نه ویتنام، نه ارتش، نه پلیس و نه ساده پرستها. آخر مگر می شد که یک جوان بیست ساله از آمریکا فرار کند بیاید سوییس و مالش را تحویل اینها بدهد! ..."

این تنها بخشی از دو صفحه از کتاب «فلسفی-سیاسی-جنسی-مبتذل-درخشان»(!!!) خداحافظ گاری کوپر بود! تو خط حدیثی شدیداً مفصل بخوان از مجمل این کتاب و از مجمل دیگر کتاب ها و از مجمل کل کتاب های ترجمه شده و تألیف نویسندگان ایرانی.

این تنها چند خط از دو صفحه یک کتاب بود. صدها نمونه از همین کتاب و از کتاب های دیگر می توان ذکر کرد که یا در همین حد از ابتذال باشد. حال سؤال ما از مسئولین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی این است که اولاً با روند طولانی اداری صدور مجوز، چرا چنین کتاب هایی مجوز دریافت می کنند؟ ثانیاً الآن که دیگر بسیاری می دانند این کتاب بد نام مستهجن و مبتذل است و قطعاً و حتماً به گوش مسئولین وزارت فرهنگ و ارشاد رسیده، چرا لغو مجوز نمی شود؟ البته با در نظر گرفتن احتمالی بعید، می توان گفت که به گوش مسئولین نرسیده و ما هم بر فرض محال می گوییم باشد، تا الآن نرسیده، الآن که ما خودمان خدمتتان عرض کردیم ببینیم لغو محوز می شود یا خیر. ثالثاً چرا وقتی به چنین کتاب های مجوز اعطا می شود، چرا سه سال متوالی است که به انتشارات نشر افکار و اندیشه های شهید آیت الله بهشتی اجازه شرکت در نمایشگاه بین المللی کتاب داده نمی شود؟ این هم یک جواب دارد و آن این است که به دلیل برخوردهای سلیقه ای و سیاسی، ارزش دارد که مردم خداحافظ گاری کوپر را بخوانند و ایرادی هم نداشته باشد، ولی آثار شهید بهشتی را نخوانند!!! وامصیبتا! به نظر می رسد به هر دلیل سیاسی ای که به این انتشارات اجازه شرکت در نمایشگاه را نمی دهند، باید حتماً و الی و بالله چاره و راه حل ویژه ای اندیشید تا مردم از اندیشه های شهید بهشتی که به قول امام یک ملت بود محروم نشوند.

عجب دوره زمانه ای شده! شهید بهشتی مغضوب وزارت فرهنگ و ارشاد است، گاری کوپر محبوب! 


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «الف» + نشانی یادداشت پس از حذف از خروجی اصلی

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «مشرق»

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «صراط»

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «بازتاب (امروز)»



برچسب‌ها: کتاب خداحافظ گاری کوپر, رومن گاری, سروش حبیبی, بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران, سلام بر ابتذال, درود بر ادبیات رکیک, انتشارات نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی, نشر افق, انتشارات نیلوفر
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 8:49  توسط احسان رستگار   | 

رأی دور دوم انتخابات

بسم الله الرّحمن الرّحیم

فعلاً‌ مجال توضیح نیست؛‌فقط اسامی افرادی را که در دور دوم روی برگه ی رأیم خواهم نوشت عرض می کنم.

1- علی مطهّری

2- احمد توکّلی

3- سهیلا جلودار زاده

4- علیرضا محجوب

5- غلامرضا مصباحی مقدم

6- حسن غفوری فرد


ان شاء‌الله توضیح در مورد علت رأی به این افراد و عدم رأی به دیگران را در هفته ی آینده خواهم نوشت.



برچسب‌ها: انتخابات دور دوم مجلس نهم, علی مطهری, احمد توکلی, سهیلا جلودار زاده, حسین محجوب, غلامرضا مصباحی مقدم, حسن غفوری فرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 19:51  توسط احسان رستگار   | 

زد و خورد و چاقوکشی در سینما آزادی در «انتهای خیابان هشتم»

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سرویس فرهنگی بازتاب (امروز)، احسان رستگار: سینماهای سراسر کشور مخصوصاً تهران یکی از شلوغ ترین ایام خود را در عید امسال تجربه کردند. با وجود این که فیلم های جدایی نادر از سیمین و اخراجی های 3، نوروز 90 را جنجالی کرده بودند، عید امسال نیز کم از پارسال نداشت و با فیلم هایی مثل گشت ارشاد، قلاده های طلا، زندگی خصوصی و انتهای خیابان هشتم یکی از پرماجراترین و خبرسازترین نوروزهای خود را تجربه کرد.

این چهار فیلم به جز زندگی خصوصی از جمله فیلم هایی بودند که بیشتر ایام نوروز را با سانس ویژه حوالی ساعت 1 و دیرتر به اتمام می رساندند.

به گزارش خبرنگار بازتاب، سینما آزادی در سانس فوق العاده 1:15 بامداد پنج شنبه 10 فروردین قطعاً یکی از وحشتناک ترین شب هایش را گذراند. در آن وقت شب آن هم در سالن اصلی سینما، سالن پر بود از تماشاچیانی که یا به عشق حامد بهداد آمده بودند، یا به واسطه اطلاع رسانی و تبلیغات گسترده یا به دلیل موضوع خاص و نحوه پردازش خاص تر آن و یا به هر دلیل دیگری. فیلم پر از تعلیق و دلهره و اشک و آه و پر زد و خورد انتهای خیابان هشتم، فیلم خاصی بود.

تماشاچیان یا سعی می کردند کم تر جدی بگیرندش و یا به نحو غریبی درگیر موضوع فیلم می شدند. موضوع بکر و تؤاماً تنش زایی بود؛ بی پولی، فحشا، خیانت، اعدام و غیرت. درگیری تماشاچیان مخصوصاً مردها با فیلم در فضای سالن حس می شد. گویی رگ غیرت بعضی ها بالا زده بود؛ خواهری که مدتی بود نامزد کرده بود، برای نجات جان برادرش و به دست آوردن پول دیه، حاضر شده بود تن فروشی کند و انتهای فیلم هم با صحنه ای که دوربین منتظر زنای این زن برای نجات برادر محکوم به اعدامش است به پایان می رسد.

فیلم تمام شد. چراغ ها روشن شد. فقط کافی بود چند ثانیه در چشمان تماشاچیان مرد نگاه کنی تا ببینی ناخواسته و ناخود آگاه دچار عصبانیت و درگیری درونی با فیلم و موضوعش شده اند. تا آمدیم به خود بیاییم برای ترک سالن، چند نفر از ردیف 8 سالن شروع به فحاشی به چند نفر از ردیف عقب کردند. از ناسزاها معلوم شد مسأله ناموسی است... گویا چند نفر از پسرهایی که در ردیف پشتی این ها نشسته بودند، برای خانم هایی که همراه آنان بودند مزاحمتی ایجاد کرده بودند. یکی از این جوانان وقتی با بی تفاوتی و اظهار بی اطلاعی چند پسر ردیف عقب مواجه شد، به سمتشان رفت و با جملاتی دیگر درگیری از مرحله لفظی خارج شد و یکی از دوستان جوان معترض از پشت دو سه نفر را غافلگیر و سه ضربه محکم و آبدار روانه پس سر آنها کرد. این ضربه همان و حمله هم زمان جوان شاکی همان و جیغ و فریاد کشیدن ملت و فرار تماشاگران از سالن هم همان.

جمعیت به نظر بالای 300 نفر بودند. هم زمان سیل جمعیت روانه درب خروجی شد.مسئولین سالن درب ورودی را باز نکردند و همه از همان درب خروجی روانه شدند. از طبقه هفتم سینما تا پایین مسیر زیادی بود. همه با نهایت سرعت چه از پله برقی و چه از پله های عادی شروع کردند به متواری شدن. دو طبقه که پایین آمدیم یکی از مسئولین سینما در یکی از سالن ها را باز کرد و پنجاه شصت نفری در آن پناه گرفتند. ناگهان جیغ مردم دوباره بلند شد. دیدیم سه جوان که تی شرتشان پاره شده بود یا به هر ترتیب بالا تنه شان بی لباس بود، با صورت خونی توسط یکی دو جوان دیگر در حال تعقیب و گریزند. جوان غیرتی اول داستان به دنبال یکی از جوانان مزاحم نزدیک سالن طبقه پنجم شدند و این جا بود که همه با نهایت قدرت شروع به دویدن به سمت پله ها کردند. اکثرا پله های اضطراری را به برقی ترجیح دادند و دو پا هم قرض کرده و فرار کردند. حین پایین آمدن دیدیم بالأخره دو نفر از قهرمانان نیروی انتظامی با سرعت در حد پله برقی و نه بیشتر از پله های اضطراری شروع به بالا رفتن کردند. مردم وحشت زده هم می گفتند "آقا بدو، کشتن، چاقو زدن، برین دیگه". به بیرون سینما که رسیدیم انگار خبری نبود. مردم سریع در حال متواری شدن بودند.

صحنه دیگر ماجرا لحظه ای بود که دو پلیس موتورسوار که از آن دو سرباز هم مجهزتر به نظر می رسیدند، روی موتور کنار تاکسی های جلوی سینما لم داده بودند و بعد از داد و بیداد چند نفر از مردم تکانی به خود دادند و تازه رفتند ببینند چه شده. خدا از ما به خیر گذراند و بیچاره آن چند نفری که احیاناً برایشان به شر گذشته، ولی ...

وقتی سوال می کنیم، می گویند اینجا جزو حوزه استحفاظی ما نیست!

 


برچسب‌ها: انتهای خیابان هشتم, سینما آزادی, چاقو کشی در سینما, حامد بهداد
+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 4:17  توسط احسان رستگار   | 

آیا کسی از دروغ 87 فرهادی به مردم خبر دارد؟

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

عصر ایران: این که ما فیلم جدایی نادر از سیمین را فیلمی کم ارزش و خالی از فایده بدانیم، قضاوتی احساسی و غیرمنصفانه است. نکته ای که در این بین فراموش می شود، این است که خوش ساخت و جذاب بودن یک فیلم، شرط لازم برای کسب جوایز بین المللی هست، ولی آیا شرط کافی نیز هست؟

یک سؤال:

چرا مثلاً فیلم «بچه های آسمان» مجید مجیدی یا «طلا و مس» همایون اسعدیان برنده اسکار نشد و مانند جدایی نادر از سیمین جوایز را درو نکرد (هرچند این دو فیلم در نوع خود افتخار آفرین شدند)؟ چرا این اتفاق برای «مارمولک» نیفتاد؟

اصلاً بیایید مثالی شاخصی را قرار دهیم که احدی در آن شک و شبهه ای وارد نمی کند و هیچ کس نمی گوید که این فیلم قوی نیست یا معرکه نیست یا اشک انسان را در نمی آورد یا روح انسان را به جوشش وا نمی دارد یا ذهن انسان را به فکر فرو نمی برد. هیچ کس نه از جهت محتوایی و فیلم نامه و نه از جنبه های فنی فیلم را حتی متوسط نمی داند؛ چه منتقدین روشن فکر، چه منتقدین سنتی تر و انقلابی. شاهکار اجتماعی-سیاسی ابراهیم حاتمی کیا یعنی «آژانس شیشه ای». آیا تا 1000 سال دیگر هم می توان متوقع بود فیلمی که در آن با دیدی منصفانه به دفاع مقدس پرداخته شده یا روحانیت را به عنوان شخصیت اصلی داستان انتخاب کرده (از منظر اکرام) را با جوایز متعدد مورد تعریف و تمجید قرار دهند؟ اما اگر فیلمی ساخته شود که در آن روحانی داستان شخصی حیوان صفت، ظالم، منحرف و دارای سوء سابقه قانونی و اخلاقی باشد مانند سنگسار ثریا م.، بارها مورد ستایش و شایسته دریافت جوایز متعدد شناخته می شود. پس احمقانه ترین حرف این است که بگوییم جشنواره های خارجی سیاسی نیستند.

خود متولیان و برگزار کنندگان جشنواره های مختلف، در نامه نگاری ها و اظهار نظرهای مختلف به انحاء رسمی و غیر رسمی، به طور مستقیم و غیر مستقیم، گفته اند که جوایز محتوایی شان را بر چه مبنایی می دهند و خط قرمزهاشان چیست که در این باب برنامه دو هفته پیش هفت با حضور آقای مسعود فراستی و نادر طالب زاده با استناد به نامه های منتشر شده و مدارک در دسترس عام، ثابت کردند که قطعاً هیچ جشنواره ای این قدر ابلهانه خود را درگیر خرج های چند ده و چند صد میلیون دلاری نمی کنند آن هم بدون سیاست گذاری های مطلوب خودشان.

این جا توهم توطئه به حالت عکس صادق است؛ یعنی خوش خیالان روشن فکر داخلی می گویند جشنواره فیلم برلین و گلدن گلوب و آکادمی (اسکار) سیاسی نیستند، آن ها خودشان به طرق مختلف در حرف و عمل می گویند که ما سیاسی هستیم! فقط کم مانده بیانیه بدهند که: "تو رو خدا! به عیسی مسیح قسم، ما سیاست گزاری می کنیم و اهداف سیاسی هم داریم! چرا ما را دراز گوش فرض کرده اید؟
شما که جشنواره فجر نیم وجبی تان سیاسی است، آن وقت مراسم اسکار چند صد برابری ما می خواهد سیاسی نباشد؟
این فرصت را در جهت بسط اهداف فرهنگی، اقتصادی و سیاسی خود را که در هم تنیده اند را به باد فنا بدهیم؟
هنوز ما را نشناخته اید که بدون توجیه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جواب سلامتان را هم نمی دهیم چه برسد به جایزه و قدردانی و چهره سازی چهانی از شما ایرانیانی که دشمنان درجه یک ما هستید و تا این اندازه علیهتان قطع نامه صادر و تحریمتان می کنیم؟"

و اما نقد جدایی نادر از سیمین: تصادف کارگر فیلم با بازی ساره بیات، یکی از مهم ترین قسمت های فیلم است که ما نمی بینیم. چرا؟ چون حتی راضیه که نماد دیانت و پایبندی به شرع است هم در فیلم دروغ می گوید!
اتفاقاً راضیه با نگفتن واقعیت، بزرگ ترین و مؤثرترین دروغ را می گوید. این دروغ آن قدر بزرگ است که حتی در فیلم هم ما با ندیدینش می فهمیم که عجب! این راضیه خانم چادری مذهبی هم که تو زرد از آب در آمد! چطور برای طهارت دادن پدر نادر از مرجع تقلیدت اجازه می گیری و این قدر وسواس داری تا خدای ناکرده حرام مرتکب نشوی؟ اما برای پنهان کردن گره کوری که همه را به جان هم انداخته و عدالت را سردرگم کرده تا لحظه ی آخر واقعیت را نمی گویی؟ خانم مذهبی؟ سر پول و دیه، حتماً باید مجبور شوی تا بگویی؟ پول این قدر مهم است؟ حتماً باید وجدان درد تو را به وضعی بیاندازد تا آن هم برای این که با پول حرام بچه تربیت نمی شود یا پول حرام خوردن ندارد و قس علی هذا، پول حرام را نگیری؟

از آن جا که نادر شخصیتی قاعده مندتر نسبت به سیمین دارد و اهل مبارزه و خانواده دوست تر است، ناخود آگاه مخاطب با وی همذات پنداری می کند و همراه می شود.
در واقع در جدایی نادر از سیمین، این شخصیت نادر است که برنده می شود در حالی که اندیشه ی سیمین پیروز میدان است. زیرا سیمین کسی است که دروغ نمی گوید، صادق است و خالص تر است. وقتی نادر دروغ می گوید، ما هم می گوییم خب با این همه مشکل، نگهداری از پدر و دخترش، طلاق و دیگر مشکلات، اگر دروغ نگوید کمرش می شکند زیر بار مشکلات و از این دست توجیهات. یعنی ما می گوییم دروغش مصلحتی است در حالی که دروغ نادر کاملاً منفعتی است و زمانی که بیچارگی خانواده ی راضیه را می بینیم، دیگر نمی توانیم دروغگویی نادر را توجیه و هضم کنیم و با یک چرخش، طرف سیمین را می گیریم که هر چه هست و اگر چه خود خواه است، ولی دروغ گو نیست. این جاست که ما مجبور می شویم از میان ارزش ها، یکی را انتخاب کنیم؛ یا راست گویی یا خانواده دوستی، یا ماندن در جامعه ی دروغ زده ی ایران یا رفتن به غربت صاف و صادق!

صحنه ی پیش از پایانی فیلم هم تکان دهنده است؛ صحنه ای که در آن شهاب حسینی به ساره بیات می گوید "تو دروغ بگو، پای من... ما بد بخت بیچاره ایم، به این پول احتیاج داریم، تو بگیر هیچی نمی شه."
در این جا نیز عقاید سست و اباحه گرایانه ی شوهر راضیه را می بینیم که نشان گر سطحی بودن و بی خاصیت بودن عقاید مذهبی در بزنگاه هاست. آیا مذهبی های ما اغلب این چنینند؟ آیا حتماً باید پای قسم خوردن وسط بیاید که راضیه حقیقت را کتمان نکند؟ آیا کسی که به عنوان یک ناظر خارجی این فیلم را می بیند، گمان نمی کند که ایران سرزمین دروغ گویان، سست عنصران و انسان های عادی است؛ مثل همه ی کشورها که اگر لازم شود هر دروغی می گویند؟

آقای فرهادی! این اسلامی که ما داریم نیست! درست است که بسیاری دیانتشان از ترسشان سرچشمه می گیرد، ولی خیلی از همین مردم ایرانی همین ایرانی که شما آن را این گونه ضعیف و رنجور می بینید، دیانتشان از عشقشان و ایمانشان سرچشمه می گیرد. پول حرام هم نمی خورند نه به این خاطر که بچه شان تربیت نمی شود یا تربیت می شود؛ بلکه چون این کار ظلم است و این عمل باطل است و ارتکاب به حرام و ناحق، در شأن مؤمن به اسلام نیست. همین و بس.

مگر امام علی (ع) فرمایشی به این مضمون ندارند که مسلمان واقعی نه به خاطر ترس از خدا و نه به خاطر شوق بهشت دینداری نمی کند، بلکه به خاطر عشق به خدا دیندار است؟ آقای فرهادی من هم بسیار به حلال بودن مالم حساسیت دارم. بسیاری را هم می شناسم که از ورود مال حرام به سفره هاشان بسیار مراقبت می کنند.

آری! در ایران امروز، این طیف اکثریت جامعه را تشکیل نمی دهند، ولی تعدادشان اصلاً کم نیست. قطعاً آن قدر کم نیست که شما در فیلمتان که بیش از ۱۰ بازیگر در آن وجود دارد، یک نفرشان هم از این جنس نباشد. شما هیچ گاه در فیلم هایتان مسلمان مؤمن پاک و سالم وجود ندارد.

شما بیشتر عمر خود را ساکن تهران بوده اید. آیا در تهران موجودی که هم آدم باشد، هم دروغ گو نباشد، هم غرب زده نباشد، هم شرق زده نباشد، هم با فرهنگ باشد، هم مؤمن باشد، هم احیاناً زن باشد، هم چادری باشد ندیدید؟ مهم نیست؟ سؤال مضحکی بود؟
قبول دارم. سؤال مضحکی است ولی در خطاب به شما کاملاً موضوعیت دارد. چرا در همه ی چادری های فیلم های شما طیفی خاص از زنان، چادری هستند؟ همه ی چادری هایی که دیده اید از فقر مالی، استضعاف فرهنگی، کم سوادی، عقب ماندگی و دیگر ضعف ها رنج می برند؟
در تهرانی که شما دیدید چادری با فرهنگ استاد دانشگاه با وضعیت مالی متوسط نبود؟ چادری خانه دار عقب نمانده غیر مستأصل راستگو و صادق و محترم تر از چادری های شخصیت های فعلی تان نبود؟ همه ی چادری ها رنگ رخسارشان به زردی می زند؟ خودشان را بد بخت و بیچاره می دانند؟ باید در حال حسرت خوردن و ناله کردن باشند؟ خانواده هاشان کارگرند؟ بی پولند؟ از فرهنگ خاصی برخوردارند؟ خانه هاشان در بخش های جغرافیایی خاصی از تهران قرار دارد؟ این اصلاً بد نیست که یک مسلمان فقیر باشد و مؤمن ولی فقط می خواهم بدانم که واقعاً فقط از این طیف جامعه تعلقات شدید مذهبی دیده اید؟!

از مردها حرف نزدم چون اصلاً و ابداً در فیلم های شما مردها نیمی از آن چه باید هم نیستند. از زن ها بیشتر گفتم چون به نظرم نه تنها به زنان، بلکه به حجاب هم در فیلم های شما بسیار ظلم شده است. حجاب و بدبختی در فیلم های شما رابطه ای تنگاتنگ با یکدیگر دارند. در فیلم چهارشنبه سوری که چادر بر سر ترانه علیدوستی است و همان اول کار آن چنان لای موتور گیر می کند که جان روح انگیز (با بازی ترانه علیدوستی) و شوهرش (با بازی هومن سیدی) را به خطر می اندازد. عجب پوشش بی خودی است این چادر آقای فرهادی نه؟ یا لای موتور گیر می کند یا توی دست و پای آدم می آید. یا سر بد بخت و بیچارگان است آقای فرهادی نه؟ تهرانی ها یا فقیر و چادری اند و اباحه گر و نسبتاً بی بند و بار و یا چادری و کارگر و مستضعف نه؟ این است آن دید واقعی و جامع شما نسبت به تهران و اهالی اش؟

آقای فرهادی! شما هم دروغ گویید. شما همان کاری را کردید که راضیه در جدایی نادر از سیمین کرد. منبع این گفته ام را به دلیل این که آن فرد محترم دست اندرکار عالی رتبه ی دوست داشتنی راضی نیست نمی گویم. البته گمان نکنم اهلش ندانند چه شد ولی قطعاً مردم نمی دانند.

ماجرای «درباره الی» خاطره تان هست؟ شاید تا کنون در رسانه ها بیان نشده باشد، ولی بنده عرض می کنم. داستان از این قرار بود که با نزدیک شدن به جشنواره فجر بیست و هفتم در سال ۸۷، خبری بر سر زبان ها افتاد که فیلم درباره الی اصغر فرهادی به دلیل حضور گلشیفته فراهانی توقیف شده است.

از روزنامه ها مجلات و سایت ها گرفته تا نخبگان همه وارد میدان شدند تا این فیلم را -که پر از بازیگران سرشناس و محبوب بود و مشخص بود حرفی برای گفتن دارد- از قربانی شدن نجات دهند.
 همه خیال می کردند دارد در حق روشن فکری سینمای ایران جفا می شود. هنوز هم بسیاری همین فکر را می کنند. فکر کنید... در حق روشن فکربازی و روشن فکری جفا شود آن هم در دولتی که سیاست های فرهنگی اش را آقای مشایی رقم می زند؟! محال ممکن بود ولی این قدر اذهان متوجه این داستان بود که تنها علت ماجرا گم شد.

می دانید چرا درباره الی بعد از کلی کشمکش وارد جشنواه شد؟ به دو دلیل:یکی این که رئیس جمهور می خواست مانند یک ناجی وارد میدان شود و این فیلم را از توقیف رها کند که همین طور هم شد. از این قبیل ناجی گری های آقای رئیس جمهور، می توان به طرح تفکیک جنسیتی نیز اشاره کرد که وزیر دستور اجرا داد و آقای احمدی نژاد دستور لغو اجرا (به این وضعیت می گویند همه فدای یکی، یکی برای خودش).

دومین دلیل این که درباره الی در زمان مقرر شده اصلاً آماده نبود و بعد از همه فیلم ها به جشنواره رسید. آقای شمقدری به دروغ دلیل عدم ورود این فیلم به جشنواره بیست و هفتم را توقیفش اعلام کرد؛ چرا؟ چون فیلم اصغر فرهادی باید به بهترین نحو دیده می شد؛ با آن همه سر و صدا و هیاهوی رسانه ای که در حاشیه این فیلم ایجاد شد، معلوم بود که مخاطبین و نیز منتقدین حداقل از روی کنجکاوی فیلم را با دیدی ویژه می بینند.
هم چنین در فرصتی که تأخیر شد، تنها بهانه برای نمایش فیلم در جشنواره با آن همه تأخیر، توقیف بود. این بازی ای بود با نقش آفرینی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد و دست اندرکاران درباره الی از جمله اصغر فرهادی به عنوان همه کاره فیلم ... .

اخلاق شما را هم در سکوت معنادارتان هنگام قاچاق اخراجی های 3 دیدیم. حتی با این فرض که این فیلم سخیف بود، ولی سکوت شما که به هر ترتیب در آن زمان رقابتی خونین بین طرفداران این دو فیلم درگرفته بود، اصلاً نه اخلاقی بود نه عقلانی.

شما منصفید؛ ولی انصافتان از جنس انصاف بی بی سی است. بی بی سی معمولاً دروغ نمی گوید ولی چیدمان راست هایش دروغ پرورانه است. مثلاً در برنامه های مخاطب محورش ۸۰ درصد می شوند مخالف نظام و ۲۰ درصد می شوند موافق نظام؛ آن ۲۰ درصد هم تشکیل شده اند از انسان های سطحی نگر و عصبی. مخالفان هم می شوند اساتید دانشگاه، انسان های ژرف اندیش و با کمالات و فهیم. شما دروغی باورپذیر را به مخاطب حقنه می کنید.

آری جامعه ایران اوضاعش نابسامان است؛ در وصف بیچارگی جامعه ما همین بس که فرهادی ها می توانند با زیرکی هر وصله ای را به آن بچسبانند. دروغ در جامعه ما وقتی درد آور است که منتقد دروغش اصغر فرهادی باشد و این وقتی زجر آورتر است که خود اصغر فرهادی هم دروغ می گوید یا در دروغ به نفع آثارش مشارکت می کند. شبحی از انصاف در فیلم شما موجود و آن هم رواج دروغ در ایران بود. اما در جدایی نادر از سیمین هیچ راستگویی نبود. واقعاً در جامعه تهران هیچ راستگویی نیست؟ یا آن قدر نبود که شما در داستان بگنجانیدنش و قواره ی داستانتان قناس نشود؟

در فیلم تان ایران سرای دروغ است. ایران جایی است برای رفتن. ایران جایی است برای نماندن. ایرانی جماعت یا دروغ گوست یا در حال راست نگفتن یا در حال ترس از عواقب گفتن واقعیت و فرار از حقیقت. اما یکدفعه در مراسم گلدن گلوب مردم ایران صلح طلب می شوند! مردم ایران خوب می شوند! گل می شوند! بی همتا می شوند. این یعنی چه؟ یعنی مردم ایران خودشان خوبند ولی شرایط ایران خیلی انسان ها را به سمت بی اخلاقی می برد؟

آقای فرهادی! غرب دغدغه این را ندارد که شما فرهنگ ایرانیان را غنی تر کنید. دنیا دغدغه این را ندارد که کشورهای جهان سوم توسعه یافته تر و آزادتر شوند. دنیای دغدغه این را ندارد که حرف حقی زده شود و روحیات و شخصیت های حق طلب آنان سر شوق بیاید. دنیا احمق نیست که فقط به دلایل فنی به شما جوایز گلدن گلوب، مروارید سیاه و خرس طلایی بدهد. خودت هم می دانی از جهت فنی آن قدرها که تحویلت می گیرند فیلم تکی نساخته ای.
خودتان هم می دانید فیلمتان پدرخوانده نیست. همشهری کین هم نیست. کریمر علیه کریمر هم نیست. اصلاً چرا باید بیایند از شما این چنین چهره ای جهانی بسازند؟ از شما هنرمندتر و توانمند تر نبود؟

واقعاً به خیال شما فیلمی از همان جهت فنی که این قدر به آن می بالید، قوی تر، بدیع تر و جذاب تر نبود؟ آن ها دوربین رو دست ندیده اند؟ دکوپاژ تلویزیونی شما را ما نمی فهمیم، آن ها هم نفهمیده اند؟ برای ما سبک و سیاق شما جدید است؛ آن ها هم نمی فهمند فیلم سینمایی شما، ساخت تلویزیونی سریال های خودمان است؟ برای آن ها هم قاطی کردن شهاب حسینی و سر به دیوار کوفتنش بی بدیل است؟ برای آن ها هم پایان باز (Open Ending) داستان شما معرکه است؟

آن ها هم مبهوت بازی رهاتر تلویزیونی بازیگران با خط کشی های کم تر سینمایی شده اند؟ فکر کردید همان خارجی ها نمی فهمند تنها گزینه ی که به قطع ترمه آن را رد می کند، زندگی با پدر دروغگویش در ایران است؟ ترمه یا با مادرش می رود. حتی این که با هیچ کدام زندگی نکند محتمل تر است تا این که با نادر دروغ گو زندگی کند. پایان فیلم باز نیست؛ بلکه گویی شما یک صحنه از انتها را بریده اید، همین.

برادر من! فرنگی ها به کیارستمی که در صید جایزه و جشنواره بازی پدرخوانده ای است برای خودش هم بی حساب و کتاب جایزه نمی دهند! به شیرین کیاستمی جایزه دادند. به کپی برابر اصل کیارستمی جایزه دادند. چرا ندادند؟ چون جذاب نبود؟ چون بکر نبود؟ انصافاً منی که از سبک فیلم سازی کیارستمی و شخصیت ایشان اصلاً خوشم نمی آید هم به نظرم آثارش جذاب است. این دو اثر اخیری که نام بردم هم واقعاً خلاقانه است؛ کاری ندارم چقدر با نظرات من مطابقت دارد یا ندارد (که به وضوح ما را سنمی با امثال این بزرگوار نیست). چرا به این همه اثر که در این یادداشت نام بردم جایزه نداده و نمی دهند و نخواهند داد؟ چون به اندازه ی کافی به وطنشان ناروا و نامربوط نسبت نداده اند. چون به اندازه ی شما ضرب شصتشان کاری نبوده و ارزش های جامعه ی ایران را به سخره نگرفته اند.
جناب آقای فرهادی! این حرفم از صمیم قلب است! شما قطعاً هم هنرمندید، هم به تعبیری نابغه اید، هم صاحب فنید، هم درد آشنایید، اما انصافتان در حد شخصیت های داستان است. من به عنوان یک ایرانی شما را نماینده ی خودم و کشوری که در آن با میل خود و به انتخاب خود زندگی می کنم، نمی دانم. 

فیلمتان، پیامش و شخصیت هایش را نماینده ی خودم و همسرم نمی دانم. نماینده ی دوستان و عزیزانم هم نمی دانم. شما را نماینده ی ایران اسلامی نمی دانم. نماینده ی ایران غیر اسلامی هم نمی دانم. اصلاً شما نماینده ی هیچ کشوری نیستید. آقای فرهادی؛ شما به تعبیر روشن فکران غرب زده، جهان وطنی و به تعبیر بنده ی حقیر وطن فروش هستید. شما وطن فروشی محترم و مؤدب هستید. نه! شما آبرو فروش هستید. فکر کرده اید حرف مگویی گفته اید که کسی نمی دیده یا نمی دانسته؟ این همه خبرنگار بی بی سی و دیگرانی که در ایران بوده اند و گزارش های متعدد تهیه کرده اند، این همه جامعه شناس و نخبه ی داخلی و خارجی، کنکاش و کالبدشکافی نکرده اند و گزارش هایش پخش نشده که در جامعه ما چه می گذرد؟ خیر؛ می دانید چرا همه حتی خود من این گونه پای فیلمتان میخکوب شده بودیم؟ حتماً می دانید ولی می خواهم اعتراف کنم که الحق و الانصاف فیلمتان مجذوبم کرد، حتی من منتقد شما را؛ چون تا کنون چنین دروغ باورپذیر و شیرینی در قالب یک فیلم نه شنیده و نه دیده بودم.

جناب فرهادی! آقای حاتمی کیا چرا آن نامه را خطاب به آقای میرکریمی و در تقدیر از یه حبه قند و با کنایه به شما نوشت. دیده اید هر کجا می رود از شما انتقاد می کند و برایتان ابراز تأسف؟ همان حاتمی کیایی که به موجب نقدهایش هم از شما بیشتر ناسزا و حرف نامربوط از داخل و خارج شنیده و هم بیشتر آثارش توقیف شده اند. همان حاتمی کیایی که شما فیلم نامه ارتفاع پست را به عنوان اولین کار حرفه ای و مهم سینمایی تان برایش نوشتید. همان حاتمی کیا هم شما برایش فیلم سازی وطن فروش به نظر می رسید. البته بنده نمی دانم ماجرای ویزا دادن به شما یا پناهنده شدنتان (که تکذیب کردید) یا تشابه ظاهری نظرتان با سیمین که در ایران بچه تربیت نمی شود و باید از ایران رفت، تا چه اندازه صحت دارد.

فقط این را می دانم که ما ایرانی هستیم. خوشحالیم و خدا را شاکر که در این جا متولد شده ایم. از ایران نه مهاجرت می کنیم و نه فرار. ایران را می سازیم و از هیچ کس هم جایزه نمی خواهیم. ایرانیان را هم نه برترین قوم جهان می دانیم و نه مانند شما موجوداتی دروغ گو، خود گم کرده و مأیوس. البته قبول دارم که امثال شما هم در ایران کم نیستند و این نیز حاصل دسترنج خائنانه ی امثال شماست که بر قشری از مردم که مأیوسند و خودزنی می کنند می افزاید.

آقای فرهادی! خرس طلا، مروارید سیاه، گلدن گلوب و اسکار شما برای ایرانیان وطن دوست، به مثابه جایزه ی صلح نوبل خانم شیرین عبادی است. اتفاقاً او هم شخصیتش در نوع خود شبیه شماست. از جیب ملت و با آبروی ملت خودزنی می کند؛ خود زنی که نه، ملت زنی می کند. یعنی می گوید این مردم مظلومند، بیچاره اند، فلک زده اند، همه چی داغونه، ما چقدر بدبختیم، بیایید به ما حمله کنید. شما نمی گویید حمله کنید، ولی می گویید این مردم ما حیوونی ها مردمان خوبی اند، فقط بیچاره ها مجبوند دروغ بگویند. دست خودشان نیست. فلک زده ها شرایط حاکم بر جامعه مجبورشان می کند دروغ بگویند. تقصیری ندارند. به هر حال زندگی در ایران است و هزار مشکل لاینحل! خلاصه شما سفیر ما نیستید... اصلاً هم خیال نکنید بی شمارید. کاملاً قابل شمارشید. به شمارش ایرانیان وطن فروشید. درود بر شما!


بعد التّحریر:

همین یادداشت در سایت خبری-تحلیلی «مشرق نیوز»



برچسب‌ها: فرهادی, جدایی نادر از سیمین, دروغ فرهادی, درباره الی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/20ساعت 11:31  توسط احسان رستگار   |